شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۴
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کشت به نامهربانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴
انارها را براي اينكه تا شب چله سالم بمانند در گوشه اي از باغچه زير خاك مي كرديم . ولي شب چله حق نداشتيم زير كرسي انار بخوريم ، چون مادر مي دانست اون شب ، لحاف كرسي را لكه هاي سرخ رنگ آب انار دوباره رنگ خواهد كرد . همزمان با خوردن تنقلات و انار و هندوانه كه معمولا تراشيدن پوستش نصيب بچه ها ميشد، منتظر بوديم تا آدم باذوقي در جمع مهماني شب يلدا پيدا بشه و برامون قصه بگه . هميشه شنيدن قصه اونهم از زبان حيوانات و جنگل شنيدني تر است . نمي دونم كه از كي و به چه علتي تمام قصه ها رو با جمله مشهور :
يكي بود ، يكي نبود ! شروع ميكنن و من هنوز كه هنوزه نمي دونم كه معني اين جمله متناقض يعني چه ؟
يادم از داستاني افتاد در
مذمت سواد كه خواندنش خالي از لطف نيست :
يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود غير از خدا هيشكي نبود.
روزگاري در جنگلي دور ، زمستاني رسيد كه سخت سرد بود و برف و سرما بيداد مي كرد .در ميان حيوانات اين جنگل ، شير و اسب و روباهي براي نجات جانشان به غاري پناه بردند . چند روزي گذشت و ديگر هيچ موجودي براي شكار و خوردن پيدا نشد ، شير كه ديگر طاقتش تمام شده بود ، نعره اي كشيد و گفت ، ديگر چاره اي ندارم جز خوردن شما و براي اينكه انصاف را رعايت كرده باشم ، هركدامتان را كه بزرگتر باشد اول مي خورم .
شير رو به اسب كرد و گفت چند سال داري ؟ اسب گفت : قربانت شوم ، من از بچگي كودن بودم و حافظه درست و حسابي نداشته ام ، و به همين علت پدرم تاريخ تولدم را روي سم پايم نوشته و متاسفانه خودم هم نمي توانم آنرا ببينم و بايد كسي آنرا بخواند.
شير به روباه گفت برو و تاريخ تولد اسب را بخوان . روباه سرش را پايين انداخت وگفت شرمنده شما هستم اي سلطان ، اين ننگ بي سوادي هميشه موجب خجالت و سرافكندگي من بوده است ، پدرم مرا از مكتب گرفت و نگذاشت كه درس بخوانم و باسواد شوم ، مرا معذور داريد كه سواد خواندن و نوشتن ندارم .
شير كه كلافه شده بود گفت اشكالي ندارد ، اي اسب پايت را بالا بگير تا خودم بخوانم و همينكه شير به اسب نزديك شد و سر خود را جلوي پاي او آورد ، اسب چنان لگد محكمي به سر او كوبيد كه شير را درجا كشت .
روباه تا اين صحنه را ديد به سمت جنگل شروع به دويدن كرد ، اسب با خودش فكر كرد كه روباه ترسيده است و او را صدا زد كه لازم نيست فرار كني ، من به تو آزاري نمي رسانم . روباه لحظه اي ايستاد و به اسب گفت : راستش را بخواهي فرار نمي كنم ، بلكه به گورستان جنگل براي زيارت قبر پدرم مي روم تا او را دعا كنم و برايش آمرزش بطلبم كه مرا از مكتب گرفت و نگذاشت كه با سواد شوم .
بالا رفتيم ماست بود ، پايين اومديم دوغ بود ، قصه ما دروغ بود !
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۴
درب چوبي منزل به هشتي باز مي شد . هشتي يك هشت ظلعي منتظم بود كه سقفي بلند با نورگير طبيعي داشت و به اندروني و بيروني وصل ميشد . اندروني براي اهل منزل طراحي و ساخته شده بود و بيروني به اتاق مهمان و حياط راه داشت . حياط از سطح خيابون پايين تر بود و ديوارها بقدري بلند بودند كه به هيچوجه داخل حياط و اتاق ها ديده نمي شدند .
آب قنات از خونه هاي مسير خودش عبور مي كرد و يك تخت چوبي براي شبهاي تابستون كنار حوض ساخته بودند . يك درخت توت ، زرد آلو و چند تا درخت انار باغچه هاي حياط منزل رو آراسته بودند .
مجموعه مطبخ شامل انبار هيزم ، آشپزخانه ، تنور نانوايي و دو تا اتاق در آخر حياط قرار داشت . توي آشپز خونه علاوه بر چاه فاضلاب يك چاهك مخصوص ريختن آب چلو حفر بود تا از قاطي شدن چلوكش برنج با فاضلاب جلوگيري كنند ، چون احترام زيادي به بركات خدا مخصوصا نون و برنج قائل بودند .
وقتي از خونه هاي قديمي جنوب خراسان واسش حرف مي زدم بهم گفت : مي بيني چقدر فرهنگ اصيلي داريم ؟
/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|
در وصالت چرا بياموزم * در فراقت چرا بياموزم
يا تو با درد من بياميزي * يا من از تو دوا بياموزم
مي گريزي ز من كه نادانم * يا بياميزي يا بياموزم
پيش ازين ناز و خشم مي كردم * تا من از تو جدا بياموزم
چون خدا با تو است در شب و روز * بعد ازين از خدا بياموزم
در فراقت سزاي خود ديدم * چون بديدم سزا بياموزم
خاك پاي ترا به دست آرم * تا ازو كيميا بياموزم
آفتاب ترا شوم ذره * معني والضحي بياموزم
كهرباي ترا شوم كاهي * جذبه كهربا بياموزم
از دو عالم دو ديده بردوزم * اين من از مصطفي بياموزم
سر ما زاغ و ماطغي را من * جز ازو از كجا بياموزم
در هوايش طواف سازم تا * چون فلك در هوا بياموزم
بند هستي فرو گشادم تا * همچو مه بي قبا بياموزم
همچو ماهي زره ز خود سازم * تا به بحر آشنا بياموزم
همچو دل خون خورم كه تا چون دل * سير بي دست و پا بياموزم
در وفا نيست كس تمام استاد * پس وفا از وفا بياموزم
ختمش اين شد كه خوش لقاي مني * از تو خوش خوش لقا بياموزم
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴
هنوز شيريني بخشيدن را مزمزه نكرده اي كه دومين و سومين فقير سر راهت سبز ميشن و تو ناتوان از پاسخگويي به اين همه تقاضا سرت را پايين مي اندازي تا چشمت به چشمانشان كه به دستانت التماس مي كنند نيفته . و يك لحظه ياد تمام قرض و قوله ها و وام هاي عقب افتاده خودت مي افتي و درد جامعه را فراموش مي كني .
در شك و دو دلي مي ماني كه سه جفت جوراب بي كيفيت را به قيمت پونصد تومن بخري يا نه ؟ و مي ماني كه آيا تو به يك گداي شرافتمند كمك كرده اي يا اينكه جنس بنجلي را بهت غالب كرده اند و به ريشت هم خنديده اند؟! و اصولا آيا گدايي با شرافت رابطه دارد ؟
مي انديشي كه آيا از بين بردن فقر به دوش ما واگذار شده ؟
آيا فلسفه بخشش ، رفع فقر از جامعه است ؟ پس چرا تا حالا فقر از بين نرفته ؟ يا اينكه مردم واقعا بخشنده نبوده و نيستند ؟
آيا فقر ريشه در طرز فكر و زندگي فقرا داره يا در رفتار و عملكرد اغنيا ؟
شده يك بار تصميم بگيري هرچه توي جيبت داري ، ساعتت ، زنجير گردنت ، يا كتت را به يك غريبه نيازمند بدون اينكه لحظه اي درنگ كني يا بدون مجال فكر كردن به اينكه او نيازمند واقعي است يا نه بي پروا ببخشي و اونشب را تا خونه پياده بياي ؟
شده تا حالا بخواي به كسي كمك كني و درشت ترين و نوترين اسكناس كيفت را دربياري ؟ يا مثل من دنبال پول خورده هات مي گردي تا از شر سنگيني و صداشون راحت بشي ؟
تا حالا ديدي كسي را كه يك بسته سيگار واسه معتاد كنار خيابون بخره ؟
اسكناس هاي پاره و بدون گوشه را توي صندوق مي اندازيم و ازخدا گوشه اي از بهشت را طلبكاريم !
آخه خدا اول صبحي حالش بهم نمي خوره از بنده اي كه پولي را به صندوق مي اندازه به اميد رفع بلاي ناگهاني ؟ يا به قصد گشايش روزي ؟ يا اينكه در بيابانت دهد باز ؟
آيا بخشش يعني اينكه فقط پولي از جيب در آوريم و به ديگري بدهيم ؟ يا سلامي گرم به يك غريبه ، آب دادن به درختاي كوچه و خيابون ، ريختن ارزن براي گنجيشكا و يا غذا دادن به سگها اونم توي فصل سرما هم بخشش و صدقه محسوب ميشه ؟
جبران خليل جبران در عارفانه هاي خود ميگه :
سخاوت آن نيست كه آنچه را كه من بيش از تو به آن نياز دارم به من ببخشي
بلكه آنست كه به من ببخشي آنچه را كه بيش از من به آن نياز داري
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴
عاشقي از فرطِ عشق، آشفته بود *** بر سرِ خاكي به زاري، خفته بود
رفت معشوقش به بالينش فراز *** ديد او را خفته، وز خود رفته، باز
رقعه اي بنبشت چست و لايق، او *** بست آن بر آستين ِ عاشق، او
عاشقش از خواب چون بيدار شد *** رقعه بر خواند و بر او خون بار شد
اين نوشته بود: كاي مردِ خموش! *** خيز! اگر بازارگاني، سيم كوش
ور تو مرد زاهدي، شب زنده باش *** بندگي كن تا به روز، و بنده باش
ور تو هستي مردِ عاشق، شرم دار! *** خواب را با ديده ي عاشق چه كار؟
مردِ عاشق، باد پيمايد به روز *** شب، همه مهتاب پيمايد ز سوز
چون تو نه ايني نه آن، اي بي فروغ! *** مي مزن در عشق ِ ما،لافِ دروغ
گر بخفتد عاشقي، جز در كفن *** عاشقش گويم، ولي بر خويشتن
چون تو در عشق از سر ِ جهل آمدي *** خواب خوش بادت! كه نا اهل آمدي
عطارآن موقع معنايش را نمي فهميدم . ولي حالا شايد فهميده باشم . وقتي آدم ها تنها تمام قيل و قال و هاي و هوي خود را به بستر شب مي برند ، بهترين فرصت است براي شكستن و فروريختن . براي بي بهانه گريستن . بهترين فرصت است تا انسان به واژگان واژگون ذهنش نظمي دهد و غم هايش را ميان سوسوي ستارگان پنهان كند .
