باز هم بي تفاوت گذشتيم و رد شديم از كنار
پيرمردي كه شبها زير پل مي خوابه
دخترك فلجي كه روي ويلچير منشينه و نوار نوحه ميگذاره
پسري كه با يك باسكول خراب كنار پياده رو ميشينه و نه تنها هيچ آدم بامرامي براي شادي دل اون و دادن يك سكه ناقابل خودش را الكي هم كه شده وزن نمي كنه بلكه بعضي ها تحقيرش مي كنند كه باسكولت خرابه .
باز هم گذشتيم و نگاه تحقير آميزي انداختيم به
اون مرد معتاد كنار جوي آب و كسي يك نخ سيگار هم تعارف او نكرد
زني كه روي پل عابر چادرش را از خجالت به خودش مي پيچه و گدايي ميكنه
پسرك افغاني كه چشم به ما دوخته بود تا شايد لطف كنيم و كفش هايمان را بدهيم واكس بزنه و يك صد توماني بگيره
دختركي كه جوراب ميفروشه ولي به پاي خودش جورابي نيست.جوراب رو جفتي سيصد ميفروشه ولي هيچكس محض رضاي خدا جوراب اون رو چهارصد تومان نميخره
نابينايي كه فلوت ميزنه و كودكي كه بازوي او را ميگيره و راه مي بره تا بخاطر شاد كردن مردم پولي بدست بيارن
آره خيلي راحت و بي اعتنا گذشتيم وهر روزميگذريم و خيلي چيزها رو هم نمي بينيم و يا نمي توانيم و يا نمي خواهيم ببينيم
خدايا چشمانم را بر حقايق آنچنانكه هست بگشا وگرنه لازمشان ندارم
بارالهي نگذار به روزمرگي دچار شوم و قبل از رسيدن آن روز مرگ مرا فرارسان
خدايا بخاطر آنچه كه دادي و ندادي شكرت ميگويم
خدايا خيلي دوستت دارم و گفتن اين دوست داشتن بر خلاف دوست داشتني كه به معشوق زميني ميخواي بگي چقدر راحت و سهله .
-------------------------------------------------------------