چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳
ای قوم به حج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بیصورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يک بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشانی بنماييد
يک دسته گل کو اگر آن باغ بديديت
يک گوهر جان کو اگر از بحر خدايييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
*************************************
Eternal T e a c h e r
هميشه استاد
پوشش خبری مراسم بزرگداشت دکتر معتمد نژاد ، پدر ارتباطات نوين ايران
*************************************
جنگ تلويزيونها
حميد ضياييپرور
*************************************
" هركس به طريقي دل ما ..." حتي تو!
من آمدم و دروغ گفتم ؟ يا تو...؟
عشق تو به جان من توان مي بخشد
لا حول ولا قوه الا ...با تو !!
علي ثابت قدم
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳
يك سال گذشت
نه چندان است در جانم غم او
كه بتوان داد شرح ماتم او
عجب آه سحرگاهيش بودي
ز هر آهي بحق راهيش بودي
مگر داغ مادر را تحمل كردن در بزرگي آسان است ؟
دامني كه هميشه سر بر آن مي نهادم ، دست نوازشي كه همواره بر سر و رويم كشيده ميشد ، آغوشي كه هميشه به رويم باز بود و عشق جاودانه اي كه مرا و همگان را گرمي و صفا ميبخشيد . چه دشوار و جانكاه است!
گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شكفتن آموخت
پس هستي من ز هستي اوست
..........
آنشب كه مادر مرد ، باور نمي كرديم
رخت عزا را ما ، در بر نمي كرديم
آنشب كه مادر مرد ، مهتاب پنهان شد
آشوب در صحرا افتاد و طوفان شد
اي كاش اي مادر ، هرگز نمي مردي
در اين غم و ماتم ، ما را نمي بردي
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳
ای يار جفاکرده پيوند بريده
اين بود وفاداری و عهد تو نديده
در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده يوسف ندريده
ما هيچ نديديم و همه شهر بگفتند
افسانه مجنون به ليلی نرسيده
در خواب گزيده لب شيرين گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزيده
بس در طلبت کوشش بی فايده کرديم
چون طفل دوان در پی گنجشک پريده
مرغ دل صاحب نظران صيد نکردی
الا به کمان مهره ابروی خميده
ميلت به چه ماند ، به خراميدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رميده
گر پای به در مینهم از نقطه شيراز
ره نيست تو پيرامن من حلقه کشيده
با دست بلورين تو پنجه نتوان کرد
رفتيم دعاگفته و دشنام شنيده
روی تو مبيناد دگر ديده سعدی
گر ديده به کس بازکند روی تو ديده
************************************
تو كجايي تا شوم من چاكرت
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳
دلم را خواستي ، تسليم كردم
محبت خواستي ، تقديم كردم
از آنروزي كه ديدم بي وفايي
وفا را با خودم تقسيم كردم
****************************
چند شب پيش براي اولين بار مهمان يك برنامه زنده راديويي بودم . شب بلورين كه چهارشنبه شبها از راديو كرج ( صداي غرب استان تهران ) پخش ميشه و مخاطبين زيادي داره و عمده برنامه آن موسيقي ، فرهنگ و ادبيات هست . تهيه كننده آقاي فريدون اركاني ( سردبير مجله دنياي جدول ) و مجري و كارشناس آن آقاي رشيد كاكاوند ( عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد كرج ) هستند . اين زوج هنري اونقدر با هم هماهنگ هستند كه به آنها به اختصار اركاوند ميگن .
بچه كه بودم ، يك راديوي ترانزيستوري بزرگ تو خونه داشتيم كه جاش لب طاقچه بود، نمونه هاي عتيقه شو توي بعضي عتيقه فروشي ها مي شه ديد . بابام شبها راديو بي بي سي گوش مي داد . من هم بعضي برنامه ها مثل قصه شب ، قصه ظهر جمعه و برنامه صبج جمعه با شما گوش مي دادم . هنوز با راديو انس و الفت دارم و تقريبا شبي نيست كه راديو گوش ندم .
راديو نسبت به تلوزيون يك درجه آزادي بيشتر داره . در برنامه هاي تلوزيوني ، بيينده بايد هم روي تصوير و هم صدا تمركز كنه و با دقت برنامه را دنبال كنه و در اون لحظه جايي براي انديشيدن نميگذاره . سينما هم به راحتي روي افكار و عقايد مردم تاثير ميگذاره . ولي مخاطب برنامه هاي راديويي فقط مي شنود و تصوير سازي به عهده خودش مي باشد و در آن آزادتر است . درست مثل شنيدن قصه هاي مادر بزرگها كه هيچوقت خاطرات اونو فراموش نمي كنيم .
اين روزا با زياد شدن رسانه هاي تصويري بنظر مي رسه كه مخاطبين راديو كمتر شده باشند و مردم كمتر راديو گوش مي كنن . ولي تمام كشورها برنامه هاي راديويي خودشون را گسترش و حفظ كرده اند و هنوز زمان آن نرسيده كه نيازي به اين رسانه نباشد . اما بنظر من روزي پخش برنامه هاي عمومي راديو تعطيل خواهد شد و از راديو بجز خاطره اي در ذهنها باقي نخواهد ماند .
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳
آري جوانمردا !
مالِلتُرابِ و رَبُّ الارباب آب و خاك را با ذات پاك چكار ؟
لم يكن را با لم يزل چه پيوند ؟
ظلوم جهول را با سبوح قدوس چه اتصال ؟
عجبا كارا ، پارسايان در دعا گويند يا رب ز ما بِمَبُر !
اي دون همت كي پيوسته بودم تا ببرم ؟ يا كي بريدم تا بپيوندم ؟ اميد وصال كي بود تا بيم فراق باشد ؟
نه اتصال و نه انفصال ، نه قرب و نه بعد ، نه ايمني و نه نااميدي ، نه روي گفتار نه جاي خاموشي ، نه روي رسيدن نه راه بازگشتن ، نه انديشه صبر كردن نه فكر فرياد زدن ، نه مكاني كه وهم آنجا فرود آيد نه زمانيكه فهم آنجا رسد .
بدست علما جز گفتگويي نه ، در ميان فقها جز جست و جويي نه ، اگر به كعبه روي جز سنگي نه ، و اگر به مسجد آيي جز ديواري نه ، اگر در زمين نگري جز مصيبتي نه ، اگر در آسمان نگري جز حيرتي نه ، در دماغها جز صفرايي نه ، در سرها جز سودايي نه ، از روشنايي روز جز آتشي نه ، و از ظلمت شب جز وحشتي نه ، از توحيد موحدان جز آرايشي نه و از الحاد ملحدان جز آلايشي نه ، از موسي كليم سودي نه و از فرعون مدعي زياني نه ، اگر بيايي بيا كه درباني نه و اگر بروي برو كه پاسباني نه .
رسائل نثر . سعدي
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳
* از خليج فارس تا درياي خزر
واژه 'خليج عربی' در يکی از اطلسهای معتبر جهان
مؤسسه آمريکايی نشنال جئوگرافيک (National Geographic) که از اعتباری جهانی در دانش جغرافيا برخوردار است در اطلس تازه جهان که منتشر کرده، نسبت به اطلس پيشين خود حدود هفده هزار مورد تغيير اعمال کرده است. از جمله اين تغييرات، گنجاندن نام "خليج عربی" در داخل پرانتز در مقابل نام خليج فارس است .
اعراب هر از چند گاهي چنين غلط هايي مي كنند . اروند رود را شط العرب نام گذاري كرده اند و به جزاير ايراني هم چشم طمع دارند .
من فكر مي كنم ايرانيان هيچ نام خاصي براي اين خليج نگذاشته اند . تركيب ( خليج فارس ) كاملا عربي است و اين بدين معناست كه اعراب با پذيرش كامل ، اين خطه دريايي را از قديم الايام بنام ايرانيان مي دانسته اند و اين نام را آنها انتخاب كرده اند . وگرنه ايرانيان از تركيب كاملا فارسي استفاده يا حداقل جاي كلمه فارس كلمه پارس را انتخاب مي كردند . حتي اروپاييان نيز آنرا PERSIAN GULF لقب داده اند . به هر حال بايد مواظب باشيم روزي در كتابها جلوي واژه خليج عربي و در داخل پرانتز نام خليج فارس را نياورند .
اينكه چرا ما ايرانيها نام خاصي براي اين خليج نگذاشته ايم شايد بخاطر هراس و بيگانگي است كه ما از دريا داريم . ايرانيان قديم گويي دريا را آخر دنيا مي دانسته اند . نه از دريا روزي آنچنان ميخوريم . نه كشتيراني و صنايع دريايي پيشرفته اي داريم . حتي با ورزش هاي دريايي هم بيگانه هستيم . در حالي كه اروپايي ها دل به دريا زدند و زمين را از طريق دريانوردي كشف كردند .
در مورد نام خليج فارس اين روزها سر و صداي زيادي توسط ايرانيان براه افتاده ولي وقتي منافعمان را در درياي خزر گرفتند و حقوقمان را تضييع كردند صداي كسي در نيامد .
تا قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سهم ايران از درياي خزر مطابق قراردادهاي ۱۹۲۱و۱۹۴۰ كه ميان ايران و شوروي سابق انعقاد يافته بود وحتي تا سه سال پيش نيز مورد نظر روس ها بود 50 درصد بود ولي پس از تقسيم شوروي به كشورهاي مستقل ، تعداد كشورهاي مجاور درياي خزر به پنج رسيد و سهم ايران را به 20 درصد تقليل دادند . شايد اين امتيازات را به روس ها داديم تا در مقابل آمريكايي ها حمايت شويم . خيلي شانس آورديم كه شوروي به دويست كشور تقسيم نشد وگرنه الآن سهمي در اين دريا نداشتيم .