چه راحت مي توان اينگونه دلتنگي ها را بسوي تو فرستاد و به دور از رنگ و روزمرگي فرياد دلسپردگي سرداد . ميهمان لحظه هاي سبز بي خويشتن شد و بي محابا باريد .
چه راحت مي توان اينگونه پيشاني غفلت را در پيشگاه حضورت بالا گرفت ، تا مدار عشقت ، تا دوردست تكامل و عرفان . و لحظات گريزنده را با صفاي اشك مصفا كرد .
چه راحت مي توان موجي شد و سر بر صخره هاي استغاثه كوبيد . آكنده ازاحساس شكننده ستايش شد .
دستهاي سپيد قنوتم را بالا مي برم ، در روشناي نيايش و شانه به شانه نور ترا مي جويم و زمزمه كنان مي خوانم :
صبوحي ملوكانه تا صبح راند
همي داشت شب زنده تا شب نماند
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴
* در مظلوميت علي همين بس كه ابن ملجم شب قدر را براي كشتن او انتخاب كرد تا ثواب هزار برابر برده باشد .

شب به سينه پنهان كرد سوز جانگدازش را
كوفه از خجالت بست چشم نيمه بازش را
آسمان مهيا كرد محمل نيازش را
تا ادا كند مولا آخرين نمازش را
جاي نور غم مي ريخت بر دل زمين مهتاب
حال شهر مبهم بود ، چشم كوچه ها بي تاب
ماه آسمان مي گفت يا علي مرو امشب
شوق بي امان مي گفت يا علي كمي بشتاب
فارغ از جهان گرديد غرق در عبادت شد
در نماز قامت بست ، ناگهان قيامت شد
تيغ جهل زهرآلود از غلاف بيرون شد
عقل كامل ، علي ، غرق در خون شد
كوفه بود و خدا بود و يك مرد
يك علي بود و يك كوفه نامرد
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۴
*
كسوف دل سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟
سلمان هراتي**************************************
به هرحال هر درودى بدرودى در پى دارد و هر آغازى مقدمه يك انجام است.
مى توان كارى را چندان ادامه داد تا زندگى خود ما را از عرصه آن كار خارج كند؛ يا آنكه خود، داوطلبانه، در دوره اختيار و اقتدار، از آن كار كنار كشيد. گمان مى كنم صورت دوم، زيباتر و بشكوه تر باشد. ...
اين
متن خداحافظي محمدرضا سرشار با شنوندگان «قصه ظهر جمعه» است كه قصد دارد پس از 24 سال اجراي آن ، روز جمعه پانزدهم مهر ماه آخرين قصه را تعريف و براي هميشه يادي از خود در ذهن ها بجا بگذاره . سعي كنيد روز جمعه هر جا هستيد براي آخرين بار صداي دلنشين محمد رضا سرشار را از قصه ظهر جمعه گوش كنيد.
بنظر من راديو نسبت به تلوزيون يك درجه آزادي بيشتر داره . در برنامه هاي تلوزيوني ، بيينده بايد هم روي تصوير و هم صدا تمركز كنه و با دقت برنامه را دنبال كنه و در اون لحظه جايي براي انديشيدن نميگذاره . حتي سينما هم به راحتي روي افكار و عقايد مردم تاثير ميگذاره . ولي مخاطب برنامه هاي راديويي فقط مي شنود و تصوير سازي به عهده خودش مي باشد و در آن آزادتر است . درست مثل شنيدن قصه هاي مادر بزرگها كه هيچوقت خاطرات اونو فراموش نمي كنيم .
اين روزا با زياد شدن رسانه هاي تصويري بنظر مي رسه كه مخاطبين راديو كمتر شده باشند و مردم كمتر راديو گوش مي كنن . ولي تمام كشورها برنامه هاي راديويي خودشون را گسترش و حفظ كرده اند و هنوز زمان آن نرسيده كه نيازي به اين رسانه نباشد .ولي من روزي را پيش بيني مي كنم كه پخش برنامه هاي عمومي راديو تعطيل خواهد شد و از راديو بجز خاطره اي باقي نخواهد ماند .
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
سالروز تولد مولانا اين آتش افروز بيشه انديشه و احساس بر عاشقان و دوستدارانش مباركباد

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز
چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز
صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز
دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز
پیراهن سیاه که پوشید روز فصل
تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز
مستورگان مصر ز دیدار یوسفی
هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز
افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد
با تنگهای لعل خریدن گرفت باز
آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان
در خون عاشقان بچریدن گرفت باز
خاتون روح خانه نشین از سرای تن
چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز
دیگ خیال عشق دلارام خام پز
سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز
نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر
از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز
آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد
افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز
بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز
سودای عشق لولی دزد سیاه کار
بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز
صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق
بر کف قراضهها بگزیدن گرفت باز
تبریز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴
پلك بر چشم ميگذارم تا شب را بسازم و چشم ميگشايم تا روز را بيافرينم
ببين
...
به همين سادگي !
و اين معجزه ايست كه فقط به شوق ديدار تو شكل مي گيرد وگرنه عمريست كه شب و روز در خلوت و تنهايي خود به تكرار ، پلك ها زده ام .
هر بار كه نسيمي نوازشم مي كند ودر من مي پيچد ، ترا در آغوشم مي بينم . عطر تو فضاي سينه ام را پر مي كند . نامت را كه مي برم ، دهانم خوشبو و شيرين مي شود . انگار در اسمت فرو رفته اي و تا از لبانم سُر مي خوري مرا مي بوسي . دستهاي گرمت از قلبم پنجره اي به آسمان باز مي كند ، عقاب روياهايم بال ميگسترد ، اوج ميگيرم ، به دور تو مي چرخم و مي چرخم و دوباره بسوي تو خيز ميگيرم و همچون نسيمي بر تو مي پيچم . خودم را مي شنوم و مي بينم كه بر لب تو سُر مي خورم .
...
لحظه ايست كه نه حرفي براي گفتن مي ماند و نه چيزي براي نوشتن جز تداعي شعري از سهراب :
در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.
و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دور ترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من، شاخه نزديك!
از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،
رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو، شاخه نزديك
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۴
ضاع قلبي اين اطلبه ؟
ما اري جسمي له وطنا !
" دلم گم گشته است . كجا بايد جستجويش كنم ؟ در تن و جسمم هيچ ماوا و جايگاهي برايش نمي بينم . "
آيا قلبم نزد معشوق منست ؟
يا اينكه معشوق در قلب من است ؟
كداميك درست تر است ؟
چگونه جمع اضداد ميسر است ؟!
ابن عربيندانم خال او عكس دل ماست ؟!
و يا دل عكس خال روي زيباست !
ز عكس خال او دل گشت پيدا ؟!
و يا عكس دل آنجا شد هويدا ؟!
دل اندر روي او ، يا اوست در دل ؟
به من پوشيده شد اين امر مشكل
اگر هست اين دل ما عكس آن خال
چرا مي باشد آخر مختلف حال ؟
شيخ محمود شبستري
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۴
در حاليكه اين روزها تمام فلسطين غرق در شادي و سرور بخاطر تخليه شهرک های يهودی نشين از نوار غزه هستند ، جمهوري اسلامي ايران كه سالهاست براي فلسطينيان هزينه كرده ساكت است و رسانه هاي ما هيچ انعكاسي در اين خصوص ندارند .
العلم الفلسطيني يرفع فوق أحد المنازل التي
أخلتها إسرائيل في غزة (رويترز)ضمن تبريك به مردم مظلوم فلسطين ، به آرشيو
بچه محل عزيز سري زدم و اين شعر را برايتان انتخاب كردم
آوارگان زمينيم ...
زنداني شبها و روز ها
فصل ها و سال ها...
قرن ها ....
دور از خانه و كاشانه
به زنجير كشيده شده و در بند
كه چشم ها بر ما ميگريند....
درد را چون تجربه
اندوخته ايم
انبوه دردمان،
به اقصاي آسمان ساييده است
هراس در چشمان كودكانمان
جاري ست
و فرياد خشم و آه
بر زبان زنانمان روان...
وقبضه ي سلاح
فشرده
در مشت رفيقان...
وبه سوگندمان
وفاداريم
سوگند آزادي وطنم ....
فلسطين ...
-------------------------------------------------------------
شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴
می آيی....؟
می آيی بچه بشيم همديگه رو نيگا کنيم؟
مي آيی قلبارو مثل بادبادک هوا کنيم؟
می آيی بچه بشيم پشت ستون سايه ها
يه جوری قايم بشيم همديگه رو صدا کنيم؟
می آيی بچه بشيم رختامونو دربياريم
بپريم با همديگه تو حوض نور شنا کنيم؟
من مي خوام يه جور بشه بغل کنيم همديگه رو
می آيی بچه بشيم دروغکی دعوا کنيم؟
سکه خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم
می آيی با همديگه مشتهای ابرو وا کنيم؟
همه پنجره ها شيشه دارن،شيشه مات
بيا با همديگه سنگ از تو کوچه پيدا کنيم
عمران صلاحی\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/
هفته پيش كه رئيس يك قسمت پستش را از دست داد ، پيام زير را فرستاد :
وجود = اثر
چيزي كه اثر ندارد در واقع وجود ندارد .
اگر مي خواهيد بدانيد كه چه اندازه در دنيا موثر هستيد و در چه مواردي اين تاثير وجود داردهر شب اين سوال را از خودتان بپرسيد :
اگر من امروز نبودم چه اتفاقي مي افتاد ؟همانطور كه وقتي من هستم همه چيز طبق مشيت الهي در جريان است ، زماني كه نباشم نيز همه چيز طبق قانون الهي به راه خويش ادامه خواهد داد .مهم است كه من چقدر براي
امروز ارزش دارم اما مهمتر اين است كه چقدر براي شناخت خويشتن خويش انديشيده ام . به محض شناخت خويش اثر
من چنان خواهد بود كه گويي هرگز نبوده
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴
چو شو گيرم خيالش را در آغوش
سحر از بسترم بوي گل آيو
**************************
احمدي نژاد در سخنراني تنفيذ حكم رياست جمهوري ، استفاده از سلاح هاي كشتار جمعي را محكوم كرد ولي نامي از سلاح هسته اي نبرد :
" ايران اسلامي بدنبال دستيابي همه ملتها به صلح پايدار در سايه عدالت همه جانبه است. عدالت بايد ملاك و ميزان حاكم در روابط بينالملل باشد.
