مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱
 
ديروز توي خونه تنها بودم . تلوزيون رو از بيكاري باز كردم و از اينجاي فيلم رنگ خدا از مجيد مجيدي رو ديدم :
نجار نابينا : داري گريه مي كني؟ مرد كه گريه نمي كنه .
پسر نابينا : هيچكس منو دوست نداره . حتي عزيز . همه ميخوان از من فرار كنم . همه بچه ها در مدرسه ده درس مي خونن ولي من بايد راه دوري رو تا مدرسه نابيناها برم . معلممون ميگه خدا رو بي چشم هم ميشه ديد و با دست لمس كرد . اون ميگه خدا شما نابيناها رو بيشتر دوست داره ولي من ميگم اگه خدا ما رو بيشتر دوست داشت نابينا بدنيا نمي آورد . اگه يك روز دستم به خدا برسه تموم حرفهاي دلمو بهش ميگم .
نجار نابينا : معلمتون راست ميگه ( پا ميشه ميره و پسر نابينا رو تنها ميزاره . بنظر من ميخواد بگه حرفي كه زدم قبول ندارم )
و بقيه ماجرا ......
خيلي فكر كردم . اشكم رو نمي تونستم كنترل كنم
جوابي پيدا نمي كردم . آخه من هم فكر مي كنم كسي دوستم نداره .
با صداي خانم صاحب خونه از جا پريدم
آقاي جلالي تلفن داريد .
الو بفرماييد .
سلام مادر . حالت چطوره .....
بي بي جان بود . دلش واسم تنگ شده بود . مي خواست احوالمو بپرسه .
قربون اون صداي لرزونت برم بي بي جان . خيلي دوست دارم.



-------------------------------------------------------------


دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۱
 
هديه امروز حافظ :

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان گذشت با سر پيمانه شد

صوفي مجلس كه دي جام و قدح مي شكست
باز به يك جرعه مي عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

مغبچه اي ميگذشت راه زن دين و دل
وز پي آن آشنا از همه بيگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد

نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يكدانه شد

منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل سوي دلدار رفت جان بر جانانه شد



-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
 
پديده عروسك باربي
اين عروسك تغيير نژاد يافته ( به نژاد آمريكايي ـ انگليسي آنگوساكسون) باربي لقب گرفت. باربي، اسم خلاصه شده باربارا، دختر كوچك رئيس كمپاني متل يعني آقاي هندلر بود. باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفت. در سال 1959 هر عروسك باربي به قيمت سه دلار فروخته مي شد؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد.
متن كامل اين مقاله را از اينجا بخوانيد



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۱
 
تنها ترا ميبينم و تنها ترا مي شنوم
تنها ترا مي نويسم و تنها ترا مي خوانم
هر بار كه چشم مي گشايم اول ترا مي بينم و هر بار كه چشم برهم مي گذارم اول ترا متصور مي شوم .
تنها ترا مي پرستم و تنها از تو ياري ميجويم
غير از تو كه را دارم
درآبي زلال درياي تو فرو رفته ام وآن مرواريد يكدانه را مي جويم
درصافي آسمان تو پرواز ميكنم و ذره صفت خورشيد تو مرا مي كشاند
تنها نام ترا مي برم و فقط ترا مي شنوم
اي درد من
اي درمان من
اي شفاي من
با درد تو درماني نمي خواهم
كدام كلمه را مي توانم در ستايش تو بكار برم
چگونه مي توانم ترا بستايم زيرا كه لايق نيستم
مرا بگداز
مرا بنواز
مرا يك لحظه به خودم مسپار



-------------------------------------------------------------


یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
 
سوزد مرا سازد مرا

ساقي بده پيمانه اي زان مي كه بي خويشم كند
بر حسن شورانگيز تو عاشق تر از پيشم كند

زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل كند از بيش و كم فارغ تشويشم كند

نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خواهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند

بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بدانديشم كند

رهي معيري



-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱
 
بيش از 5/1 ميليون دانش آموز مسلمان در آمريكا از حضور در مدارس خودداري كرده و ترجيح مي دهند در منزل درس بخوانند.
متن كامل خبر را از اينجا بخوانيد