مثل اينكه هر از چند گاهي تاريخ تكرار مي شود . لكه ننگ عهد نامه هاي گستان و تركمن چاي هرگز از اذهان مردم ما فراموش نخواهند شد .
براي اطلاعات بيشتر در مورد درياي خزر و رژيم حقوقي آن مي توايد به وبلاگ
درياي خزر كه توسط دوست گراميم آقاي حميدضيايي پرور (
خبرنگار) روزنامه خراسان نوشته مي شود مراجعه كنيد .
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۳
*
مستي و ديوانگي
مستي يعني بيخودي و خود فراموشي . كافيست تا آدم هوشيار و عاقل جرعه اي مي بنوشد تا مست گردد . از خود رهايي يابد و در حيرت افتد . به قول شيخ محمود :
بخور مي تا ز خويشت وارهاند
وجود قطره با دريا رساند
شراب بيخودي دركش زماني
مگر از مكر خود يابي اماني
عطار ، آن پير عرصه عرفان اينگونه عزم و قصد مستي مي كند :
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي كوبان كوزه دردي بدست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست
او در نيم مستي اينچنين همه چيز را در قمار عشق مي بازد . ايكاش مي توانستم بدانم پس از اين مصرع چه مي سرود : عزم آن دارم كه امشب مست مست ...
مست هراس و انديشه اي از آبرو و نام و ننگ ندارد و رسواست . حافظ كه در رندي و مستي شهره آفاق است مي گويد :
از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
و ز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است
و اما
ديوانگي
ديوانگي مرحله اي بالاتر و برتر از مستي است . مست از خود بيگانه است و ديوانه از هستي . آن خود را نمي شناسد و اين عالم را . ديوانه مستي است كه همچون عطار در يك ساعت همه چيز را بباد فنا مي دهد . مست از باده لب لعل يار چشيده و ديوانه را پاي و گردن در زنجير زلف و گيسوي اوست . مرز ديوانگي و مستي ، دو سه پيمانه بيشتر است .
من مست و تو ديوانه ، ما را كه برد خانه ؟!
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه ؟!
ديوانگي شكل هاي گوناگون دارد و يكنوع نيست و در مثل است كه
الجنون فنون
ظهير فاريابي در اين باب چنين سروده است :
خرد چو رونق ديوانگان عشق تو ديد
به صد بهانه برآورد خويشتن به جنون
دلم حكايت زنجير زلف تو بشنيد
عقال عقل بيفكند كالجنون فنون
و ختم كلام بسنده مي كنم به اشعاري از مثنوي معنوي مولانا ، آن عاشق لاابالي كه تا بيدارست و هشيار يكي دم نزند :
باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
حلقههای سلسلهی تو ذو فنون
هر يکی حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنونی ديگرست
پس مرا هر دم جنونی ديگرست
پس فنون باشد جنون اين شد مثل
خاصه در زنجير اين مير اجل
آنچنان ديوانگی بگسست بند
که همه ديوانگان پندم دهند
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳
توبه بر لب ، سبحه بر كف ، دل پر از شوق گنـاه
مـعـصـيـت را خــنــده مـي آيــد ز اسـتـغـفــار مـــا
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳
شب به سينه پنهان كرد سوز جانگدازش را
كوفه از خجالت بست چشم نيمه بازش را
آسمان مهيا كرد محمل نيازش را
تا ادا كند مولا آخرين نمازش را
--------------------
جاي نور غم مي ريخت بر دل زمين مهتاب
حال شهر مبهم بود ، چشم كوچه ها بي تاب
ماه آسمان مي گفت يا علي مرو امشب
شوق بي امان مي گفت يا علي كمي بشتاب
--------------------
فارغ از جهان گرديد غرق در عبادت شد
در نماز قامت بست ، ناگهان قيامت شد
تيغ جهل زهرآلود از غلاف بيرون شد
عقل كامل ، علي ، غرق در خون شد
--------------------
كوفه بود و خدا بود و يك مرد
يك علي بود و يك كوفه نامرد
-------------------------------------------------------------
شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳
اينجانب آنشب در برت حاجت روا شد
باغ دلم از بوي ياست باصفا شد
تو بوسه مي دادي و من جان مي گرفتم
هر جان به تير غمزه مستت فدا شد
تو دلربايي كردي و دلداده گشتم
تو عشوه كردي ، دل به عشقت مبتلا شد
مرغ دلم در جستجوي دانه اي بود
خال لبت را ديد و در دام بلا شد
تو دشت سبز مهرباني گشته بودي
من خسته آهويي كه مشغول چرا شد
در بستر بيماري هجر تو بودم
هر درد من با گوشه چشمت دوا شد
ديوانه شبگرد در كوي خرابات
آخر به پاي درس عشقت سربرا شد
آنشب كنار سفره افطار رويت
عادل دلش آيينه لطف خدا شد
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳
من كه جرات اومدن نداشتم ، تو منو كشوندي و آوردي . من سالها بود كه در كتابها خونده بودم و مردم نصيحتم كرده بودند كه از تو برحذر باشم . عقل بارها از عشق تو منعم كرده بود و خوب ميدونستم كه گيسوي تو دام بلا و ابروي تو تيغ جفاست .
ولي چه كنم كه از ازل سوداي تو را در سر و عشقت در دل داشتم . مدت ها بود كه منتظر بودم تا از تو صلايي بشنوم و مرا بخود بخواني .
تا اينكه اون شب مهتابي منو به ميعادگاه فرا خوندي . در دل شوق ديدار تو داشتم ولي بر لب انكار ميكردم . نفهميدم چگونه رام شدم يا اينكه خام شدم .
قبل از حضور در ميعادگاه يكبار ديگه تمام درسها را مرور كردم . مبادا به تو بنگرم . مبادا در چاه زنخدانت افتم . دست و پايم ميلرزيد .
...
جامي از خم شراب كهنه پر كردند . عقل فرياد و نهيب كشيد كه نگير . دستم را پس كشيدم . سروشي در همه جا پيچيد كه :
هشدار كه گر وسوسه عقل كني گوش
آدم صفت از روضه رضوان بدر آيي
انگار بايد هر چه بادا باد را ميخوندم و مي نوشيدم . مي دونستم كه تلخ است ولي چه ميشد كرد ، شراب ارغواني به من مي خنديد . سرم را بالا گرفتم تا بنوشم
اي واي ! آنچه نبايد رخ ميداد، اتفاق افتاد . درسها و ترفندها را فراموش كردم . چشمم به چشمان افسونگرت افتاد . جام از كفم افتاد . مات جمال تو گشتم . از آتش رويت جانم سوخت ، تيغ ابروانت سينه ام را دريد و تير مژگانت قلبم را شكافت . مرغ دلم پريد ودر گيسوي تو آشيانه گرفت .
بي رمق و خسته افتاده بودم و منتظر تا از جام لبهايت جاني تازه بگيرم كه رخ پوشيدي و رفتي و مرا در حسرت خود گذاشتي و من ماندم و داغ مشتاقي و مهجوري .
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳
اگر براي يك كار غلط هزار دليل بياوري ، مي شود هزار و يك غلط
ابو علي سينا
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۳
مرغ اول :
عجب دوره زمونه اي شده خواهر . ديروز دختر من با يه آقا خروسه دست همو گرفته بودن و توي خيابون قدم مي زدن !
مرغ دوم :
برو خدا رو شكر كن عزيز من . اين كه چيزي نيست .
من ديشب توي كيف دخترم دو تا تخم مرغ پيدا كردم !!!
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳
سالها پيش كه تنها و براي اولين بار قصد زيارت حافظ رو كرده بودم ، مثه اين روزا آلوده نبودم و دلم پاك تر بود . قبل از سفر تفالي به ديوان خواجه زدم و نيت كردم كه هر غزلي بياد به خاطر بسپارم و هنگامي كه در مقابل آستانش رسيدم با صداي بلند بخونم .
صبح بود كه رسيدم و مستقيم و بدون معطلي رفتم حافظيه . خلوت بود ، از پله ها بالا رفتم و در چند متري مقبره ايستادم و با صداي بلند غزل را خواندم . جلو رفتم تا فاتحه اي بخونم . ولي تا چشمم به سنگ مرمرين افتاد بهت زده شدم . باورم نمي شد . انگار خواب مي ديدم . غزلي كه خوانده بودم روي سنگ مزار حافظ حك شده بود :
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
خيز و بالا بنما ای بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳
درختان جملات
سبزي هستند كه زمين در صفحه
آبي آسمان مي نويسد
ما آنها را مي اندازيم و كاغذ مي سازيم تا
بي چيزي خود را در آنها ثبت كنيم
-------------------------------------------------------------
شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳
كنار امامزاده طاهر بساط پهن كرده و معركه گرفته بود . مي گفت اسمش پهلوون كاظمه . بعضي وقتا هم تركي حرف مي زد . يه عده زياد زن و مرد و كوچيك و بزرگ دورش حلقه زده بودند . زنجير به بدنش بست و پاره كرد . چند تا مار درآورد . مجمعه مسي رو جرداد . موتور هوندا رو روي دهن و دندوناش نگه داشت . تردستي كرد و كلي مردم رو خندوند .