از اين رو عناصر تهديد جهاني از قبيل سلاحهاي كشتار جمعي ،
شيميايي و
ميكروبي كه امروز در دست نظام سلطه است بايد برچيده گردد "
اين هم يك جور زرنگيه كه فردا كسي نگه دروغ گفت
-------------------------------------------------------------
شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۴
مجتبي كاشاني * وعده
به دلم مي گويم
شايد اين شعر فرو سوخته از شمع شبم،
شايد اين نامه که بر باد نوشتم بر دوست،
بر تن باد بماند و به دستش برسد نيمه شبي
شايد اين درد مدام به سر انجام رسد،
شايد اين رنج هميشه، به سحر هم نرسد،
وتن خوني و رنجور و پر از تاول من،
ره خود يابد و از حادثه بيرون بشود نيمه شبي
شايد اين خانهء بي رونق رؤياهايم،
شايد اين کلبهء تاريک و خموش،
از سر معجزه اي آينه باران بشود نيمه شبي
به دلم مي گويم،
مدتي هست دعا مي خوانم،
مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست،
مدتي هست اميدم به خداوندي اوست
نغمهء اشک مرا گوش خدا مي شنود،
شايد اين قفل دروغين كه به بغضم زده ام،
با سر نيشتر خاطره اي باز شود،
شايد اين گريهء آرام، فغاني بشود نيمه شبي
مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد،
و من بندي رؤياي زمين،
قفسي جنس قناعت بر او ساخته ام
به دلم مي گويم،
قفسم کم رمق است،
شايد اين دخمهء بي پنجره در هم شکند،
شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد نيمه شبي
به دلم مي گويم، به دلم مي گويم،
و دلم مي گويد :
همه اينها وعده ست،
همه اينها سخنانيست که من ميدانم،
از براي غم هر روزهء من مي گويي،
پر از شايد و ايکاش و اگر، پر ناباوريند
به دلم مي گويم،
عازم يک سفرم، سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا به خودم
شايد اين بار سفر چارهء کارم بشود
شايد اين وعدهء بيهوده، به جايي برسد نيمه شبي ...
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴
نمي دونم شما قدرت رو تا چه سطح تجربه كرده ايد . ميل به داشتن قدرت شبيه حرص براي ثروت مي مونه كه مدام دوست داري افزايش پيدا كنه . اما رقابت براي رسيدن به قدرت مشكل تر از ثروت است ، چون جايگاههاي قدرت در جامعه محدود هست ، تعداد كمي از مردم مي تونند مسند قدرت رو كسب مي كنند و تعداد افراد قدرتمند كمتر از افراد ثروتمند است . البته ثروت و قدرت با هم پيوند عميقي دارند . هستند كسانيكه از ثروت به قدرت رسيده اند ، و ثروتمنداني هم وجود دارند كه قدرت چنداني ندارند و فقط يك زندگي مرفه براي خود و خانوادشون دارند ودر مقابل افراد قدرتمندي هم هستند كه ثروت ندارند .
حالا شما بگيد قدرت بهتر است يا ثروت ؟
من قدرت رو در يك مرحله از زندگي تجربه كرده ام ، اونهم زمانيكه در لباس پليس خدمت مي كردم .
همه بهم احترام مي گذاشتند و كسي نمي تونست تو چشام ذل بزنه . وقتي اسلحه به كمرم مي بستم و با موتور وارد خيابان دانشگاه ميشدم تمام دختر و پسرا از هم جدا ميشدند . دخترا حجابشونو درست مي كردند و من توي دلم به اينهمه ميخنديدم كه چطور به ذهنشون نميرسه كه من به تنهايي و با يك دستگاه موتور سيكلت چطور مي تونم اونهمه رو دستگير يا مورد تفتيش قرار بدم . گره به ابروانم مي انداختم و با ابهت از كنارشون رد مي شدم .
وقتي به چهار راهي كه پاتوق اغلب خلافكارها بود مي رسيدم ، يكي يكي خودشونو جمع و جور مي كردن و گم و گورميشدند . متهميني بودند كه از نظر جسماني خيلي از من قويتر بودند ولي من براي گرفتن اعتراف به راحتي دست روشون بلند مي كردم .
دستگيري كلاه برداري كه سر پنجاه نفركلاه گذاشته بود و ديدن موج خوشحالي توي چشاي مالباختگان . دختر دانشجويي كه خاطرخواهم شده بود و به بهانه گم شدن كارت دانشجوييش مرتب ميومد دفتر كلانتري . سربازي كه يك سرگرد و خودشو كشت . رفيق شدن با يك معلم افغاني كه نگهبان معدن كچ بود و من بعضي شبها به ديدنش مي رفتم . دزدي كه از دستم فرار كرد و بخاطرش مجبور شدم چند شب در بازداشتگاه بخوابم وخيلي از مواردي كه نميشه اينجا نوشت از خاطرات تلخ و شيرين من در لباس قدرتمند پليس بود . وقتي اون دوره تموم شد و لباس و درجه نظامي رو از تنم درآوردم ، تمام قدرت محو شد و من دوباره شدم مثل مردم عادي كه قبلش بودم .
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۴
پاداش این دل آگاهی
ای کاش می توانستم
تا گل برات بفرستم
یا بهر روزه داری هات
نقل ونبات بفرستم
شوریده وار امشب را
با واژه عشق می ورزم
تا با دمیدن خورشید
شعری سزات بفرستم
ای کودکی که دیروزت
موقوف نی سواران شد
اکنون که مرد میدانی
اسب وقبات بفرستم
ابلیس را زخود راندی
از دل غبار افشاندی
پاداش این دل آگاهی
شکر ونبات بفرستم
ای کاش می توانستم
بر عمر تو بیفزایم
سویت ز اشک خود جامی
آب حیات بفرستم
ای کاش می توانستم
شرحی به خون کنم امضا
در تنگنای زندانت
حکم نجات بفرستم
این ناگشوده در برتو
روزی گشاده خواهد شد
خوش امید می بافم
تا پیش پات بفرستم
14 تیر 84
سیمین بهبهانی
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
* تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
چند وقت پيش براي مشاوره به يك روانشناس باليني مراجعه كردم و پس از دو جلسه گفتگو با او و جواب دادن به كلي سوالات چرت و پرت و انجام يك تست روانشناسي گفت نياز به يك معشوقه دارم و بهم پيشنهاد داد كه زن جوان بيوه و محترمي را مي شناسد كه تحت درمان اوست و او نيز براي تكميل درمان به يك آقا با خصوصيات شما نياز دارد .
به شك و ترديد افتادم كه آيا واقعا دارد مطابق علم و حرفه اش عمل مي كند يا اينكه اين هم تست ديگري است كه بايد آنرا پاس كنم . پيشنهادش رو قبول كردم و قرار شد در جلسه بعدي ما را در مطبش به هم معرفي كند .
جلسه معارفه با كلي انتظار و افكار عجيب و غريبي كه احاطه ام كرده بودن رسيد و جناب روانشناس پول وزيت دو نفر را ازم گرفت و بعد از بيان چند نكته و توصيه در روابط عشقي و سكسي ، با تلفن همراهش با اون خانم تماس تلفني گرفت و بهم گفت جلوي درب ساختمان منتظر شماست . ازش تشكر و خداحافظي كردم . از پله هاي ساختمان پايين آمدم و مقابل درب ساختمان باديدن زني با آرايش و سر و وضعي كه داد مي زد جنده رسمي است در جا ميخكوب شدم . پس از اينكه متوجه شدم خودش است هر طور بود دست به سرش كردم و با نفرت و خشمي كه تا اون موقع در خودم نديده بودم پله ها را سريع بالا رفتم و بدون معطلي به اتاق روانشناس برگشتم. يقه و كراواتش را گرفتم و هرچه فحش بلد بودم نثارش كردم و نزديك بود از پنجره بندازمش بيرون . تمام پولي رو كه در اين چند نوبت مشاوره ازم گرفته بود پس گرفتم و راهم را كشيدم و رفتم و نفهميدم تا خونه چند تا سيگار كشيدم .
اين اتفاق چند وقته كه بدجوري منو بهم ريخته . از هر كس و ناكسي انتظار داشتم جز يك فوق ليسانس روانشناسي كه با سوء استفاده از علم و حرفه اش به شغل شريف ..س كشي مشغوله . ميگن فقر باعث و باني فساد ميشه ، شايد اين قانون در مورد اون زن بدبخت و بيچاره صدق كنه ، اما در مورد آقاي روانشناس با كت و شلوار و كراوات و دفتر و دستك مشاوره چه چيز اونو به اين راه كشونده ؟
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۴
عارفي بودي كه تمام صورتش را زخم هاي ناسور پوشانده بود. او تنها در بياباني بزيست و با كس هم كلام نشد. روزي زني راه گم كرده به منزل عارف رسيد و در بكوفت. عارف از پشت در ندا داد: «كيستي و قصدت چيست؟» زن گفت: «از قافله بازمانده و ره گم كرده ام.» عارف خواست تا در بگشايد و زن را ميهمان كند. اما تامل كرد، چون بيم آن داشت زن از روي اش مشمئز شود و بهراسد. گفت: «سايباني پشت منزل است و كوزه اي آب در سايه، آبي بنوش و لختي بياسا تا راه چاره اي جويي.» زن آن بكرد كه عارف گفته بود. زير سايبان حصيرين بنشست تا خستگي از تن به در كند. عارف از پشت پرده گفت: «اگر گرسنه اي طعامي برايت فراهم سازم. تا رفع جوع كني. زن گفت: «بعيد است طعامي باشد كه دو نفر را كفايت كند.» مرد گفت: «هر چه در سفره باشد هر دويمان را سير كند.» مرد با قرصي نان خشك و چند دانه خرما زن را ميهمان كرد. زن گفت: «از چه رو، خود را نشان ندهي؟» عارف گفت: «زخم هاي ناسور چهر ه ام تو را مي هراساند.» زن گفت: «صورت هر كسي را زينتي است. شايد آن زخم ها زينت روي تو باشد.» عارف گفت: «تاكنون نشينده ام زشتي زينت باشد.»
