مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳
 
اينجانب آنشب در برت حاجت روا شد
باغ دلم از بوي ياست باصفا شد

تو بوسه مي دادي و من جان مي گرفتم
هر جان به تير غمزه مستت فدا شد

تو دلربايي كردي و دلداده گشتم
تو عشوه كردي ، دل به عشقت مبتلا شد

مرغ دلم در جستجوي دانه اي بود
خال لبت را ديد و در دام بلا شد

تو دشت سبز مهرباني گشته بودي
من خسته آهويي كه مشغول چرا شد

در بستر بيماري هجر تو بودم
هر درد من با گوشه چشمت دوا شد

ديوانه شبگرد در كوي خرابات
آخر به پاي درس عشقت سربرا شد

آنشب كنار سفره افطار رويت
عادل دلش آيينه لطف خدا شد



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳
 
من كه جرات اومدن نداشتم ، تو منو كشوندي و آوردي . من سالها بود كه در كتابها خونده بودم و مردم نصيحتم كرده بودند كه از تو برحذر باشم . عقل بارها از عشق تو منعم كرده بود و خوب ميدونستم كه گيسوي تو دام بلا و ابروي تو تيغ جفاست .
ولي چه كنم كه از ازل سوداي تو را در سر و عشقت در دل داشتم . مدت ها بود كه منتظر بودم تا از تو صلايي بشنوم و مرا بخود بخواني .
تا اينكه اون شب مهتابي منو به ميعادگاه فرا خوندي . در دل شوق ديدار تو داشتم ولي بر لب انكار ميكردم . نفهميدم چگونه رام شدم يا اينكه خام شدم .
قبل از حضور در ميعادگاه يكبار ديگه تمام درسها را مرور كردم . مبادا به تو بنگرم . مبادا در چاه زنخدانت افتم . دست و پايم ميلرزيد .
...
جامي از خم شراب كهنه پر كردند . عقل فرياد و نهيب كشيد كه نگير . دستم را پس كشيدم . سروشي در همه جا پيچيد كه :

هشدار كه گر وسوسه عقل كني گوش
آدم صفت از روضه رضوان بدر آيي


انگار بايد هر چه بادا باد را ميخوندم و مي نوشيدم . مي دونستم كه تلخ است ولي چه ميشد كرد ، شراب ارغواني به من مي خنديد . سرم را بالا گرفتم تا بنوشم
اي واي ! آنچه نبايد رخ ميداد، اتفاق افتاد . درسها و ترفندها را فراموش كردم . چشمم به چشمان افسونگرت افتاد . جام از كفم افتاد . مات جمال تو گشتم . از آتش رويت جانم سوخت ، تيغ ابروانت سينه ام را دريد و تير مژگانت قلبم را شكافت . مرغ دلم پريد ودر گيسوي تو آشيانه گرفت .
بي رمق و خسته افتاده بودم و منتظر تا از جام لبهايت جاني تازه بگيرم كه رخ پوشيدي و رفتي و مرا در حسرت خود گذاشتي و من ماندم و داغ مشتاقي و مهجوري .



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳
 
اگر براي يك كار غلط هزار دليل بياوري ، مي شود هزار و يك غلط

ابو علي سينا




نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۳
 
مرغ اول :
عجب دوره زمونه اي شده خواهر . ديروز دختر من با يه آقا خروسه دست همو گرفته بودن و توي خيابون قدم مي زدن !

مرغ دوم :
برو خدا رو شكر كن عزيز من . اين كه چيزي نيست .
من ديشب توي كيف دخترم دو تا تخم مرغ پيدا كردم !!!



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳
 


سالها پيش كه تنها و براي اولين بار قصد زيارت حافظ رو كرده بودم ، مثه اين روزا آلوده نبودم و دلم پاك تر بود . قبل از سفر تفالي به ديوان خواجه زدم و نيت كردم كه هر غزلي بياد به خاطر بسپارم و هنگامي كه در مقابل آستانش رسيدم با صداي بلند بخونم .
صبح بود كه رسيدم و مستقيم و بدون معطلي رفتم حافظيه . خلوت بود ، از پله ها بالا رفتم و در چند متري مقبره ايستادم و با صداي بلند غزل را خواندم . جلو رفتم تا فاتحه اي بخونم . ولي تا چشمم به سنگ مرمرين افتاد بهت زده شدم . باورم نمي شد . انگار خواب مي ديدم . غزلي كه خوانده بودم روي سنگ مزار حافظ حك شده بود :

مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم

به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخيزم

يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی ز ميان برخيزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم

خيز و بالا بنما ای بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم

گر چه پيرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم

روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳
 
درختان جملات سبزي هستند كه زمين در صفحه آبي آسمان مي نويسد
ما آنها را مي اندازيم و كاغذ مي سازيم تا بي چيزي خود را در آنها ثبت كنيم



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳
 
كنار امامزاده طاهر بساط پهن كرده و معركه گرفته بود . مي گفت اسمش پهلوون كاظمه . بعضي وقتا هم تركي حرف مي زد . يه عده زياد زن و مرد و كوچيك و بزرگ دورش حلقه زده بودند . زنجير به بدنش بست و پاره كرد . چند تا مار درآورد . مجمعه مسي رو جرداد . موتور هوندا رو روي دهن و دندوناش نگه داشت . تردستي كرد و كلي مردم رو خندوند .
تقريبا يك ساعت واسه مردم برنامه اجرا كرد . آخر برنامه تا اومد پارچه پهن كنه و پول جمع كنه ، مردم يكي يكي رفتند . چند نفري هم اومدن جلو و روي پارچش اسكناس انداختند . ولي هزار تومن هم جمع نشد . دلم واسش سوخت، خلوت كه شد رفتم پيشش و يك هزار تومني بهش دادم . نگاه عميقي بهم كرد و دستشو گذاشت رو دوشم و پول رو پس داد . گفت ببين جوون من تا حالا نون گدايي و ترحم به زن و بچه ام ندادم . من پول هنر و كارم رو مي گيرم . همين ملتي كه ديدي آخر كار جيم شدند ، وقتي ميرن سينما يا تاتر كلي پول خرج ميكنند ولي وقتي يكي مثه من كنار خيابون براشون برنامه اجرا ميكنه زورشون مياد دويست تومن خرج كنند . آخه لامروتا ! شما كه پول بده نيستيد پس چرا جمع مي شيد . عيبي نداره ، روزي رو خدا مي رسونه نه بنده خدا .
گفتمش پس يه چيزي بهت ميگم ولي نه نگو
گفت بگو جوون
گفتم امروز ناهار مهمون من هستي .



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home