تقريبا يك ساعت واسه مردم برنامه اجرا كرد . آخر برنامه تا اومد پارچه پهن كنه و پول جمع كنه ، مردم يكي يكي رفتند . چند نفري هم اومدن جلو و روي پارچش اسكناس انداختند . ولي هزار تومن هم جمع نشد . دلم واسش سوخت، خلوت كه شد رفتم پيشش و يك هزار تومني بهش دادم . نگاه عميقي بهم كرد و دستشو گذاشت رو دوشم و پول رو پس داد . گفت ببين جوون من تا حالا نون گدايي و ترحم به زن و بچه ام ندادم . من پول هنر و كارم رو مي گيرم . همين ملتي كه ديدي آخر كار جيم شدند ، وقتي ميرن سينما يا تاتر كلي پول خرج ميكنند ولي وقتي يكي مثه من كنار خيابون براشون برنامه اجرا ميكنه زورشون مياد دويست تومن خرج كنند . آخه لامروتا ! شما كه پول بده نيستيد پس چرا جمع مي شيد . عيبي نداره ، روزي رو خدا مي رسونه نه بنده خدا .
گفتمش پس يه چيزي بهت ميگم ولي نه نگو
گفت بگو جوون
گفتم امروز ناهار مهمون من هستي .
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳
بيا كه زمين بي تو تنگ است و آسمان دلتنگ

تولدت مبارك مكاشفه
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳
*معما (2)
گر بخواهي نام آن سيمين عذار
نيم سنگي بر لب دريا گذار
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳
جان آمده جان آمده
جانان جانان آمده
هم جان و جانان آمده
آب آمده آب آمده
جام مي ناب آمده
عطشان و سيرآب آمده
مست آمده مست آمده
برهمزنان دست آمده
آن مست بي دست آمده
بي دست در رقص آمده
رقصي كه بي نقص آمده
مستانه در رقص آمده
باز آمده باز آمده
عباس شهباز آمده
عباس جانباز آمده
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۳
اگه به منزل استاد شهريار در تبريز تشريف برده باشيد مي بينيد كه اسباب و اثاث خانه را همانگونه كه استاد استفاده مي كرده بصورت موزه درآورده اند . شهريار در آخرين لحظات عمر غزلي را سروده كه فقط دو بيت اول آنرا توانسته است بنگارد
ياران چرا به خانه ما سر نمي زنند
آخر چه شد كه حلقه بر اين در نمي زنند
دائم پرنده اند به هر بام و بر ولي
ديگر به بام خانه ما پر نمي زنند
بيست و هفتم شهريور روز شعر و ادب فارسي ، روز بزرگداشت استاد سيد محمد حسين شهريار است .
حراج عشق نام غزلي است كه برايتان انتخاب كرده ام :
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشيدی به درد خويش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك رو تر
من اينها هر دو با آئينهی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزيز دل که من از نقش غير تو
سرای ديده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغيار پيش چشم من می در سبو کردی
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو کردم
ازين پس شهريارا، ما و از مردم رميدنها
که من پيوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
-------------------------------------------------------------
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
معما (1) ***
با جايزه
ايوب يتيم را بگير و بنشان
در نزد مسافري كه بيمار بود
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳
يه دوست بهم گفت :
من ياد گرفته ام كه هميشه سرم را بالا بگيرم و به خدا لبخند بزنم
-------------------------------------------------------------
در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده كش مرده پرست
تا مَرد بود زنده ، كُشندش به جفا
تا مُرد ، به عزت ببرندش سر دست
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳
ايکاش
دريانوردی بودم و ايکاش
قايقی داشتم
تا در بندر آبی چشمانت بادبان می افراشتم
-------------------------------------------------------------
شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳
گوهری شد از درون کعبه بيرون از صدف
زهره ساز نغمه تبريک زد بی چنگ و دف
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳
يارو اهل مطالعه نيست ، ولی وقتی مياد
آرايشگاه ، تمام مجله ها و روزنامه های عهد بوق روی ميز رو از يک کنار
درو ميکنه !
-------------------------------------------------------------
شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳
شب زفاف کم از تخت پادشاهی نيست
به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳
خسته که ميشی ، دلت يه چيزی ميخواد
دلتنگ که ميشی ، دلت يه چيزی ميخواد
گاهی هم که بيقرار ميشی، بازم دلت يه چيزی ميخواد
نه مثل هميشه !
اين بار شايد از جنس آسمون
آره ! از جنس
آسمون
شما چی ؟
وقتی که خسته ، دلتنگ ، يا بيقرار ميشيد ، دلتون از جنس چی ميخواد ؟
-------------------------------------------------------------
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۳
سلام مرتضی جان . تولدت مبارک
من برايش از سرزمين آلاله ها مي گفتم و او چه زيبا با دستان لطيفش گل چين مي كرد آلاله ها را با مهرباني در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از زيباييهايش مي گفتم چيزي كه خود باور نداشت و او چه با اشتياق زيبايهايش را همچون مرواريد در صدف زندگيش نوازش مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از داشته هايش و نداشته هايش مي گفتم و او با نجابت همه آن چه را كه داشت و نداشت را با صداقتش در صندوقچه ذهنش مرور ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از غرور فراموش شده اش مي گفتم و او خاشعانه غرورش را با نگاه ساده اش نثار نيلوفر ها ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از دلتنگي ها و غم هايش مي گفتم و او غريبانه اشكهايش را هديه گونه هايش ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نشانه هايي كه چشم انتظار او هستند مي گفتم و او همچون كيمياگري به دنبال نشانه ها مي دويد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از شهامت تنها چيزي كه مي توانست او را تا اوج بلند بودن بكشاند مي گفتم و او همچون پرنده تازه از قفس رها شده چه مستانه ديوانگي ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از مسافر بودن، جاده و دو راهي كه در انتهاي اين جاده به انتظارش نشسته است مي گفتم و او طبق عادت گلايه از لحظه جدايي مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از وابسته نشدن در اين همراهي مي گفتم و او چه خوب عهد مي كرد و باور داشت كه وابستگي، پوسيدگي است در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از آغاز مي گفتم و اينكه او نبايد به قصه ماندن كه مردابي بيش نيست دل خوش باشد و او چه خوب با اشتياق مرداب را از تابلوي نقاشي اش پاك ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از باورهايش گفتم از ايمان و از خدا و او چه خوب در كلبه روحش اعتكاف ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از سكوت مي گفتم و او چه معصومانه فرياد مي زد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نيازش به غرور مي گفتم و او چه خوب تمرين مي كرد اين داشته فراموش شده اش را در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از خلوت كردن با خود و خويشتنش مي گفتم و او چه خوب شمع تنهايي را به نيت شفا روشن مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از حديث روييدن و حكايت جوانه زدن مي گفتم و او چه ملتمسانه چشمانش را به ياري اين حاصلخيزي ميبرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از دوباره تولد يافتن و تازه شدن مي گفتم و من چه خوب زايش را در وجودش مي ديدم در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نياوفرها، از گل پونه و از شاخه هاي بلوط مي گفتم و او چه زيبا ريشه مي دوانيد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از كوچ مي گفتم و از لذت هجرت و او چه خالصانه كوله بار رفتن را مي بست در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از شمع، مي، ساقي و همه آنچه كه بوي هستي مي داد مي گفتم و او چه ماهرانه جام را بر دستانش مي گرفت در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش ترانه اميد مي خواندم و او چه بچه گانه زندگي را معنا مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نواختن، با ضرباهنگ فرياد مي گفتم و او چه نيكو سازش را با اين تپش كوك ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از سرانگشتان دستهاي توانايش مي گفتم و او چه زيبا دستانش را كه توانايي ابديت را داشتند را نوازش ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من سرود سياست آينه ها، گيتار دلواپسي، ماندن تا معجزه، اشك و تنهايي و قاصدكها را برايش خواندم و او چه با حيا گوشش را به همراهي اين فرياد قلم مي آورد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از همه چيز گفتم به جز دردهاي كهنه مانده بر اين دل و او چه خوب روايت چشمانم را مي خواند و هيچ نمي گفت در شب بيست و پنجم مردادماه
...
او چقدر مرا دوست مي داشت در شب بيست و پنجم مردادماه و من نيز هم...
نوشته شده در ساعت 11:06 PM مسافر خدا
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳
از سعيد رند کوچه گرد
باز شب با يك بغل دلواپسي
ميهمانم شد به شهر بيكسي
يك دل ديوانه و درياي درد
دفتر اشعار من هم مرد مرد
بايد از او گفت ديگر چاره نيست
دفتر و احساس هم اينكاره نيست
آه آري از تو بايد گفت راست
در كمالات تو پيدا نيست كاست
پيش من هستي ، نميبينم تو را
از گلستاني نمي چينم تو را
ارتباط ما چرا ناياب شد؟
عشق و اخلاصم چرا كمياب شد ؟
گوشم از نجواي تو خالي شده ست !
نقش شيرم نقش كوپالي شده ست
من نيازم بر تو پوشيده ست ؟ نه
خون من بر غير جوشيده ست ؟ نه
لطف تو امروز و ديروزي نبود
دشمنت از مهر بي روزي نبود
نيست بر انعام تو جاي سوال
دارم از اكرام تو قدري ملال !
اي فداي نور كوه طور تو
صد سليمان محو اندر مور تو
اي بغايت مهر و عشق و دوستي
درد ده كاز من نماند پوستي
من به جورت خوشترم اي بي نظير
طاقت وصلت ندارم ، نا گزير
آتش دوزخ برامان سهل بود
ليك دوري تو عين جهل بود
پنجره چشمان من را باز كن
مطرب آهنگ نوازش نوازش ساز كن
دور از ما كي بود آن نازنين ؟
او به ما مشغول و ما با آن و اين
گر بداني تا چه حد مشتاق ماست
اشك در چشمان تو بي انتهاست
بر سبيل عشق راندم اين سخن
تا نباشد فهم آن اندر محن
عشق او ، معشوق او ، ساقي هم اوست
جام او ، خمار او ساقي هم اوست
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳
نه هيچ انساني دشمن توست
و نه هيچ انساني دوست تو
بلكه هر انسان معلم توست
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳
ايكاش قبل از رفتنت
يك بار بيشتر مي گفتم كه دوستت دارم .