زن گفت: «زشتي چه باشد؟» عارف گفت: «آن چه متناسب و موزون نباشد.» زن گفت: «پس زخم هايت متناسب با صورتت نيست؟» عارف گفت: «آري» زن گفت: «اگر اين گونه است صورتت بي زخم متناسب باشد.» عارف گفت: «ندانم، اما مشمئز كننده نباشد.» زن گفت: «صورت بر زخم عارض شد يا زخم بر صورت؟» عارف گفت: «زخم بر صورت عارض گرديد.» زن گفت: «پس اصل صورت در غايت تناسب است.» عارف گفت: «آري اين گونه بود.» زن گفت: «اگر اين گونه بود يعني اين گونه نيز باشد.» عارف گفت: «از چه رو؟ اگر صورتي نباشد زخمي نيست اما زخم بدون صورت نباشد.اما اينك زخم و صورت از هم جدا نباشد.» زن گفت: «اين گونه نيست، اگر طبيبي زخمت را شفا دهد چه؟» عارف گفت: «طبيبان مرا رانده اند.» زن گفت: «اگر دست مسيح شفايت دهد؟» عارف گفت: «مسيح هرگز از اين مكان نگذرد.»
زن گفت: «اگر مسيح شفايت دهد، صورتت به تناسب گردد و تو از آشكار شدن نهراسي ليك مي گويم
حتي اگر مسيح شفايت ندهد، اصل بر زيبايي است .اگر صورتي نباشد زخمي نيست و اگر زخمي و صورتي نباشد عارفي نيست و اگر عارفي در اين بيابان سوزان مرا آب و طعامي ندهد، زن زائري نيز نخواهد بود. اگر راهي نباشد گم كرده راهي نباشد و اگر گمشده اي نباشد راهيابي نيست.» عارف گفت: «تو مرا با الفاظ بفريبي مگر رخ نمايان كنم تا آتش كنجكاويت فرو نشيند.» زن گفت: «آدم از چه روي كنجكاوي مي كند؟» عارف گفت: «از آن رو كه نداند و در آتش دانستن بسوزد.» زن گفت: «پس اين مرا راست نيايد.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «مي دانم زخم هاي تو چگونه است صورتت دمل هاي چركيني دارد كه هر دم دهان باز كند و از آن خون و چرك فرو ريزد.» مرد گفت: «آري اين گونه باشد.» زن گفت: «اگر اين گونه است پس خود آشكار كن وديگر مهراس.» مرد گفت: «اين مرض نيك شناسي اما تاكنون علاج آن را در كس ديده اي؟» زن گفت: «مردي در دياري دور به اين مرض مبتلا گرديد. همه طبيبان در علاجش فرو ماندند. و مردم با سنگ او را براندند. مرد به ديري پناه جست و مسيح را فرياد زد. مسيح از آن دير بگذشت و شفايش داد.»
مرد گفت: «مسيح از اينجا نگذرد.» زن گفت: «تاكنون او را صدا زده اي؟» مرد گفت: «نه!» زن گفت: «پس اگر او را صدا نزده اي چگونه او به اينجا آيد.» مرد گفت: «اگر تو راه را يافتي و به سلامت رفتي من نيز آن كنم كه تو گويي.» زن گفت: «تا آن زمان چهره آشكار نخواهي كرد؟» مرد گفت: «اين كار برايم بسي دشوار است.» زن گفت: «من زائري راه گم كرده ام، دير آمده و زود خواهم رفت. پس بگذار ميزبان خود را ببينم و او را سپاس گويم.» عارف به خدمت ميهمان از پرده برون آمد و متحير بر جاي ماند. صورت زن را زخم هاي چركين ناسوري گرفته بود. عارف هراسان شد و وجودش مشمئز گشت.
زن اين فهميد و گفت: «اصل به زيبايي است. اگر صورتي نباشد، زخمي نيست.» عارف گفت: «تو خود چرا مسيح را طلب نكني؟» زن گفت: «شفاي مسيح را نخواهم.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «كسي را خواهم كه مرا اين گونه خواهد.» عارف به انديشه شد و گفت: «
كاش هرگز مسيح از اينجا نگذرد.»
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴
اي رشك برده بر سخن خيست آبها * بس شرم كرده از افقت آفتابها
آبي ست آسمان خيالت، پريده اند * در آن هميشه چلچله ها و عقابها
خفته ست پشت پرده پيشانيت هزار * مضمون بكر در گرو انتخابها
پستو نشين پر شده در جام خواهشم * دستم مبُر ز شيشه سرخ شرابها
من جرعه نوشم و تو خروشان و بيقرار * اي بر رسول تشنگي من جوابها
دستي برآور از دل درياييت چو موج * مگذار كه غرق شوم در سرابها
مهدي ملكي دولت آبادي
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴
من نه از رئيس جمهور شدن احمدينژاد ميهراسم و نه از رياست جمهوري رفسنجاني شادمان ميشوم. نه احمدينژاد قادر به تندروي است و نه رفسنجاني امكان اصلاح دارد. آنها هر دو بايد در چارچوبي حركت كنند كه ابعاد آن خارج از اراده آنان است و بنابراين هر دو ما را وارد سياه چالهاي ميكنند كه حجم و هزينه آن براي جامعه براي من روشن نيست.
بنظر من اين بهترين و بي طرفانه ترين نتيجه گيري است كه
احمد زيدآبادي در مقاله
سياه چالهاي گريز ناپذير نوشته است
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.
حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيهاي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.
در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را ميآورم:
«… اي علي! هميشه فکر ميکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه ميخوانم!
اي علي! من آمدهام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
ميخواستم که غمهاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غمهاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
ميخواستم که پردههاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) ميگذرد، بر تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسهبازيهاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها ميديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم ميکردم؛ اما هنگامي که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو همراز و همنشين شدم.
اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نميدانستم. تو دريچهاي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتيها و زيباييهاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها ميبرد و ازليّت و ابديّت را متصل ميکرد؛ کويري که در آن نداي عدم را ميشنيدم، از فشار وجود ميآرميدم، به ملکوت آسمانها پرواز ميکردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت ميرسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، ميگداخت و همه ناخالصيها را دود و خاکستر ميکرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مينمود...
اي علي! همراه تو به کوير ميروم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفانهاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بيانتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما ميتازد.
اي علي! همراه تو به حج ميروم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو ميشوم، اندامم ميلرزد و خدا را از دريچه چشم تو ميبينم و همراه روح بلند تو به پرواز در ميآيم و با خدا به درجه وحدت ميرسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو ميروم، راه و رسم عشق بازي را ميآموزم و به علي بزرگ آنقدر عشق ميورزم که از سر تا به پا ميسوزم....
اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه ميروم؛ اتاقي که با همه کوچکياش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.
راستي چقدر دلانگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان ميدهي که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهاي بسيار کوچکش نوازش ميدهد و زير بغل او را که بيهوش بر زمين افتاده است، ميگيرد و بلند ميکند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بيامانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنيناراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوانپارهاي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» ميکوبد و خون به راه مياندازد! من فرياد ضجهآساي ابوذر را از حلقوم تو ميشنوم و در برق چشمانت، خشم او را ميبينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مييابم که ابوذر قهرمان، بر شنهاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان ميدهد ... .
اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطانها و طاغوتها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحانينمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبهرو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» ميناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانتها کردند. رژيم شاه نيز که نميتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود ميديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .
يکي از مارکسيستهاي انقلابينما در جمع دوستانش در اروپا ميگفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من ميگويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .
تو اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچگاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نميکردم؛ زيرا ميدانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آنکه سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.
اي علي! اي نماينده غم! اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيانکن ميخواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمدهاند، قدرتهاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بستهاند و مناطق فلکزده ما را زير رگبار گلولهها به خاک و خون ميکشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونينکفن ما اضافه ميشود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود ميدانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّهاي از روحانينمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم ميکنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شدهايم. به شهداي ما اهانت ميکنند و آنها را «شهيد» نمينامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحانينمايان، ما را به حربه تکفير ميکوبند. ...
اي علي! به جسد بيجان تو مينگرم که از هر جانداري زندهتر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بيجان نهفته است.
تو اي علي! حيات جاويد يافتهاي و ما مردگان متحرک آمدهايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج ميزند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا ميکنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!
و تو اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشقبازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزندهترين هديه خود، او را به تو تقديم ميکنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .
جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بيحد و حصر و در جمع کوچک ما و خانوادهاش دفن شد.
ناگفتههاي خاكسپاري غريبانه شريعتي
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۴
هر شب مي ميرم و هر سحرگاه متولد مي شوم . بارها در لبانت گم گشته ام و دوباره از چشمانت پيدا شده ام . و بدين گونه عمريست كه تكرار شده ام .
تكرار و تكرار و تكرار مرا لحظه به لحظه به مرز خستگي و شكست از درون مي كشاند و انگار براي تو هيچ خيالي نيست و راحت و آسوده لم داده اي و اصول علم مواد و مقاومت مصالح را در من تجربه مي كني .
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴
چه فرصتي و ديگر چه رخصتي مي طلبي ؟ تو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم .
چشمت را به كدام نقطه دوخته اي و گوشت را براي شنيدن چه آوازي تيز كرده اي ؟
بلقيس و عاشقانه هاي ديگر را در كدام يك از دست نوشته هاي
نزار قباني ترجمه خواهي كرد ؟! تو كه ترجمان عاشقانه هاي مرا كه از درياي نگاهم موج مي زد تفسير نكردي و آواز مرغ طوفان را نشنيدي !
تو كه شاعرانه هاي ناشناسم را كه هزار سال است در گوشه تنهايي ام با گوشت زمزمه كردم نگرفتي !
نگرفتي كه
من ترا براي شعر برنگزيده ام ، شعر مرا براي تو برگزيده است . در هشياري به سراغت نمي آيم و هر بار از سوزش انگشتانم در مي يابم كه باز نام ترا نوشته ام !حال در جستجوي كدام گوشه تنهايي و يا در خيال چه حضوري هستي ؟!
تو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم .
...
من اينك خيره گشته ام به خرده شكسته هاي دل و نشسته ام شكسته و رسوا ، غريب و تنها . و ميزبان شراره هاي غمي كه عمريست مهمان سينه ام است و در حاليكه كودك احساسم ديگر تاب نگهداشتن سيلاب اشكم را ندارد.
در دل آتش نشستن كار آساني نبود
راه را بر اشك بستن كار آساني نبود
با غروري هم قد و بالاي بام آسمان
بارها در خود شكستن كار آساني نبودتو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم . چه فرصتي و ديگر چه رخصتي مي طلبي ؟
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴
مرا بوسه اي دهچو آن ساغر مي كه بوسد پياپي لب ميگساران
مرا بوسه اي ده
نگه كن به شبنم كه بوسد دمادم رخ سبزه زاران
مرا بوسه اي ده
چو آن مي كه هر شب نهد بر لبش لب ، شبي در بهاران
مرا بوسه اي ده
چو آن گل كه بخشد به پروانه بوسه ، لب جويباران
مرا بوسه اي ده
چو موجي كه بوسد لب ساحلي را چنان بيقراران
مرا بوسه اي ده
بمانند ژاله كه رخسار لاله كند بوسه باران
مرا بوسه اي ده
(شاعر ؟ )
******************************************
كدخداي ده كه مرغابي بود .....دو نماينده همطايفهاي كه با تباني به صورت نوبتي در جلسات مجلس حاضر ميشدند، شناسايي شدند .
