تا كه چشمانم به چشمانش فتاد
شوري اندر دل فتاد
دل بسويش پر كشيد
آتشي از سينه من سركشيد
سوختم يكبارگي
خاكسترم بر خاك ريخت
آب رحمت ريخت بر آن سرزمين
خاك و خاكستر بهم گشتند عجين
دست بازيگر از آن گل خانه ساخت
نام آنجا سرزمين عشق يافت
دل بيامد سوي من با يك نديم
هر دو تا گشتند در خانه مقيم
با زبان بي زباني با دلم نجواكنان
گفتمش اين دل كه با توهمره است
بوي يار آشنايي مي دهد
او خود كجاست
داند آيا چيزي از احوال ما
دل برآشفت از چنين ناپختگي
از چنين خودبيني و خودكامگي
گفت آن خاكي كه با خاك تو هم پيوند گشت
خاك يارت بود ، اعمي ، خودپرست
در همان روزي كه از تو دل ربود
بي نوا در آتش عشق تو بود
سوخت با تو
سوخت با تو
سوخت سوخت
-------------------------------------------------------------