چراغ خانه ام خاموشه هر شب
كجايي مادر خوبم ، كجايي
كجايي يار محبوبم ، كجايي
دست هاي خسته و سينه مجروحت از يادم نميره . خاك مزارت را مي بوسم و شاخه گلي مي گذارم .
چقدر زود ميگذره ، پارسال روز مادر رو
اينگونه بهش تبريك گفتم و اكنون در حسرتشم . سال پيش هرگز به فكرم خطور نمي كرد كه امسال نباشه . خيلي قدر مادر رو بدونيد خيلي .
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳
بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد
کز اين خاک برآييد سماوات بگيريد
بميريد بميريد و زين نفس ببريد
که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
يکی تيشه بگيريد پی حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد به پيش شه زيبا
بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد
بميريد بميريد و زين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
خموشيد خموشيد خموشی دم مرگست
هم از زندگيست اينک ز خاموش نفيريد
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳
حيف
تو نيست؟
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳
اي عزيز
عشق تو مرا از سر بازي نيست
يا ورقي كه در لحظه دلتنگي خود را با آن سرگرم كنم
عشق تو تن پوشي نيست كه با آن فخر فروشي كنم
محبوب من
مرا چاره اي جز عشق تو نيست
كه تا بايد فرق خويشتن و سنگ را بدانم
من رازي را پنهان نكرده ام
قلبم كتابي است كه خواندنش بر تو آسان است
من همواره تاريخ عمرم را مي نگارم
از روزي كه به تو عاشق شده ام
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳
صلا درداده بودند كه
بزم عشق است بيا
چه خوش نوايي بود كه به گوش جان نيوش مي كردم . آن شب كه ماه كامل بود چه كسي مرا صلا مي زد ؟!
آهاي ! شماها كه مرا به قمار عشق مي خوانيد . صداي دستك زنان و پاي كوبان شما را شنيدم و ديدم كه از چين و ماچين جستن مي كنيد . بوي شراب مي زنيد . صداي سلام و بانگ نوشانوش مي آمد و لب پَر شدن پياله ها به زير جام ساقي .
صدايم مي زدند كه از خواب گران خيز . ناصحي در گوشم چنين گفت :
اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان
ميدهند آبي كه دلها را توانگر مي كنند
در آن صحنه چه مي گذشت ! بزم بود يا رزم . شمشيرها و خنجرها در رقص و صداي چكاچكشان مي آمد . بوي خون و خاك به مشام مي رسيد. فرياد سرداده بودند كه :
هلاك ما به بيابان عشق خواهد بود
كجاست مرد كه با ما سر سفر دارد
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم . همت مي طلبم و ياري مي خواهم . تا به پيش يار سراندازم و چون تيغ زند سپر از دست نيز نسازم و گردن فرازي كنم .
به تيغم گر کشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
کمان ابرويت را گو بزن تير
که پيش دست و بازويت بميرم
من مدد مي جويم . كجايند پيران سحر خيز . كجايند آشنايان و نظربازان كه خاك را كيميا كنند و هر درد را به گوشه چشمي دوا .
آه و افسوس كه قدر ندانستيم . رندان عافيت سوز از مستي در خواب شدند و بيهوش و خاموش. اي دريغا كه بار بربستند و بگردشان نرسيديم و رفتند .
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳
ارزش لحظه ها
از وبلاگ
دكتر يونس شكرخواه
To realize the value of a sister: ask someone who doesn't have one
To realize the value of ten years: Ask a newly divorced couple
To realize the value of four years: Ask a graduate
To realize the value of one year: Ask a student who has failed a final exam
To realize the value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby
To realize the value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper
To realize the value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet
To realize the value of one minute: Ask a person who has missed the train, bus or plane
To realize the value of one-second: Ask a person who has survived an accident
To realize the value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics
Time waits for no one. Treasure every moment you have
You will treasure it even more when you can share it with someone special
To realize the value of a friend: Lose one
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳
بَريني تا كه دل از مُو بُريني
بُرينه روزگار
اِشتاب مَكِه
-------------------------------------------------------------
همه چيز حكايت از نبودن تو مي كنند
بجز دلم !
كه همچون دانه اي در زير خاك
در انتظار جوانه زدن است
تو همانند
بهار مي آيي
من ايمان دارم
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۳
هنوز پس از گذشت بيست سال صداي آوازش به هنگام ورود به هشتي خونه ، توي گوشمه . تا مي گفت بيا منو سر حال بيار مي پريدم تو بغلش . دستامو دور گردنش حلقه مي كردم و سرم رو ميذاشتم رو سينش ، اون هم منو نوازش مي كرد . مي نشستيم لب حوض و برام قصه هاي كليله و دمنه رو مي خوند .
هميشه كت و شلوار با كلاه شاپو مي پوشيد . طرح هاي ديپلمات رو بيشتر مي پسنديد .اغلب پيراهناش سفيد بود و چند تا كراوات خوش رنگ هم داشت . زمستونا يه باروني يا پالتو روي كتش مي انداخت . هفته اي سه بار ريششو مي تراشيد . هيچ وقت نامرتب نديدمش . من جووني هاشو نديده بودم ولي زمينه صورت ، چشمهاي درشت و ابروهاي كمونيش حاكي از اين بود كه جوان زيبايي بوده . عكس هاي قديمي هم همينو اثبات مي كنند .
سال سي و هشت يك ماهنامه محلي بنام مهتاب راه انداخت ولي نشريه اش به شماره دوم نرسيده بود و با انتشار اولين شماره توقيف شده بود . من هم به يادش اسم اينجا رو مهتاب گذاشتم .
جالبه بگم كه گواهينامه دوچرخه داشت . تاريخ صدورش مال سال هزار و سيصد و پانزده بود . خودش مي گفت وقتي براي اولين بار دوچرخه اومد به شهرمون ، مردم مي گفتند يك اسبي آورده اند كه نه آب ميخواد نه علف .
در نوشيدن مشروب افراط مي كرد . دوست داشت وقتي مشروب مي خوره من هم دور و برش باشم ولي من از حالاتي كه بهش دست مي داد خوشم نمي اومد . بد مستي مي كرد و به زمين و زمان فحش مي داد . بعضي وقتا هم كتك كاري . البته هيچ وقت دست روي من بلند نكرد . آخه من عزيز دردونش بودم .
هر از چند گاهي توبه مي كرد و صوفي مسلك مي شد . سيبيل مي گذاشت و مي رفت بيدخت گناباد به محضر حضرت رضا عليشاه تابنده ، قطب سلسله شاه نعمت اللهي ها. يا مي رفت تهران خانقاه صفي عليشاه توي ميدون بهارستان . بعضي وقتها به حسينيه سليمانيه هم سري مي زد و دوستاي زيادي داشت .
وقتي بهت زده به چشماش نگاه مي كردم كه چگونه ميشه مستي و صوفيگري رو با هم جمع كرد ، بدون اينكه سوالي كرده باشم جوابمو با اين شعر حافظ مي داد :
خرقه زهد و جام مي گرچه نه در خور همند
اين همه نقش مي زنم از جهت رضاي تو
گاهي منو هم با خودش به جمع صوفي ها مي برد . من هم قبلش چند تا غزل از ديوان شمس و يا داستاني از مثنوي مولوي حفظ مي كردم تا پيش دراويش بخونم . بعضي وقتا توي مجالسشون مناجات خواجه عبدالله رو با صداي خوش و بلند قرائت مي كردم . من حضرت رضا عليشاه و پسرشون محبوب عليشاه رو ديده بودم . مقبره خانوادگي همشون در خانقاه بيدخت گناباد قرار داره .
همين رفت و آمدها به خانقاهها و ديدن مراسم وعظ و سماع صوفيانه در كودكي باعث علاقه من به عرفان نظري شد ولي هيچ وقت بطور رسمي وارد جمعشون نشدم و بعد از فوتش به خانقاه بيدخت هم نرفته ام. معمولا در همه خانقاه ها روي يك تابلو قديمي نوشته شده :
به اين سرا هر كه درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد
امروز ، هفتم تير سالگشت وفاتشه . اگه حال داشتي براي شادي روحش يك فاتحه بخون .
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳
دعوت شدم به عروسي يكي از دوستان قديمي . متن كارت نوشته شده كه :
بيادش و بياريش
يادتونه وقتي بچه بوديم
مي گفتين ان شاءالله عروسيتون
حالا عروسيمونه
تشريف بيارين
فاطمه - محمد صادق
حالا ما هم داريم تشريف مي بريم شيراز . عروس خانوم پزشك و رزيدنت اطفال و آقا دوماد مهندس هستند . به به شربت اندر شربت است . مباركشون باشه
بقول
بچه محل عزيز كه در بزم عشق است
لبا خندون ... دلا بی غم
-------------------------------------------------------------
شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۳
پرسيد : تا كي بايد مثل دو تا خط
موازي كنار هم باشيم ولي هيچ وقت به هم نرسيم ؟
گفتم : مطلوب اينه كه هميشه در كنار هم بمونيم ، نه اينكه مثل دو تا خط
متقاطع پس از اينكه به هم رسيديم هر لحظه از هم دورتر بشيم !
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۳
خيلي وقته كه واسه بچه ها قصه نگفتم . هر موقع پيش برادرزاده هام هستم شبها واسشون قصه ميگم . طفلكيا چشماشون رو به دهنم ميدوزن و همش منتظرن ببينن آخر قصه چي ميشه . الآن هم دلم ميخواد يه قصه بگم . مي پرسيد واسه كي ؟ كي بهتر از غزل خانوم
نيايش
* ماه و ماهي
يه شب كه تصوير ماه افتاده بود توي آب رودخونه ، ماهي نقره اي شنا كرد و خودشو به ماه رسوند و سلام كرد . ماه جواب سلامش رو داد و بهش گفت اگه گفتي فرق من و تو چيه؟
ماهي گفت خوب معلومه تو توي آسموني و من توي آب .