اين اقدام كه باعث ميشد، در تعداد نمايندگان حاضر در صحن مجلس و رسميت يافتن آن خدشه ايجاد شود، با كنترل تعداد حاضران و مقايسه آن با نشانگر الكترونيك افشا شد.
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴
شب و روزي نيست كه از راديو تلوزيون و يا در اماكن عمومي ترانه اي با صداي مرحوم ايرج بسطامي نشنوم . ايرج كه در اواخر عمر خود مورد بي مهري عامه قرار گرفته و به كنج عزلت پناه برده بود ، گويي براي مشهور شدن نياز به مردن داشت . و البته نه مرگي ساده و خاموش كه زلزله جانخراش بم با آنهمه هياهو باعث و باني آن شد .
در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده كش مرده پرست
تا مَرد بود زنده كُشندش به جفا
چون مُرد به غيرت ببرندش سر دست
-------------------------------------------------------------
شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴
من زني ميخوام كه مثل ماه باشه ، مثل ماه
شب بياد ، صبح بره !!!
گذشته از شوخي ، حض مي برم وقتي يك همسر و مادر مثل
فاطمه مي بينم . خدا واسه خودش ، بچه هاش و همسرش خوب نگهش داره :
تو بازار زندگی
من( لذت نقاشی و شعر و مطالعه ) رو به حراج گذاشتم ، و با بهای اون، ( لذت نگاه همسرم و شادی و رشد و بالندگی بچه هام ) رو خریدم.......و این دقیقا همون معامله ای هست که مادرم تو زندگیش انجام داد.... و خیلی از خانوم های دیگه هم همین طور...به نظر شما اینطور نیست؟
« اسيـــــــر عشــق صیـــــــــــــــاد»منم مادر منم پابند فرزند * منم مادر منم دل داده در بند
ندارم ادعایی بهترینم * نمی گویم که بی همتاترینم
نمی گویم که تنها مادرم من * نگویم زین و آنها بهترم من
فقط دانم که که پابندم به اولاد * اسیری پر ز عشق پاک صیاد
اسیر عطر و بوی بچه هایم * اسیر رویش این یاس هایم
منم مادر منم وامانده در راه * نمی دانم کجا راه و کجا چاه!
بهر سو بنگرم راهی دراز است * که آغوشش به رویم سخت باز است
نمی دانم چرا دنیا چنان است * بهای شادمانی ها گران است
درون غم هزاران روز مانی * همین باشد بهای شادمانی
اسیرم من اسیر عشق فرزند * اسیرم من اسیری مانده در بند
چه آسان می دهم هر چیز را زود * جوانی زندگانی می شود دود
در این تنهایی و بی همزبانی * تو فریاد دلم را خوب دانی
تو می دانی که من عاشق ترینم * ز عشق بچه هایم آتشینم
برایم«مجتبی» و«نجمه» یاسند * نباید سایه ها بر یاس تازند
بتابد آفتاب زندگانی * به روی یاسهایم جاودانی
خداوندا دلم را می شناسی * که هر دم گویدت حمد و سپاسی
کنون دستم به سویت باز بالاست * زبان گنگ و نگاهم سخت گویاست
خداوندا نیازم رهنمایی است * گره از کار این مشکل گشایی است
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴
"رافائل بنيتز" سرمربي تيم فوتبال ليورپول پس از پيروزي در جام قهرماني باشگاههاي اروپا گفت:
"ليورپول وفادارترين طرفداران در قاره اروپا را دارد."
اما من ميگم :
ليورپول جام قهرماني را برد چون طرفداران
بزرگ در ايران دارد
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴
چشم تو خواب مي رود يا كه تو ناز مي كني
ني به خدا كه از دغل چشم فراز مي كني
چشم ببسته اي كه تا خواب كني حريف را
چونكه بخفت بر زرش دست دراز مي كني
...
غزليات شمس/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/
Saddam Hussein in picturesاگه دوست داريد سير زندگي صدام حسين را از نوجواني تا دستگيري ببينيد يك سري به
اينجا بزنيد و بعد روي اين بيت شعر بينديشيد
روزگار است آنكه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد
/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/
ظاهرا بلاگ اسپت فيلتر شده !
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۴
چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است به او خيام مي گفتند .او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.
كارتر رييس جمهور آمريكا موقع ازدواج يك جلد رباعيات خيام بعنوان بهترين هديه زندگي به همسرش ميده.
قرآن که مهين کلام خوانند آن را * گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پياله آيتی هست مقيم * کاندر همه جا مدام خوانند آن را
گر آمدنم بخود بدي نامدمی * ور نيز شدن بمن بدي کي شدمی
به زان نبدي که اندر اين دير خراب * نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
در گوش دلم گفت فلک پنهاني * حکمی که قضا بود ز من میداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي * خود را برهاندمی ز سرگرداني
گر دست دهد ز مغز گندم ناني * وز می دو مني ز گوسفندي راني
با لاله رخي و گوشه بستاني * عيشي بود آن نه حد هر سلطاني
اي کاش که جاي آرمیدن بودي * يا اين ره دور را رسيدن بودي
کاش از پي صد هزار سال از دل خاک * چون سبزه امید بر دمیدن بودي
رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين * نه کفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين * اندر دو جهان کرا بود زهره اين
برخيز و مخور غم جهان گذران * بنشين و دمی به شادماني گذران
در طبع جهان اگر وفايي بودي * نوبت بتو خود نيامدي از دگران
* محض خنده:
يك هندي در مراسم بزرگداشت خيام گفته بود : خايم در قلب شما جا دارد
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۴
در برگزاري نمايشگاه كتاب فرصتي مناسب پيدا ميشه براي فعاليت هاي جنبي گروههاي مختلف و امسال تبليغات كانديداهاي رياست جمهوري هم بهش اضافه شده و البته مثه هر سال ديد و بازديدهاي وبلاگي هم بازارش داغه داغه . در اولين قرارهاي وبلاگي نمايشگاه كتاب ، اغلب بروبچ مجرد بودند ولي در نمايشگاه امسال قرارهاي متاهلين وبلاگي هم برنامه ريزي و برگزار ميشه . وبلاگ كه در ابتدا بمنظور فعاليت هاي سياسي اختراع و گسترش يافت امروزه منشاء خدمات فرهنگي و اجتماعي هم شده . واسه بعضي از دخترا شوهر پيدا شد و اونايي هم كه زرنگتر بودند علاوه بر ازدواج به اونور آب ها هم پريدند . بقول فردوسي پور چه ميكنه اين وبلاگ !
*** *** *** *** *** ***
آيا به راستي اين تويي؟
در آرزوي توام و در تو در جستجوي تو
اما تو را نمي يابم ...
مي بينم چشمانت را ، لبانت را ، بازوانت را و تنت را
اما تو كجايي ؟
آه كجايي كه تو را سخت گم كرده ام ؟
دوست ميدارم در تو :
بوي خوش را و نه شكوفه را
نبض را و نه جسم را
وزش آرام باد را در ميان شاخه هايت و نه شاخه هاي خشك را
دوست ميدارم در تو كه
رؤيا را ، رؤيا را ، رؤيا را
پس چگونه آن را كُشته اي ؟
غادةالسمان
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۴
تركها دست به هر ترفندي ميزنن تا هر طور شده خودشونو به اروپايي ها وصل كنند ، حتي با ميزباني فينال فوتبال جام قهرماني . چهارم خرداد استانبول ميزبان جدال ليورپول و ميلان خواهد بود . ميلان خواهد آمد تا با هنرنمايي شفچنكو افتخارات گذشته خود را تكرار كند . اگر چه ميلان و طرفدارانش هنوز در حسرت بازي هاي اواخر دهه هشتاد اين باشگاه هستند كه با بازي مردان پاطلايي هلندي خود گوليت ، ريكارد و فان باستن تيمي شكست ناپذير ساخته بودند . فان باستن در اوج آمادگي و گل زني مصدوم شد و براي هميشه صحنه مسابقات را ترك گفت و گوليت و ريكارد به جرگه مربيان پيوسته اند .
مربي امروزه ميلان آقاي كارلو آنجلوتي هم از بازيكنان همان دوره اين باشگاه است و با تيم ميلان هنوز آرزوهاي زيادي در سر دارد .
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۴
دلـواپسـی هـامُ بگيـر از مـن
غمهاتُ ای آينـه حـاشـا کـن
قـدری بخنـد و روشنی ها رو
تو چشم خيس من تماشا کن
تو سـالهـا همـزاد مـن بودی
تصويـری از ديـروز و امروزم
همت کن و ياريم کـن بگـذار
تـا مـهربـونـی رو بيـامـوزم
آينه ای همسايـه کـاری کـن
تا سـاعتـی پيـش تـو بنشينم
جـز سايه سـار مهربـون تـو
چيزی نه ميخوام و نه می بينم
يک عمر دنبال چـه می گشتم
در جاده هـای بی سرانجـامی
يک عمر گشتم تا که فهميدم
تو سـايـه بـون خستگيهامـی
سهيل محمودي/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

فيلم «پيرمرد و دريا» پنجشنبه پيش از برنامه سينما يك پخش شد . من اين فيلم رو در نوجووني ديده بودم . فيلمنامه اين اثر بر اساس رماني از ارنست همينگوي و به كارگرداني جان استرجس ساخته شده است . داستان درباره پيرمرد ماهيگيري است كه 84 روز هيچ صيدي به دست نياورده است . او در آخرين سفر خود به دريا كه به قصد ماهيگيري انجام ميشود، ماهي عظيمالجثهاي صيد ميكند، اما ماهي پيش از آن كه به ساحل برسد، توسط كوسهها دريده ميشود .
ديدن مجدد اين فيلم اونهم پس از سالها حس نستالژي منو تحريك كرد . دفعه اول فيلم رو خيلي ساده ديدم و ميخواستم جاي پيرمرد باشم و اين بار حرفه اي نگاه كردم( بابا حرفه اي )و دلم ميخواست جاي پسر بچه مي بودم و بالاخره وادار شدم بعد از فيلم خود رمان را هم دوباره بخونم و متوجه شوم كه فيلم نتونسته از عهده اين رمان مشهور و برجسته بربياد و بار اونو بدوش بكشه .
پيرمرد و دريا برنده جايزه ادبيات نوبل هست و بعد از آثار شكسپير در رديف بهترين رمانهاي دنيا قرار دارد .