ماه گفت اگه اينطوره پس من اينجا كنار تو چكار مي كنم ؟
ماهي كمي فكر كرد و گفت من شنا بلدم ولي تو نه .
ماه گفت اگه من شنا بلد نبودم كه تا الآن غرق شده بودم .
ماهي گفت پس فرق ما دو تا چيه ؟
ماه گفت خيلي ساده است فرق من و تو اينه كه تو يك ي بيشتر از من داري همين . ميشه اونو به من قرض بدي ؟
ماهي گفت نه . پس خودم چكار كنم .
ماه شروع به اصراركرد تا اينكه ماهي راضي شد و ي خودشو به ماه داد . ماهي بلافاصله يك ماه قشنگ شد و رفت توي دل آسمون و به زمين نور نقره اي تابوند . ماه هم به يه ماهي نقره اي تبديل شد و شروع كرد به شنا كردن توي رودخونه ، و چون بودن توي آب به اندازه بودن توي آسمون براش لذت بخش شده بود ديگه فراموش كرد قرضش رو برگردونه .
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳
اين غزل را كه در حد و اندازه غزل هاي سعديست نوش جان كنيد
خوش آن که حلقه های سر زلف واکنی
ديوانگان سلسله ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشيده است
يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی
کردی سياه زلف دوتا را که در غمت
مويم سفيد سازی و پشتم دوتا کنی
تو عهد کرده ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی
من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی
گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی
سر تا قدم نشانه ی تير تو گشته ام
تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی
تا کی در انتظار قيامت توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا کنی
دانی که چيست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببينی و جان را فدا کنی
شکرانه ای که شاه نکويان شدی به حسن
ميبايد التفات به حال گدا کنی
آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به ديده ی افلاک جا کنی
فروغي بسطامي
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳
اونقدر اصرار كردم تا آخرش راضي شد واسم ماكاروني درست كنه . گره گوشه چارقدش رو باز كرد و يه پنجاه تومني بهم داد و منم پريدم از بقالي كوچمون يه بسته ماكاروني خريدم و آوردم بهش دادم . گفتش من تا حالا از اين غذاها درست نكردم ، خوب و وبدش پاي خودت . گفتم مگه ميشه چيزي بدست شما پخته بشه و خوشمزه نشه .
صابون يه ماكاروني حسابي رو به شكمم ماليده بودم .ظهر كه شد سفره رو پهن كرد و منم چارزانو نشستم سر سفره ، ولي چشمتون روز بد نبينه ، بشقاب رو كه جلوم گذاشت ديدم كه ماكاروني رو با رب و پياز تفت داده . گفت واسه شبت هم توي تابه كنار گذاشتم .
واسه اينكه تو ذوقش نخوره با ولع شروع كردم به خوردن .
گفت ننه چرا حولي ، دنبالت كه نمي كنن . من نميدونم اينا چيه كه ميخوري . يه وقت ميچسبه به مزاجت و خداي نكرده ثقل مي كني !
گفتم آخه تو كه خبر نداري ننه . اين غذاي ايتاليايياست . تازه اسم اصليشم اسپاگتيه .
خدابيامرز سري تكون داد و شروع كرد به تيريت نون توي كاسه اشكنه خودش .
-------------------------------------------------------------
شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳
كره اسب هرچه بزرگتر ميشه خوشگل تر و مقبولتر ميشه
ولي كره خر روز به روز زشت تر
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۳
اين سخن با آب زر بايد نوشت :
و شايد اين از کوری من بود که خوب نديدم ..که دنيا سرمايه دار تر و زندگی غنی تر از اين است که تنها در جستجوی چشمی باشيم ... چه سرازيری عجيبی ؟؟!! و سقوط عظيمی ؟؟!!
که اگر زنده ايم فقط بخاطر ديدن چشمی.. بهتر است که ديده بر هم نهيم و هيچ نبينيم ..
از ياد نبريم که چشم ها منتظرند . جانها در انتظارند.و دست هايی دراز و ديده هايی نگران.. کاری کنيم و دستی بگيريم .. گامی برداريم و باری سبک کنيم ..
از آن چشمانی که تو ميگويی. من هزار ديده ام و ميبينم و ميدانم ...قصه دراز نميگويم ..
شايد آنروز تو آنی نبودی که امروز هستی .. و شايد من امروز آنی نيستم که آنروز بودم ..همين
-------------------------------------------------------------
امروز لب معشوق را نمي بوسيم
روز جهاني بدون دخانيات
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۳
اين روزها كه حرم مولا علي مورد تعرض و آسيب قرار گرفته و دل عاشقانش رو بدرد آورده ، ياد كبوتراي حرمش افتادم و يكي از نوشته هاي دوستم خوبم
سعيد
٭ كبوترهاي حرمي و گنبدي
كبوتر گنبدي دلش گرفته بود آن روزها شهر خيلي شلوغ بود.مردم از شهرهاي دور و نزديك هجوم آورده بودندو چهره شهر را عوض كرده بودند.او البته از اين لحاظ ناراحت نبود.مردم همه او را دوست داشتند .نوازشش مي كردند،تعدادي حتي با او دردل مي كردند و او همانطور كه آرام آرام دانه از زمين بر ميچيد به حرفهاي آنها گوش مي داد.همه صادقانه بودند و بي آلايش .اما او دلش گرفته بود .چند شبي بود كه نمي توانست بخوابد.اين چند شب با صداي مرغ حق هم ناله شده بود و سينه خود را صفايي داده بود.ندايي عجيب او را به خود مي خواند و كششي عجيب تر او را به طرف صدا.
راه افتاده بود .پرواز كرده بود .به كجا؟ نمي دانست.از ولايات بسياري گذشته بود.شهرها ،آدمها و كبوتر هاي بسياري ديده بود.بارها از بيم گربه ها ، پرندگان شكاري و كودكان بازيگوش به سوراخي خزيده بود و صداي قلب خود را شنيده! به هيچ آشياني اعتماد نكرده بود مگر آنها كه شبيه آشيانه خودش بودند.واگر آسايشي هم ديده بود همانجاها بود.يكي دو بار به كبوتر مادگان آنجا دلبسته بود .اما هر بار كه مي خواست در حوض آن آشيانه ها گرد و غبار سفر را از تن بگيرد، طوق بندگي را بر گردن خويش ديده بود و ياد سر سپردگيش افتاده بود او سر سپرده آستان آقايش بود و دل كنده بود.آنروز در زير سايه بوته اي كه با زحمت يافته بود فرود آمد :
چه بيابان بي آب و علفي !
ديگر خسته شده ام .بايد برگردم. دلم تنگ شده.مدتهاست غذاي درست و حسابي نخورده ام.
صداي ناله اي شنيد. برگشت.واي خداي من!
يكي از جنس خودش ديد.كبوتري بر عكس او نحيف و نزار كه در زير آفتاب سوزان ناله اي آتشين سر داده بود.خواست صدايش كند.دلش نيامد خلوتش را به هم بزند.كنجكاو شده بود. او هم به دنبال ندايي به اينجا آمده؟!
كبوتر حرمي حضور غريبه را احساس كرد.سر چرخاند و او را با چشمهاي پرسشگر ديد.سلامش داد و از حجب سر به زير افكند000
كبوتر حرمي به خاطر آورد زماني را كه دل سپرده شده بود.او بر بالاي خرابه ها در خواب ناز بود كه از صداي ناله مرد بيدار شده بود.نيمه شب در اين ويرانه ! كيست او؟
خيلي زودشناخته بودش.همه او را مي شناختند.او يگانه شهر بود.00
كبوترحرمي آنشب بامرد گريسته بود . خوب به خاطر داشت آنموقع را كه ندا از خاك برخاسته بود:
- برخيز سرورم، آقايم ، مردم! برخيز و به خانه رو .كودكانم تنهايند!
و مرد برخاسته بود .كبوتر حرمي بر شانه او نشسته بود و به اين فكر ميكرد كه چقدر عجيب است اين مرد.يا با چاه سخن مي گويد و يا خاك او را مخاطب ميسازد!
و مرد تا خانه رفته بود.سر بر ديوار كهگل خانه گذاشته بود و گريسته بود ساعتها.000
اما نمي توانست فراموش كند وقتي را كه از روزن پنجره به اندروني نگريسته بود.كودكانش بودند .يتيمانش . بر سر سجاده مادر نشسته بودند و هر يك گوشه اي را بر ديدگان خود گذاشته بودند و نوحه مي خواندند...
آنروز قلب كبوتر حرمي شكسته بود و بالش نيز. ديگر قدرت پرواز نداشت.از آنروز كبوتر حرمي شده بود...
ساعتي بعد رد پاي دو كبوتر بر شن هاي داغ بيابان به سمت سرزمين جنوبي امتداد يافته بود.دو دل سپرده...
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
كفتربازي با همه معايبش يه خوبي داره اونهم اينه كه چشم آدم رو از زمين به آسمون مي دوزه . يادش بخير ، ظهر كه ميشد ناهار نخورده يا نصفه نيمه خورده ميرفتم بالا پشت بوم . سي چهل تا كفتر داشتم كه همه كفتربازاي شهر آرزوي داشتن يه دسته كفتر مثه مال منو داشتند . نژاد همشون اصيل و اصلاح شده بود. هيچكدومشون خط و خال اضافي نداشتند . دارآمدي هم از روي جوجه كشي و خريد و فروش گيرم مي اومد . بدك نبود .