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۴
مخور صائب فريب فضل از عمامه زاهد

كه در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
خاتمي در مراسم اعطاي دكتراي افتخاري دانشگاه تهران اينقدر شعورش نرسيد كه بايد عمامه خود را بردارد و كلاه مخصوص را بسرش كند . جالب اينجاست كه اين دكتراي افتخاري را بخاطر طرح گفتگوي تمدن ها به او دادند ولي انگار خاتمي فراموش كرده است كه اولين قدم براي گفتگوي تمدن ها ، احترام گذاشتن به آداب و سنن مي باشد .
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۴
چرا اينهمه تو خوبي ؟
يه ذره هم بد باش !!!
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴
اگه سعدي وبلاگ داشت و درحال نوشتن مقدمه گلستان بود ، وقتي به اينجا مي رسيد كه :
اول ارديبهشت ماه جلالي
بلبل گوينده بر منابر قضبان
يك لينك درشت بهم مي داد و اونوقت اين ميشد جزو افتخارات بنده . درحاليكه بعضيا خودشون رو جر ميدن تا مثلا يكي مثل هودر بهشون لينك بده .
.... خوب بماند .
حتما غزل معروف مولانا با مطلع:
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
را به كرات خوانده يا شنيده ايد . تازگيها يك غزل از سعدي پيدا كردم كه بعضي ها ميگن در جوابيه مولوي سروده شده ولي خيلي بعيد بنظر ميرسه كه كسي تا حالا خواسته باشه عارف حقي مثل مولانا رو ضايع كنه چه برسه به اينكه اون شخص سعدي باشه . به هر حال خوندن و مقايسه اين دو غزل جالبه :
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
موری نه ای و خدمت موری نکرده ای
وآنگاه صف صفه ی مردانت آرزوست
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
چون کودکان که دامن خود اسب کرده اند
دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
انصاف راه خود ز سر صدق داد نه
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود
شهپر جبرئیل، مگسرانت آرزوست
هر روز از برای سگ نفس بوسعید
یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست
سعدی درین جهان که تویی ذره وار باش
گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
اول ارديبهشت روز بزرگداشت سهراب سپهري و ملك الشعراء بهار هم هست . خيلي دلم ميخواست امروز كاشون بودم و ميرفتم سر مقبره سهراب .
علاوه براين ارديبهشت هر سال توي كاشون جشن گلاب گيريه و ديدن و بوييدن خرمن هاي گل ، چشم نواز و خاطره انگيزه . من يك دوست جاني توي كاشون دارم كه دو سه ساله قول داده ما رو ببره مراسم گلاب گيري . اگه خدا قسمت كنه ديگه امسال هرجوري شده براي جشن گلاب گيري قصد دارم راست شم برم كاشون . آخه كاشونيا بجاي عبارت مصطلح و باادب
پاشدن از مصدر ركيك و مستهجن
راست شدن استفاده مي كنن . شما از ما نشنيده بگيريد .
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

اگه دوست داريد ببينيد
خشايار وقتي بچه بود چطوري ميزد توي مخ بقيه اين
لينك رو باز كنيد
///////////////////
در فصل بهار اگر بتي حور سرشت
يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه اين باشد زشت
سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
از آمدن بهار و از رفتن دي
اوراق وجود ما همی گردد طي
می خور مخور اندوه که فرمود حکيم
غمهاي جهان چو زهر و ترياقش می
خيام
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۴
ديشب كه تقويم را نگاه مي كردم ، ديدم پايين صفحه 25 فروردين نوشته شده روز بزرگداشت عطار . يادم افتاد كه خيلي سال پيش يك سه ماه تعطيلي كامل را با برادرم در نيشابور بوديم . يادش بخير ، دوچرخه ام را هم با خودم برده بودم . صبح ها در كانون فكري كودكان و نوجوانان نيشابور تمرين خط نستعليق مي كردم و بعدالظهرها با دوچرخه ام به گشت و گذار در شهر مي پرداختم .
جاده اي در قسمت شرقي شهر منتهي ميشد به مقبره حكيم عمر خيام و امام زاده محروق و ادامه مسير ميرسيد به مقبره شيخ عطار و كمال الملك . هيچ هفته اي نبود كه با دوچرخه ام به اين اماكن نروم و هر بار كه مي رفتم بيشتر دلبسته و مشتاقشان مي شدم و ساعتها را در آنجا در حال و هواي ديگري بودم و اشعار نوشته شده بر در و ديوار را مي خواندم .
.... بگذريم
همونطور كه مي دونيد عطار يكي از رئوس مثلث عرفان هست ( سنايي ، عطار و مولوي ). مولانا در اين خصوص سروده است كه :
عطار روح بود و سنايي دو چشم او
ما از پي سنايي و عطار آمديم
و در مقام شاعري او همين بس كه شيخ محمود شبستري در گلشن راز مي گويد :
مرا از شاعري خود عار نايد
كه در صد سال چون عطار نايد
مي گويند وقتي پدر مولانا با خانواده اش از بلخ به قونيه مهاجرت مي كرد در نيشابور به ديدار شيخ عطار رسيد و عطار به او سفارش كرد كه فرزندش آينده اي تابناك دارد و آتش در سوختگان خواهد زد و كتاب اسرار نامه خود را تقديم مولانا نمود . كتاب مثنوي مولوي نيز هم وزن اسرار نامه سروده شده و بسياري از داستانها و بعضي از ابيات اين كتاب برگرفته از اسرار نامه عطار است. عطار در زمان حمله مغول به شهادت رسيد .
اوج عرفان عطار در منطق الطير او متجلي است و بنظر صاحب نظران داستان شيخ سمعان ( صنعان ) ، درخشان ترين قسمت اين مجموعه است كه ابيات زير منتخبي ست از آن :
عمر کو تا وصف غم خواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
صبر کو تا پای در دامن کشم
یا چو مردان رطل مردافکن کشم
بخت کو تا عزم بیداری کند
یا مرا در عشق او یاری کند
عقل کو تا علم در پیش آورم
یا به حیلت عقل در بیش آورم
دست کو تا خاک ره بر سر کنم
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
پای کو تا بازجویم کوی یار
چشم کو تا بازبینم روی یار
یار کو تا دل دهد در یک غمم
دست کو تا دست گیرد یک دمم
زور کو تا ناله و زاری کنم
هوش کو تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار
-------------------------------------------------------------
شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴
چند تا زدی زمین ؟
این بیشترین سوالیه كه این یه هفته ای ازم شد
اگه بگی نكردم میگن عجب آدم بی عرضه ای ؟ پس رفتی چكار كنی ؟
اگه بگی كردم ، تا فیها خالدون و قیمتش ازت می پرسن و دیگه ولت نمی كنن
آخه كسی نیست بگه شما رو سننه !
باور كنید اگه از جای خیلی مقدسی اومده بودم ، همین جماعت التماس دعا داشتند و میگفتن زیارت قبول
و لابد اگه قزوین میرفتم می پرسیدن چند بار زدنت زمین ؟!!
حالا شما رو به خدا ببینید كه حافظ در این تفال چطور به ما متلك انداخت:
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفر
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع ، مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
شهریست پر کرشمه و حوران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم از آن آه میکشم
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۴
تا هواي سفر بسرم زد بدون معطلي و برنامه ريزي قبلي ساكم را برداشتم و از ترمينال آزادي راهي استانبول شدم .بعد از شش روز اقامت در استانبول مستقيم رفتم مشهد و در نهايت برگشتم كرج . طي اينهمه راه اونم با اتوبوس خستگي رو بدجوري توي تنم نشونده .
از استانبول هر چه بگم كم گفته ام . استانبول به معناي واقعي شهر آسيايي اروپايي ست . شهري كه پنج نوبت در روز از مساجد آن صداي اذان به گوش ميآد و بارها و كافه ها تا صبح بازند .
براي سوغاتي فعلا اين يك بيت شعر را كه در يكي از مساجد توي يك كتاب به چشمم خورد قبول كنيد تا بعدا اگه فرصتي شد بيشتر بنويسم :
منع نظاره را مكن لطف تو اينقدر بس است
بنده خويش خوان مرا بهر من اين نظر بس است
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۴
سال نو مبارك
اين روزها هر که دارد هوس ديدن ما
هر شب استانبول ميدان تقسيم نبش خيابان استقلال
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳
مسيو ابراهيم مرا با چشمهای بسته به اماکن ِ مذهبی می برد و از من می خواست که تنها با استنشاق ِ بويی که در اين اماکن پراکنده بود مذهب ِ مربوطه را تشخيص دهم.
" اينجا بوی شمع می ياد، کاتوليک. "
" درسته، اينجا کليسای آگوست ِ مقدسه. "
" اينجا بوی ِ عود و کندر می ياد، ارتدکس. "
" درست گفتی، اينجا اياصوفيه است. "
" اينجا بوی پا می ياد، مسلمونيه. نه واقعا جدی می گم بدجوری ..."
" نفهميدم، چی گفتی؟! اينجا مسجد ِ آبيه! بگو ببينم جايی که بوی بدن ِ آدميزاد
می ياد برای تو به اندازه ی کافی خوب نيست؟ پاهای تو هيچوقت بو نمی دهند؟ عبادتگاهی که بوی انسان ميده و برای انسان ها ساخته شده و پر از انسانه حال ِ تو رو به هم ميزنه؟ الحق که مثل ِ پاريسی ها فکرميکنی! برای من بوی عطر ِ جوراب چيز ِ آرامش بخشيه، چون به خودم می گم من از کسی که کنارم نشسته بهتر نيستم. من خودم رو بو می کنم، ديگرون رو بو می کنم، و حالم به سرعت بهتر ميشه! "
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۳
محمد بسيجه معروف به بيجه، متهم رديف اول جنايات پاكدشت، پس از محكوم شدن به 16 بار قصاص از سوي شعبهي 74 دادگاه كيفري استان تهران، صبح امروز به دار مجازات آويخته شد و حتي از ضربه كارد مردم نيز بي نصيب نماند .
اعدام بيجه پايان اين دست از جنايت ها نخواهد بود . بيجه خودش قرباني بيگاري و تجاوز به كودكان بود . تا هنگامي كه فقر بيداد مي كند و تا هنگامي كه كوره هاي آجر پزي در جنوب شهر مي سوزند تا برج هاي شمال شهر آباد شوند ، فقر مالي و فرهنگي عوارض غير قابل جبران خود را مانند بيجه ظاهر خواهد نمود .
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۳
مسيو ابراهيم مرا با چشمهای بسته به اماکن ِ مذهبی می برد و از من می خواست که تنها با استنشاق ِ بويی که در اين اماکن پراکنده بود مذهب ِ مربوطه را تشخيص دهم.
" اينجا بوی شمع می ياد، کاتوليک. "
" درسته، اينجا کليسای آگوست ِ مقدسه. "
" اينجا بوی ِ عود و کندر می ياد، ارتدکس. "
" درست گفتی، اينجا اياصوفيه است. "
" اينجا بوی پا می ياد، مسلمونيه. نه واقعا جدی می گم بدجوری ..."
" نفهميدم، چی گفتی؟! اينجا مسجد ِ آبيه!
بگو ببينم جايی که بوی بدن ِ آدميزاد می ياد برای تو به اندازه ی کافی خوب نيست؟ پاهای تو هيچوقت بو نمی دهند؟ عبادتگاهی که بوی انسان ميده و برای انسان ها ساخته شده و پر از انسانه حال ِ تو رو به هم ميزنه؟ الحق که مثل ِ پاريسی ها فکرميکنی! برای من بوی عطر ِ جوراب چيز ِ آرامش بخشيه، چون به خودم می گم من از کسی که کنارم نشسته بهتر نيستم. من خودم رو بو می کنم، ديگرون رو بو می کنم، و حالم به سرعت بهتر ميشه! "
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۳
غير قابل پيش بيني ست . گاه مثل موم از حرارت دستانم آب مي شود و گاه همچون اسب سركشي است كه رام نمي شود . لگام و افسار نمي پذيرد و بيقراري مي كند . شلاق زخمي اش مي كند ولي فقط اين بازوي من است كه خسته مي شود . چموش است و لگد مي زند و بارها به زمينم زده به حدي كه كوفتگي روزها در تن من ماسيده و خارج نشده .
نزديكش كه مي شوم مي گريزد و هرگاه كه به حال خودش رهايش مي كنم خود بخود مي آيد و چون طفلي معصوم در كنارم مي نشيند ، سرش را بر شانه ام مي گذارد و ساكت و آرام به يك نقطه ذل مي زند و لايه اي از اشك پرده چشمش را مي گيرد و با نگاهش هزار حرف نگفته مي گويد . با تمام حرارتي كه تنش دارد باز از سرما مي لرزد و ضربان قلبش در گوشم طنين مي افكند و تا دستش مي زنم مثل فنر از جا مي پرد و جيغ مي زند . مثل اينكه همه بدنش رو سنسور كار گذاشتن .
روحش وحشي ست ، انگار متعلق به يك سرخپوست يا يك بومي آفريقايي ست . بين خودمان بماند ، آتش پرست است و جادو جمبل مي داند . شبها تا چشمانم گرم مي شود شبحي را به سراغم مي فرستد تا قلقلكم بدهد و از خواب بيدارم كند و تا جست مي زنم كه بگيرمش فرار مي كند . بعضي وقتا شك ميكنم كه مي خواهد ترتيبم را بدهد .
با سيستم و روش شهر نشيني و ماشيني بيگانه است . اينجا نمي تواند دوام بياورد . بايد برگردد به همان صحراي كالاهاري يا به جنگل هاي انبوه آمازون . قصد دارد مرا با خود ببرد و دست بردار نيست . گويا همزاد خود را يافته . با تمام آلودگي كه مرا به اينجا چسبانده است ، مدت هاست كه ميلم به يك جاي بكر و دور از دسترس ميكشه . ساعت مچي و كفش هايم را خواهم كند با هم فرار خواهيم كرد .
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۳
چهره هاي منفور تاريخ ، گاه جنبه هاي مثبتي هم داشته اند كه بخاطر انزجار عمومي از آنها ناديده گرفته شده است . مثلا مصرع اول ديوان حافظ :
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها
كه منسوب به يزيد است و شايد شنيده باشد كه يزيد شاعر قابلي بوده است . چندي پيش غزلي ديدم از هارون الرشيد كه ترجمه آن اينگونه است :
سه دختر خانم مهار مرا در دست گرفته اند
و تمامي قلب مرا پر كرده اند
مرا چه مي شود كه همه موجودات از من اطاعت مي كنند
ولي من خود در فرمان آن سه تن هستم
و آنها از من فرمان نمي برند
اين جز از قدرت عشق نيست كه آنها بدين وسيله قوي شده اند
زيرا قدرت عشق قوي تر از قدرت من است
اين اولين باري است كه مي بينم يك عاشق همزمان با چند معشوق دم خور است كه البته نبايد خيلي هم از يك مرد عرب بعيد باشد !
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۳
ورود شما را به جامعه ی مهندسين معمار تبريک می گوييم
-------------------------------------------------------------
مجبور شدم كه قاتلم را بكشم
اين آينة مقابلم را بكشم
بين خودمان بماند امروز غروب
تصميم گرفته ام دلم را بكشم
خبر چون سيل دنيا را گرفته
كه دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد يقيناً
دلم تصميم كبري را گرفته
خودت را شكل دلقك در بياور
اداي يك عروسك در بياور
سر هر فرصتي تا زنده هستي
براي مرگ شكلك در بياور
ای کاش که عشق آبرويت می ريخت
يک کاسه ی زهر در گلويت می ريخت
آه ای دل ورپريده ی من ای کاش!
يک کتری آب جوش رويت می ريخت
شاعر رباعيات بالا رو مي شناسيد يا نه ؟ مي بينيد چه رباعيات باحالي هستند . امروزي و دلنشين . نميشه گفت كه در قالب طنز هستند . شاعر به خوبي با كلمات بازي مي كند و اشعارش در يك حال و هواي جديد و با نگاه نو سروده شده اند .
جليل صفربيگي شاعر باذوق و خوش قريحه اي كه مجموعه هاي «چرا پرنده نباشم » و «شكلكي براي مرگ» و «هيچ» تاكنون از او به چاپ رسيده است .
اين هم يك غزل از او كه در آن عباراتي از غزل معروف مولانا با مطلع
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست را تضمين كرده است :
از دست اين جماعت بی جان جلال جان!
سر می نهم به کوه و بيابان جلال جان!
من را ببخش که اينگونه حرف می زنم
حالم بد است از تو چه پنهان جلال جان!
يادش به خير شيخ و چراغش کجاست؟ کو
شير خدا و رستم دستان جلال جان!
باور نمی کنی که در اينجا چه می کنند
دونان به نام نامی انسان جلال جان!
انگار حال و روز خدا هم گرفته است
انسان رسيده است به پايان جلال جان!
هدهد کجاست تا برساند پيام ما
بر دوش ماست تخت سليمان جلال جان!
از بس که نيست در اين روزگار دلبری
دل را گرفته ايم به دندان جلال جان!
***
(گفتند يافت می نشود جسته ايم ما)
ما نيز خسته ايم به قرآن جلال جان!!
اگه يه سري به وبلاگ
واران از جليل صفر بيگي بزنيد ، بي شك مشتريش خواهيد شد .
-------------------------------------------------------------
سهشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۳
با يه جعبه شيريني اومد جلو و تعارف كرد .
گفتم مبارك باشه . بابت چيه ؟
گفت پدر شدم
گفتم به سلامتي
حالا خدا بهت چي داده ؟
آنتن داره يا بدون آنتنه ؟
خنديد و گفت :
راستشو بخواي آنتن داره
ولي آنتنش از نوع بشقابيه !
-------------------------------------------------------------
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳
*
از عشق تا معرفتاول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول اين است و آخرش داني چيست ؟
خود را ز خودي خود بپرداختن است
چون تنها نقطه نگاه عاشق ، معشوق است پس خود را فراموش مي كند واز خواب و خوراك مي افتد و بي قرار ميگردد . از قيد خود پرستي رها مي گردد و هر لحظه زيباييهاي بيشتري را از او مي بيند حتي جاذبه هايي عالي تر از آنچه كه او را عاشق او كرده مي بيند و به جايي ميرسد كه تمام هستي را بنام و ياد و تجلي او مي بيند و يار را بيشتر مي شناسد واين همان معرفت و بقول حافظ ، صاحب خبر شدن است:
اي بي خبربكوش كه صاحب خبر شوي
تا راهـــــرو نباشي كي راهبــــر شوي
در مكـتـب حـقـايـــــق پـيـش اديـب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا كـيــمــيــاي عـشـق بيـابي و زر شوي
خـواب و خورت ز مـــرتـــبـه خويـش دور كــرد
آنگه رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي
...
و عاشق به اين معرفت و شناخت نمي رسد مگر آنكه آشناي اهل نظر شده باشد :
بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق
اهل نظر معامــلــه با آشــنــــا كــنـنـد
پس فراموش نكنيم كه عشق پايان راه نيست بلكه آغاز طريقت است و تا رسيدن به سرمنزل مقصود كه همانا حقيقت است منازل مهم ديگري هم در راه اند كه رسيدن به هركدام دشوارتر از قبلي است:
چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا چه موج بيكران دارد
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳
دو سيخ كباب با نون سنگك
يه استكان چاي قند پهلو
يه بسته سيگار
چند تا كتاب خوب
يه مداد تراشيد
چند ورق كاغذ كاهي
با يه يار همدل و مهربون
چيز ديگه اي از خدا نمي خوام
شما ميگيد زياده ؟
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳
*
نغمه نوگلم اصغر ، نشكفته پرپر
نوگلم اصغر ، نشكفته پرپر
گر سوز تشنگي بي تابت كرد
واي من ! تير آمد سيرابت كرد
آرام جانم ، شيرين زبانم
آرام جانم ، شيرين زبانم
اصغر اي آخرين سرباز من
همسفر همقدم همراز من
ساعد باقري
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۳
ديشب هوا بقدري سرد بود كه دستامو از جيبم در نمي آوردم و كلاه رو تا زير گوشام پايين كشيده بودم و ميخواستم هرچه زودتر به خونه برسم . وارد محله مون كه شدم ، از دور ديدم يه عده آتيش روشن كردن و دورش حلقه زدن . نزديكشون كه شدم ديدم ده پونزده تا جوون خوزستاني هستند كه روي دوششون دَمّام ( نوعي طبل ) انداختن و مشغول گرم كردن پوست دَمّام ها هستند .
آماده كه شدن به همراه سنج و شيپور ، حسين گويان و حيدر گويان كوبيدن و حركت كردن و چنان شوري به راه انداختن كه جمعيت زيادي از زن و مرد رو توي اون شب سرد دور خودشون جمع كردن و عزاداري كردن .
عشق به حسين و عباس هست كه اين حركات خودجوش مردمي رو باعث ميشه و نهضت كربلا رو زنده نگه داشته .