تا صداي سوت زدن من و بال زدن كفترا بلند ميشد ، صفا دختر همسايمون به بهانه شستن ظرف به لب حوض حياطشون مي اود و من هم سينه سرخ رو مي پروندم تا روي ديوار خونشون بشينه . بچه كه بوديم با صفا و داداشاش يا توي خونه ما بازي مي كرديم يا توي حياط خونه اونا . وقتي راهنمايي بودم ميرفتم بهش رياضي درس مي دادم . اما هرچه بزرگتر شديم فرهنگ و سنت و تعصب جامعه به همراه باز شدن چشم و گوش ما ، كم كم باعث فاصله گرفتن همه ما از هم شد . ايكاش هميشه بچه مي مونديم .
كفترا كه اوج مي گرفتند ، گوشه پشت بوم خونه يواشكي يه سيگار روشن مي كردم و مي رفتم توي خيالات و افكار خودم . مادرم خواسته بود كه ببرمش مشهد ، از طرف ديگه سه مرتبه بود كه از دست جناب سروان كربلايي به خاطر فرار از خدمت و شكايت همسايه ها مبني بر ايجاد مزاحمت فرار كرده بودم . گرو بودن مدرك تحصيلي بخاطر نداشتن كارت پايان خدمت ، و قايم موشك بازي با نيروي انتظامي حوصله ام رو سر برده بود . بايد دل به دريا مي زدم و ميرفتم خدمتم رو تموم مي كردم تا تكليفم روشن بشه . توي اين حال و هوا يه چشمم به دسته كفترا بود كه عقاب يا قرقي اونا رو نزنه . يه چشم ديگم به كوچه بود تا نكنه سر و كله داداشاي قلچماق صفا پدا بشه و دعوا و الم شنگه اي توي محل راه بيفته . اين بود كه هميشه روي يه بام و دو هوا بودم .
واسه اينكه با خيال راحت به خدمت مي رفتم بايد كفترا رو به يكي مي سپردم ولي هيچكس نبود . دلم نمي اومد اونا رو بفروشم . اين بود كه به دلم افتاده بود تا اونا رو نذر حرم امام رضا كنم و اينجوري بعد از مدت ها مادرم رو به مشهد ببرم.
بعدالظهر همون روز رفتم و دو تا بليط اتوبوس واسه پنجشنبه گرفتم . صبح پنجشنبه كفترا رو توي دو تا كارتن بزرگ گذاشتم و روي هر كدوم واسه هواگيري چند تا سوراخ باز كردم. كارتون ها رو توي جعبه بغل اتوبوس جا دادم و با مادرم نشستيم كه راهي مشهد بشيم . به شاگرد شوفر سپرده بودم هروقت دستي به لاستيك هاي ماشين ميزنه يه نگاهي هم به كارتن كفترا بكنه .
وقتي ماشين به تپه سلام رسيد و گنبد طلايي آقا نمايون شد ، راننده شروع كرد به سلام و صلوات فرستادن و مسافرا جواب صلواتش رو مي دادند . مادرم گريش گرفته بود و زير لب دعا مي كرد .
از ترمينال يه وانت كرايه كردم و مستقيم رفتيم حرم . جلوي ورودي حرم يه گاري گرفتم و كارتن كفترا رو گذاشتم روش و يا علي به سمت صحن اصلي . جلو سقاخونه اسمال طلا در كارتون ها رو باز كردم . گره از پاي كفترا كه با نخ بسته بودم باز كردم . براي آخرين بار با كفتراي دلبندم خداحافظي كردم و يكي يكي بوسيدمشون و رهاشون كردم . كفترا تا صحن و هياهو براشون عادي شد شروع كردن به پريدن و من با حركت دستام به سمت گنبد حرم روندمشون . دسته كفترا شروع به دور زدن كرد و يواش يواش خيلي از كفتراي حرم به اونا ملحق شدن و بزرگترين دسته اي شد كه تا اون موقع ديده بودم . انگار دسته كفترا داشتن از امام رضا چيزي مي طلبيدن . زير بغل مادرم رو گرفتم و به سمت رواق حرم حركت كرديم . وارد كه شديم خيلي شلوغ بود . خبردارشديم كه يه دختر مريض شفا گرفته . مردم تيكه هاي چادرش رو واسه تبرك بين خودشون تقسيم مي كردن .
دو روز بعد وقتي صبح زود ساكم رو بسته بودم تا برم سر خدمت سربازي همينكه از زير سيني آب و آينه و قرآن مادرم رد شدم ، ديدم كه كفتر سينه سرخ روي ديوار خونه همسايمون نشسته.
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۳
انگار
مسافر جزيره فقط با خود خدا حرف مي زنه
فكر ميكردم سكوت
سعيد فقط واسه منه
مكاشفه هم كه مشتشو باز نمي كنه
مهدي هم كه رفته اهلي بشه
سرگردان هم كه توي تركه
فلاني هم كه ما رو تحويل نمي گيره
آخه شما بگيد ما كجا بريم ؟
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۳
بيست و هشتم ارديبهشت ماه روز بزرگداشت حكيم عمر خيام نيشابوري است . چند تا از رباعياتش رو گلچين كردم . مجموعه رباعيات حكيم را مي توانيد بصورت txt از
اينجا برداريد .
قرآن که مهين کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پياله آيتی هست مقيم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
***
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بودهست
اين دسته که بر گردن او میبيني
دستيست که برگردن ياري بودهست
***
اي دل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشين و خوش بزي روزي چند
زان پيش که سبزه بردمد از خاکت
***
برخيز و بيا بتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم
زان پيش که کوزهها کنند از گل ما
***
يک چند بکودکي باستاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۳
چه سريع و پشت سر هم رفتند
عماد خراساني
نصرالله مرداني
و
حسين منزوي
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳
عزيزم
تو عمر من هستي
و عمر بي وفاترين چيزهاست
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۳
بگو پاسخ تو اي جانا ... مرا هستي تو مولانا
الا اي مرشد و اي پير ... مرا در حلقه خود گير
تويي آن سالك لايق ... كه بر نفست شدي فايق
سليماني و من مورم ... به تاريكي تويي نورم
تو دريايي و من جويم ... در اين حركت ترا جويم
نهنگي و منم ماهي ... از اين كوچك چه مي خواهي
تو دريايي و من بركه ... تو حلوايي و من سركه
تو در انجام و ما آغاز ... به دلهامان شرار انداز
تو آبي و سرابم من ... تو آباد و خرابم من
تو بيداري و خوابم من ... تويي پخته و خامم من
تو در بالا و من در ته ... تو در افلاك و من در چه
تو از هفت بحر پريده ... من از يك جوي ترسيده
تو بينايي و من كورم ... تو نزديكي و من دورم
تو درماني و من دردم ... تو گرمايي و من سردم
تو در وصلي و من هجران ... من آغازم تو در پايان
مريضم من طبيبي تو ... غريبم من حبيبي تو
گدايم من كريمي تو ... به راه من دليلي تو
الا اي مرشد كامل ... كه طوفاني و هم ساحل
تعارف را بيا بس كن ... دگر اين ماجرا بس كن
نظر بر جام جم انداز ... ببين زانجام تا آغاز
بگو از آنچه مي بيني ... در آيينه چه مي بيني
به جان حضرت آقا ... بيا و مرحمت فرما
نوازش كن همي ما را ... تفقد كن كمي ما را
كمي اسرار رندي گو ... تو راز خال هندي گو
حديثي گو تو گهگاهي ... ز مستي شبانگاهي
بگو از خواب دوشينه ... بگو از راز در سينه
مرا اسرار هستي گو ... بيا در باب مستي گو
نمي گويم عمومي گو ... به ايميلم خصوصي گو
اگر قابل همي داني ... اگر لايق تو مي داني
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
زخم كهنه يعني فراموشي . زخم كهنه يعني نديدن دوست . زخم كهنه يعني نديدن زخم دوست . زخم كهنه يعني در كنار دوست بودن ولي از او دور بودن . زخم كهنه يعني كر بودن گوش در صحبت دوست . زخم كهنه يعني كور بودن چشم در ديدن دوست . زخم كهنه يعني تشنگي دوست و خالي بودن مشك تو . زخم كهنه يعني صلا گفتين دوست همه را غير از تو . زخم كهنه يعني خواندن اين بيت با افسوس
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق وذكر حلقه عشاق بود
زخم كهنه يعني گم كردن راه . زخم كهنه يعني سياهي دل . زخم كهنه يعني اينكه زخم دوست را ببيني و دردت نيايد .زخم كهنه يعني بي دردي يعني بي زخمي .
زخم كهنه تمام وجودم را دربر گرفته و اكنون من چيزي جز يك زخم نيستم . هيچ دارويي بر من اثر نمي كند . شراب نيز نه تنها از غم و درد من چيزي نمي كاهد كه بر جراحت زخم نيز مي افزايد .
زخم من سيلي تو را مي طلبد . چرا به تماشا نشسته اي . دستهايت را مي گيرم و التماسشان مي كنم . همان دستهايي كه برآنها زخم كهنه ديده بودم . همان زخم هايي كه نشانه و مُهر بزرگي ، معلمي و رسالت است . من نيز تشنه نشستن در كلاس بزرگي تو هستم . چرا دستهاي تو سيلي نمي زنند . چرا دستهاي تو بيكارند .
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يكساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتن از اين ولايت
-------------------------------------------------------------
شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳
DON`T DRINK & DRIVE
اين هم اخر عاقبت رانندگي در حالت مستي . اگه نازك دل هستيد نگاه نكنيد .
--------------------
من مست و
تو ديوانه ، ما را كه برد خانه
صد بار
تو را گفتم كم خور ، دو سه پيمانه
--------------------
چيز خوب هم خوب چيزي است
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۳
اول ارديبهشت ماه جلالي
بلبل گوينده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلي
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
در بزرگداشت سعدي بد نيست شوخيي با شيخ اجل داشته باشيم :
گفت شخصي شبي به زوجه خويش
از تو اين نكته ميكنم تفتيش
وقت خلوت كه حاصل آيد كام
اولش بهتر است يا فرجام
زوجه گفتا كه افصح الفصحا
در گلستان چنين نموده ادا
تا فرو مي رود ممد حيات
چون برآيد بود مفرح ذات
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۳
باده ريزم ، روزگار اگر بگذارد
گردش چشم نگار اگر بگذارد
دست در آن زلف بيقرار برآرم
عشق تو به من قرار اگر بگذارد
پاي دل ز حلقه جنون بدرآرم
سلسله زلف يار اگر بگذارد
---------------------------
من
آب شدم ،
سراب ديدم خود را
دريا گشتم ،
حباب ديدم خود را
آگاه شدم ،
غفلت خود را ديدم
بيدار شدم ، به
خواب ديدم خود را
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳
آهاي
رفيق !
و به قول آن
چشم پزشك بصير : اي يار جاني !
نامت را از هر طرف كه مينگرم يا از هر سو كه مي خوانم يكي است . دم ايليايي تو نفس باد صبا را مشك فشان نموده و بر هر شاخي كه مي نشيني نغمه دل انگيزت يك حس را تداعي مي كند :
حس غريب
حس غريبي كه شعاعي است برگرفته از غربت مولاي درويشان در تنهايي نخلستان با چاه
نشستنت بر شاخه ديگري از شجره طوبي مبارك
باقي آن غزل را اي مطرب ظريف
زانسان همي نواز كه زانسانم آرزوست
---------------------------------
بدترين دردها اينه كه بخاطرش نه بتوني بنشيني و نه بتوني بايستي . يه دردمندتر از خودت هم بخواد استراحت كنه و حال و حوصله حرف زدن رو نداشته باشه و تو باز نتوني داد بزني و بگي
آخ
آره دوست عزيز ! كج خلق و بي حوصله اي . اما اين فقط حرف توست . حكايت من و تو حكايت افتادن كلاغ زشت و بد صدايي چون من در قفس بلبل زيبا و خوش الحاني چون توست . بهت حق ميدم كه گوشه قفس كز كني و صدات در نياد كه گفته اند :
نه عجب گر فرو رود نفسش
عندليبي غراب همقفسش
-------------------------------------------------------------
جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۲
مثه اينكه مرزهاي غربي و شرقي كشورمون يك طرفه كار مي كنند . تا چند وقت پيش شاهد هجوم ايرانيا به عراق بوديم و حالا نوبت اونطرفي هاست . ديروز تا وارد مشهد شدم چشمم به عراقياي عرب تباري افتاد كه اومده بودند زيارت . بالاخره هر ديدي يه بازديدي داره .
ديدن مردمي كه هشت سال باهاشون جنگيديم و سابقه جوانمرديشون زبانزد عام و خاص هست در آستانه ورود به سال جديد براي من يكي كه خوشايند نيست . شايد اونا هم همين حس رو نسبت به ما دارند .
اسكناسهاي همراهشون بايد همون اسكناسهايي باشه كه ايرانيا اونجا خرج كرده اند . بنابراين جداي از رونق صنعت توريسم اين روزاي ايران بايد منتظر ورود بيماري هاي مسري و ناشناخته اي باشيم كه يه زماني افغانيا مسبب اون بودند حالا هم عراقياي فلاكت زده اي كه سالهاست اسير جنگ و فقر و بدبختي هستند .
**********
همين روزاست كه سر و كله عمو نوروز پيدا بشه و دخل نه نه سرما رو در بياره . ولي اينجوري كه از اوضاع و احواح پيداست نه نه سرما حالا حالاها جا خوش كرده و قصد رفتن نداره . با برگشت دوباره سرما ، به باغات و كشاورزاي خراسان خسارت زيادي وارد شده . گزارشهاي رسيده حاكيست كه وضعيت مردم زلزله زده بم و روستاهاي ويران شده انفجار ايستگاه راه آهن نيشابور هم سر و سامون جدي نگرفته. ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست .
من هم بهتره كمتر گمون بد بزنم و سال جديد رو به همه تبريك بگم . اميدوارم هر جا هستيد موفق باشيد .
سرسبزترين بهار تقديم تو باد
آوای خوش هزار تقديم تو باد
گويند که لحظه ای است روييدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۲
فيلم ريش قرمز اثر كروساوا رو صد بار تلوزيون پخش كرده . ولي يه صحنه اين فيلم خيلي بدل ميشينه . اون هم جايي كه پير مردي در حال مردن هست و ريش قرمز ، مريض رو با دكتر جوان تنها ميذاره و ميگه :
خوب بهش نگاه كن . باوقارترين لحظه عمر آدمها هنگام مرگ اوناست .
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۲
گفتگو با استاد
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۲
يا چنان نماي كه هستي
يا چنان باش كه مي نمايي
بايزيد بسطامي
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۲
گر بميرد دختري ، از خاك او رويد گلي
گر بميرند دختران ، دنيا گلستان مي شود
-------------------------------------------------------------
شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۲
اي كه خوردي تير و سودايي شدي
لاابالي ، رند و شيدايي شدي
تا كه دل را كرده اي ماواي دوست
مست گرديدي و هر جايي شدي
اي كه دوري از رخ نامحرمان
در سماعي ، دور و بالايي شدي
تا به ابراهيم اشارت كرده اند
در مقام صبر ، ايوبي شدي
تا كه مولا سوخت جانت را به عشق
صيقلي و
علي الهي شدي
صحبت از سر كردي و سودا و سودازدگي ، گرچه به قول خودت سري نداري ولي سرْداري اي بي سَر پر سِر .
آري ! براي قدم دوست ، سر قليليست كه هر بي سر و پايي چون ما دارد . اما ما را سري ست با او كه گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم برآن سريم كه گر دست رسد بر سر زلفينش ، چون گوي چه سرها كه به چوگانش بازيم .
اگر از همه اين سرها به سلامت درگذريم ، شايد مثل تو بي سر گرديم . تقديم به
شما از حافظ :
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد
کسی به وصل تو چون شمع يافت پروانه
که زير تيغ تو هر دم سری دگر دارد
به پای بوس تو دست کسی رسيد که او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۲
هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي
كين كيمياي هسـتي قــارون كند گــدا را
بيچاره حافط نمي دونسته يه روزي مياد كه واسه عيش و مستي هم بايد به اندازه كافي وضعيتت خوب باشه !
-------------------------------------------------------------
امروز احسان و نيكوكاري
فردا درختكاري
در وقت نيكوكاري
يا در درختكاري
از ما بكن تو يادي
زيرا هميشه هستيم
ما در
اضافه كاري
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۲
سرخ مي باشد به رنگ خون كتاب كربلا
تا ابـــد جـــاويـــد مـــانـــد انـقـلاب كـــــربلا
فــاطمه امروز از خون حسـيـن شـد ســـرخ پــوش
تا قيامت خون مظلومان نمي افتد ز جوش
حديث كرب و بلا هنوز تر و تازه ست
هنوز صداي چكاچك شمشيرها بگوش مي رسد
هنوز صداي هل من ناصر حسين در دشت كربلا طنين انداز است
انگار هنوز كربلا از خون شهدا درياست
انگار هنوز آب بر اهل حرم حرام است
انگار هنوز سر اكبر بر روي زانوي پدر است
انگار دستان قلم شده عباس هنوز كنارعلقمه افتاده است
انگار هنوز عباس شرمنده طفلان است
انگار ابو الفضل هنوز پاسبان حرم است
فرات ز سوگ تشنگان هنوزتشنه مي دود
انگاري اصغر هنوز از تشنگي بر سينه خشك مادر چنگ مي زند
انگار هنوز تير سه شعبه بر گردن شيرخواره است
محكم بگير رشته قنداقه اش بدست
باب الحوائج است اگر شير خواره است
انگار هنوز خيمه ها مي سوزند
انگار هنوز سجاد بر بستر بيماري ست
انگارهنوز سر حسين بر نيزه قرآن مي خواند
انگار دست و پاي قاسم هنوز از خون حنايي ست
انگار زينب و بازماندگان هنوز در راه اسيري به شام هستند
انگار هنوز شب تاسوعاست و نينوا غوغاست
انگار هنوز عصر عاشوراست و كربلا غوغاست
انگار هنوز شام غريبان است
انگار نه انگار، كه هنوز
كل يوم عاشورا
و كل ارض كربلا
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲
باكره معتقده كه :
در
آتش سوختن شايد بدترين نوع مردن است.
در تمام تاريخ
مجرمترين موجودات را يا ميسوزاندند و يا وعده سوزاندن آنها را در دنياي ديگر ميدادند.
آتش هرگز سجده نكرد...