سرخ مي باشد به رنگ خون كتاب كربلا
تا ابد جاويد ماند انقلاب كربلا
-------------------------------------------------------------
شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳
برف ، جاده دلم را بسته بود
تو
نمك ريختي و آمدي
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۳
*
اكازيون
اگه كسي جي ميل ( با ظرفيت هزار مگا بايت ) ميخواد ، من مي تونم 100 نفر را به اين پست الكترونيكي دعوت كنم
كافيه يك ايميل ديگه از خودتونو به من اعلام كنيد
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۳
انقلاب ها رنگ مي بازند ، اما ادبيات انقلابي نه !
شعر ترانه هاي زير هميشه دل منو ميلرزونه ، درست مثه يه انقلاب . دلم هواي انقلاب داره
هلاك ما به بيابان عشق خواهد بود / كجاست مرد كه با ما سر سفر دارد
تو كه با عاشقان درد آشنايي
تو كه همرزم و هم زنجير مايي
ببين خون عزيزان را به ديوار
بزن شيپور صبح روشنايي
برادر بيقراره
برادر غرق خونه
برادر كاكلش آتشفشونه
*
يار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، بر تن اين تخت سياه
ترکه بيداد و ستم، مونده هنوز روی تن ما
دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفهاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۳
عيد غدير يك مهمون عزيز داشتم كه هوس خورش قيمه بادمجون كرده بود
اما تو سفره درويشي ما جز نون و پنير چيز ديگه اي نبود
بيخود نيست كه ميگن :
شب عيدست و يار از من چغندر پخته ميخواهد
-------------------------------------------------------------
شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
سني ها بزرگترين اعياد اسلامي را عيد قربان و فطر مي دانند و شيعيان عيد غدير را . اما گذشته از همه اين اختلافات من اينگونه دريافت كرده ام كه شيعه ها ، علي را گرامي تر و بزرگتر از محمد مي دانند . حتي تولد و شهادت علي را سنگين تر و بهتر از تولد و وفات ( شهادت ) پيامبر برگزار مي كنند . آيا واقعا مقام پيامبر را بايد بالاتر دانست و ارج و اهميت بيشتر داد يا امامت را كه رشد و پرورش يافته دامان نبوت است ؟
از دوستي يك بار اين سوال را كردم و او در جواب گفت فرقي ندارند ، محمد و علي هركدام تصوير و آيينه يكديگرند . ولي بعقيده من ، ما شيعيان كمي نسبت به مقام و منزلت پيامبري كم توجه هستيم و نبوت در سايه امامت افتاده است .
به هر حال عشق و ارادت به مولا علي و حضرت محمد تنها بضاعتي است كه در دل و سينه هاي كوچك ما مي جوشد براي چنگ زدن به ريسمان محكم الهي .
عيدتان مبارك
-------------------------------------------------------------
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۳
گر بر سر نفس خود اميري مردي
ور بر دگري نكته نگيري مردي
مردي نبود فتاده را پاي زدن
گر دست فتاده اي بگيري مردي
**************************
ازدحام تماشاگران درسالن چهار سوي مجموعه تئاتر شهرخيلي زياد بود اما ظاهرا قطب الدين صادقي از اجرا راضي نبوده است .
جرقه اوليه نمايش نامه « عكس يادگاري » از يك ماجراي واقعي در جريان جنگ و بحران در عراق زده شده است . داستان ، ماجراي مردي است كه در لحظه سقوط رژيم حاكم ، وارد قصر صدام شده صندلي مخصوص او را مي دزدد و با خود بيرون مي برد ، اين مرد صندلي را در گوشه خياباني مي گذارد و مردم يكي يكي مي آيند ، پولي مي دهند ، بر صندلي مي نشينند و عكس مي گيرند .
صادقي مي گويد : « همين كه هر روز در خيابان هاي بغداد صدها نفر صف مي كشند تا يك لحظه بر صندلي يك ديكتاتور ساقط شده بنشينند و عكس بگيرند ، نشان دهنده آن است كه هر يك از اينها بدون آنكه خودشان خبر داشته باشند ، يك ديكتاتور كوچك هستند » . او كه يكي از مهم ترين جلوه هاي ديكتاتوري را در همه جاي دنيا خشونت ، له كردن آدم ها و بخصوص خشونت جنسي نسبت به زنان عنوان مي كند ، در نمايشنامه اش ترس و نكبت ناشي از فضاي ديكتاتوري در جامعه را به خوبي به تصوير مي كشد و مي گويد : « يكي از تجليات استبداد اين است كه مردان بزرگ را مي شكنند و زنان زيبا را له مي كنند . صدام حسين با زنان در ارتباط بود و اغلب دختراني را كه يك بار به آنها هم بستر شده بود ، مي كشت . » در « عكس يادگاري » همه جور آدم وجود دارد . چه آدم هايي كه ديده مي شوند مثل ورزشكاران ، سياستمداران و هنرمندان و چه آنهايي كه اغلب به چشم نمي آيند .
-------------------------------------------------------------
شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۳
مو مخام خودمه بذو چشمه نوشت بزنملبامه غنچه کنم ، شرق تو گوشت بزنم
-------------------------------------------------------------
پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳
انتقادات احمد توكلي نامزد انتخابات رياست جموري از خاتمي در مسجد امام صادق مشهد :
اگر معتقدید رييسجمهور اقتدار ندارد آن را به ما واگذارید تا اقتدار را برايتان معنا كنيم.
خاتمي تداركاتچي نبود اختيارات نيز داشت اما او قدرت استفاده از قدرتش را نداشت . اگر خاتمي واقعا اعتقاد داشت كه تداركاتچي است، نبايد در دور دوم انتخابات رياستجمهوري نامزد ميشد. من معتقدم خاتمي تداركاتچي نبود ولي او قدرت استفاده از اختياراتش را نداشت.
******************************
اين هم وبلاگ
عراق آزاد از
عماد خدوري ، دانشمند هسته اي عراق . به نقل از
بغداد شعله ور :
Remember Imad Khadduri? He's the Iraqi nuclear scientist who wrote the book "Iraq's Nuclear Mirage" which is a must-read. He's finally blogging. Check out his site, "
Free Iraq" being more of a command and not a description of the current state of the country
He links a lot of interesting articles and always has commentary in English (plus some of the stuff he writes in Arabic).
******************************
نتيجه ی آماری تحقيق دكتر رضا منصور زاده با موضوع عشق در زندگی افراد
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۳
مور ضعيف و ناتوان چون شكل يزداني كشد
بي شك به شكل مورچه با شاخ حيواني كشد
داشتم نقد و بررسي مرحوم محمد تقي جعفري را بر مثنوي موسي و شبان مي خواندم كه به مطلبي رسيدم در ارتباط با درك و سازندگي هاي ذهن انساني در مورد حقايق غير محسوس مخصوصا حقيقت خداوند ، كه شايد بي ارتباط با سوالات و شك و ترديدهايي كه اين روزها ذهن
نيايش را درگير كرده نباشد .
محمد تقي جعفري معتقد است كه هر جانداري آنچه را كه داراست و در زندگي او دخالت دارد ، كمال يا ضرورت مطلق مي بيند و فقدان آنرا نقص و كاهش خيال مي كند و در روايتي از امام باقر نقل مي كند كه : هر چيزي را كه با خيالات و اوهام خود در دقيق ترين معنايش بعنوان خدا تمييز داده و تصور كنيد ، آن چيز آفريده و ساخته شده شماست و به خود شما بر مي گردد . خداوند متعال بخشاينده حيات و مقدر كننده مرگ است و شايد مورچه هاي ناتوان چنين توهم مي كنند كه خدا هم مانند آنها دو شاخ كوچك دارد ، زيرا آنها گمان مي كنند كه نداشتن شاخ براي كسيكه شاخ ندارد نقصي است .
مكاشفه در وبلاگش از قول cobb آورده است كه :
در واقع، ما همگي بخش هايي از خداوند هستيم. اما نه به معناي بخش هاي از خدا به اين معني که خدا فقط مجموع اين بخش ها باشد يا اين بخش ها از نظر استقلال و خودمختاري، نقصي داشته باشند... دنيا بيرون يا جداي از خدا وجود ندارد، اما دنيا خدا نيست يا حتي بخشي از خدا هم نيست.
اين هم شعري از ملك الشعرا بهار با گويش خراساني درمورد تجسم مردم عامي درباره خدا . اميدوارم در هنگام خواندن با مشكل روبرو نشويد !
هستش خدا مثال يكي پادشاه پير
بالاي آسمان تنه ورپايه پندري
تو پندري خدا به مثال فرشته يه
يا نه مثال مردم دنيايه پندري
هرجا كه رامره ادماش با خودش مرن
ديونخونه اش چو حيطه مصفايه پندري
راپورت بنده ها ره برش هر سعت مدن
راپورت ها دمين پاكتهايه پندري
راپورت هاره هي مخنه هي حكم مده
حكمش دحق ما و تو مجرايه پندري
هركس كه مومنه تو بهشتش موتوپنه
انجه اجيل مجيل عمويت رايه پندري
هر كس كه كافره به جهندمش مندزه
انجه بري ما و تو درش وايه پندري
محمد تقي جعفري مي گويد كه بعضي از كسانيكه داراي قدرت انديشه هستند و معلوماتي را فراگرفته اند مزاياي دروني خود را از قبيل خيال و انديشه و تعقل و علم ، بدون تصرف به خدا نسبت مي دهند مثلا مي گويند خدا با خود انديشيد و به اين نتيجه رسد ! يا از اين مردمي كه خدا آفريده است چيزي دستگيرش نخواهد شد !
و ازاين
مقايسه نتيجه مي گيرند كه خدا پس از آفرينش انسانها و شروع زندگي آنها ديده است كه آنها تبهكار مي گردند و نتيجه گيري مي كنند كه خدا پيش از ظهور نمودهاي انساني نمي دانست كه درآنها چه نيروهايي آفريده است و آنان چه سوء استفاده هايي از آن نيروها خواهند كرد .
او تبهكاري و سقوط انسان در فساد ، جنگ و سوء استفاده انسان از انسان را به مراتب خطرناك تر و دردناكتر از بلايا و مصيبت هاي طبيعي مي داند .
-------------------------------------------------------------
دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۳
به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زبانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
معيني كرمانشاهي
-------------------------------------------------------------
یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳
قلب
ابله در دهان او
و دهان
حكيم در قلب اوست
امام حسن عسكري
زبان ترازويي است كه خرد آن را سنگين و نابخردي آنرا سبك مي كند
علي عليه السلام
از خموشي مي توان صائب به گوهردست يافت
مايه غواص گوهرجو نفس دزديدن است
-------------------------------------------------------------