اما بنظر من اينگونه نيست . آتش نه تنها سجده كرد بلكه اسير و ميرا هم شد. اينگونه :
به آتش گفت ابراهيم آنروز
ز من مويي اگر باقيست در سوز
به او گفتا چنين آتش كه اي شه
به نزدت من بميرم تو برافروز
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۲
خواب مي ديدم ولي در چشم من خوابي نبود
گريه ميكردم ولي در ديده ام آبي نبود
مانده بودم در بياباني كه پاياني نداشت
غرقه در درياي مواجي كه پايابي نبود
دل پر از آشوب و غوغا بود و در جوش و خروش
در فضاي سينه ام جز قلب مضرابي نبود
آتش از سر تا به پايم را چو شمعي ميگداخت
صبر از كف رفته بود و طاقت و تابي نبود
بي وضو با ياد تو تكبير گفتم در نماز
در نگاهم جز خم ابروت محرابي نبود
مست گشتم بي مي و بي ساقي و بي ميكده
هيچ آثاري ز جام و باده نابي نبود
ناگهان خود را در آغوش تو ديدم نازنين
اي كه زيبايي تو محصول سرخابي نبود
بوسه هاي آتشينت عقل و هوشم را ربود
لذتي ديدم كه در لب هاي عنابي نبود
اين همه از لطف حق مشمول حالم گشته بود
چون جلالي را بجز الله اربابي نبود
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۲
عليرغم مبارزه جهاني و همگاني با مصرف دخانيات ، تعداد افرادي كه سيگار مي كشند افزايش يافته و متوسط سن مصرف كنندگان نيز پايين آمده است . حتي استعمال دخانيات در بين خانم ها و دختران نيز رواج بيشتري يافته است . شعر زير نگاهي ديگر به سيگار است كه تازه سروده ام :
اي مونس و غمگسار ، سيگار
اي خسته روزگار ، سيگار
همپاي مني به خلوت شب
تا صبح تو بيدار ، سيگار
از پير و جوان و از زن و مرد
غم را تو خريدار، سيگار
آن آتش و سرخي سر تو
مانند لب نگار ، سيگار
اي نازكي و سفيدي تو
انگشت لطيف يار ، سيگار
دل مي طلبد ترا به هر حال
در مستي و در خمار ، سيگار
دكتر كه كند مرا زتو منع
روزانه كشد هزار سيگار
روشن كنمت به وقت فرقت
هم لحظه ديدار ، سيگار
اي حس غريب نازنينم
اكنون به لبت گذار سيگار
من مي كشمت ترا بدينسان
سيگار به سيگار ، سيگار
مردند تمام دشمنان و
پاينده و برقرار ، سيگار
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲
وقتي شفيق بلخي با ابراهيم ادهم گفت شما در معاش چگونه مي كنيد
ابراهيم گفت چون يابيم
شكر مي كنيم و چون نيابيم
صبر مي كنيم
شفيق گفت سگان خراسان هم چنين كنند
گفت پس شما چون مي كنيد
گفت ما چون بيابيم
ايثار مي كنيم و چون نيابيم
شكر مي كنيم
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۲
چهل روز گذشت

-------------------------------------------------------------
دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۲
الهي
خانه كجا و صاحب خانه كجا
طائف آن كجا و عارف اين كجا
آن سفر جسماني است و اين روحاني
آن براي دولتمند است و اين براي درويش
آن اهل و عيال را وداع مي كند و اين ماسوا را
آن ترك مال كند و اين ترك جان
سفر آن در ماه مخصوص است و اين را همه ماه
آن را يكبار است و اين را همه عمر
آن سفر آفاق كند و اين سير انفس
راه آنرا پايان است و اينرا نهايت نبود
آن مي رود كه برگردد و اين مي رود كه از او نام و نشاني نباشد
آن فرش پيمايد و اين عرش
آن مُحرم مي شود و اين مَحرم
آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عاري مي شود
آن لبيك مي گويد و اين لبيك مي شنود
آن تا به مسجدالحرام رسد ، اين از مسجد اقصي بگذرد
آن استلام حجر كند و اين انشقاق قمر
آن را كوه صفاست و اين را روح صفا
سعي آن چندين مره بين صفا و مروه است و سعي اين يك مره در كشور هستي
آن هروله مي كند و اين پرواز
آن مَقام ابراهيم طلب كند و اين مُقام ابراهيم
آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات
آن عرفات بيند و اين عرصات
آنرا يك روز وقوف است و اينرا همه روز
آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر
آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنا را
آن بهيمه قرباني كند و اين خويشتن را
آن رمي جمرات كند و اين رجم همزات
آن حلق راس كند و اين ترك سر
آنرا لافسوق و لا جدال في الحج است و اينرا في العمر
آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين
لاجرم آن
حاجي شود و اين
ناجي
خنك آن حاجي كه ناجي است
برگرفته از كتاب الهي نامه علامه حسن زاده آملي
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲
عزيزا
دلبرا
معشوقا
چه در روز وصال باشم چه در شب فراق و هجران ، برايم تفاوتي ندارد . چون در هر دو حالت من به تو مشغول هستم
شگفتــا كه من مشتاق و علاقمند توام و از سر شوق احوالجوي تو هستم ، با اينكه تو همواره همراه مني
شگفتــا كه چشم هايم براي تو ميگريند درحاليكه تو در مردمكشان نشسته اي
شگفتــا كه جانم شيفته و مشتاق توست و اين درحاليست كه تو در دروني ترين لايه هاي وجود من جاي داري
خيالك في عيني و ذكرك في فمي
و مثـواك فـي قــلـبــي فايـن تـغـيـب
ايكه خيالت در چشم و يادت بر زبان و خانه ات در قلب من است
پس ديگر كجا پنهان مي شوي
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
پسرك كنار پياده رو از سرما كز كرده بود و منتظر بود يكي از راه برسه و بره رو باسكولش . هزمان هم كتاب فارسيشو باز كرده بود و زير نور كم ، تند و تند مشق مي نوشت . دلم واسش سوخت و خودمو وزن كردم . باسكولش خراب بود ولي به روي خودم نياوردم و چيزي بهش نگفتم و يه سكه بيست و پنچ تومني بهش دادم . ميخواستم برم كه يه پيره مرد عصا به دست كفشاشو درآورد و رفت رو باسكول ولي عصاش هنوز روي زمين بود و خودش رو نگه داشته بود . خندم گرفته بود . بنده خدا نفهميد وزنش چقده كه اومد پايين . همونطور كه پاهاشو ميذاشت تو كفشاش ، دست كرد تو جيب شلوارش و يه اسكناس درآورد . ديد پنجاه تومنيه ، گذاشت تو جيبش . با خودم گفتم شايد دنبال يه مقدار كمتر ميگرده . دست كرد تو جيب ديگش . ايندفعه يه صد تومني دراومد . باز گذاشت توي جيبش . گفتم كارا برعكسه ، ميخواد كمتر پيدا كنه ، بيشتر در مياد . اين دفعه سنجاق جيب بغل كتش رو باز كرد . يه اسكناس هزاري و چند تا پونصد تومني داشت . هزار تومني رو به پسرك داد و راهش رو گرفت وعصازنان رفت به سمت خونه هاي فقير نشين كنارريل راه آهن .
-------------------------------------------------------------
شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۲
اي آنكه چشم پاكت ، آيينه شد خدا را
دست كريم گرمت ، روزي دهد گدا را
فقر تمام هستم ، بر تو غلام هستم
بر عالمي نبخشم ، اين حالت غنا را
-------------------------------------------------------------
شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۲
مانند چنين شبي در شهري كويري و كوچك ، در خانه اي كاه گلي و بزرگ ، در شبي زمستاني و سرد ، كنار كرسي زغالي ، زير نور چراغ نفتي ، از مادرم متولد شدم .
حال نه از مادرخبري ست و نه از آن خانه اثري
نمي خواهم كسي تولدم را تبريك گويد . جاي تبريك گفتن ندارد .
به عادت قديم ، هر شب شماره چهار رقمي خانه را مي گيرم . بوق هاي عجيب و پيغامي مي شنوم كه :
شماره شما در شبكه موجود نمي باشد .
نااميدانه گوشي تلفن را مي گذارم و تنها رهسپار خياباني كه به امامزاده منتهي مي شود مي گردم و زمزمه مي كنم :
كجاست اون كوچه ، چي شد اون خونه ، آدماش كجان ، خدا مي دونه
يادم مياد از دوران كودكيم كه فرفره بدست به دور مادر مي گرديدم و مي خواندم :
اي مادر عزيز كه جانم فداي تو
قربان مهرباني و لطف و صفاي تو
هرگز نشد محبت ياران و دوستان
همپايه محبت و لطف و وفاي تو
و او مرا دعا مي كرد كه الهي پير شي مادر . ومن چيزي از دعاي او نمي فهميدم . و اين روزها در فراق او پيري را تجربه مي كنم وخوب مي فهمم .
آنشب كه مادر مرد ، باور نمي كرديم
رخت عزا را ما ، در بر نمي كرديم
آنشب كه مادر مرد ، مهتاب پنهان شد
آشوب در صحرا افتاد و طوفان شد
از نوجوانيم بياد مي آورم كه برايم اسپند دود ميكرد و ان يكاد ميخواند . ولي افسوس كه حجله عزاي او در ابتداي كوچه روشن شد و تابوت او بر دوشم روان و من به رسم قديم خراسان چاووش عزا خواندم .
....
او از گوشه تابوت در گوشم ناگفتني ها و نشنيدني ها مي گفت و اشكهاي من تمام آنها را بر مسيري كه به مزار او مي انجاميد مي نوشتند . هيچوقت گمان نمي بردم كه روزي اين مسير را در مرگ او بپيمايم . تمام اين راه را پاهايم حفظ هستند . همان مسيري است كه هر ساله با علم و پيراهن سياهي كه برايم تهيه كرده بود در روزهاي عاشورا رفته ام . و آموخته بود مرا كه فرياد بزنم :
چه كربلاست امروز
چه پر بلاست امروز
....
در آخرين لحظه وداع برايم چنين سرود :
آبــرو خــواهي مقــيــم آسـتان خويـش بــاش
اشك را از ديده پا بيرون نهادن خواري است
و من با حسرت گفتمش
اي كاش دردم را افشا نمي كردم
اي كاش اين دل را رسوا نمي كردم
اي كاش اشكم را جاري نمي كردم
در ديده مردم ، زاري نمي كردم
اي كاش اي مادر هرگز نمي مردي
در اين غم و ماتم ما را نمي بردي
-------------------------------------------------------------