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۱
 
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

از امشب دگر چاه ناله علي را نخواهد شنيد . امشب يتيمان خواهند فهميد كه چه كسي شبها برايشان غذا مي برد . به خدا قسم كه علي امشب رستگار ميشود و مهتاب شاهد است كه نخلستان ميگريد ، ذوالفقار ميگريد ، چاه ميگريد ، حسنين ميگريند ،يتيمان و بي سرپرستان ميگريند ، امشب فرات نيز ميگريد ، براي كي ؟براي علي يا براي حسين ؟
صاحب عصر در كنار قبر پدرش احيا دارد . او نيز مانند جدش گوشي براي ناليدن نمي يابد و با قبر علي نجوا مي كند ، او هم ميگريد. نمي دانم حجت ابن الحسن تنها تر است يا حسن يا علي ؟ علي مظلوم تر است يا حسين ؟ علي ابن ابيطالب غريب تراست يا علي ابن موسي الرضا !
صد سال قبر علي مخفي بود و فقط عده اي از خواص و آنهم پنهاني به زيارتش مي رفتند تا اينكه در زمان امام صادق قبرعلي را نمايان ساختند . و مهدي نيز از ستم ما سالهاست كه پنهان از ديده هاست .
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوي را
**********
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به نواي آشنايي بنوازد آشنا را
**********
ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۱
 
ماه رمضان شد مي و ميخانه برافتاد
عيش و طرب و باده به وقت سحر افتاد
**********
افطار به مي كرد برم پير خرابات
گفتم كه ترا روزه به برگ و ثمر افتاد
**********
با باده وضو گير كه در مذهب رندان
در حضرت حق اين عملت بارور افتاد



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱
 
مسابقه انتخاب بهترين وبلاگرهاي فارسي
يك سال از ايجاد بلاگرهاي فارسي گذشت ، در ابتدا گمان ميشد حدود صد نفر عضو شوند ولي تعداد فارسي بلاگها بطور سرسام آوري افزايش يافت .
اكنون ماهنامه دنياي كامپيوتر و ارتباطات در سالگرد تولد آن مسابقه بهترين وبلاگهاي فارسي را برگزار خواهد كرد
براي اطلاعات بيشتر و شركت در مسابقه اينجا را كليك كنيد:
شركت در مسابقه



-------------------------------------------------------------

 
رد پاي خدا
ديشب رويايي داشتم:
خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم
همراه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم.
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم
روز به روز از زندگي را
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا ! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم .
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند پاسخ داد :
فرزندم ! ترا دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز ترا تنها نخواهم گذاشت
نه حتي براي لحظه اي
و من چنين نكردم
هنگامي كه در آن روزها ، يك رد پا بر روي شن ديدي
من بودم كه ترا به دوش كشيده بودم.

فرهنگ عاميانه برزيلي



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۱
 
كس نمي داند كدامين روز مي آيد
كس نمي داند كدامين روز ميميرد



-------------------------------------------------------------

 
آن شه خوبان آيد
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي
**********
اي درد توام درمان در بستر ناكامي
وي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
**********
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
**********
دائم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
**********
ديشب گله زلفش با باد همي كردم
گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي
**********
صد باد صبا اينجا با سلسله مي رقصند
اينست حريف ايدل تا باد نپيمايي
**********
يا رب به كه بتوان گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي
**********
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
**********
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آنچه توانديشي حكم آنچه تو فرمايي
**********
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
كفرست دراين مذهب خودبيني وخودرايي
**********
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
**********
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي
شعبان كه به نيمه ميرسد نوبت ديدار مي رسد، رخشنده خنده سحر از شرق پديدار مي شود . مهدي حق و حجت عصر مي آيد تا هدايت امت رسول الله را بر عهده گيرد . آري او مي آيد تا كوكبه عدل را بر پا كند و حكومت راستين علوي را احيا نمايد .
ميلاد منجي عالم بشريت بر عاشقانش مبارك باد.



-------------------------------------------------------------

 
دگربه صـيـد حـــرم تيغ بر مكش زنــــهار
و ز آن كه با دل ما كرده اي پشيمان باش



-------------------------------------------------------------

 
گرد همايي سوم مشهدي ها
سلام
سومين جلسه ديدار وب لاگ نويسان مشهدي جمعه هفته جاري ساعت ۱۰ صبح در محل كافي نت عسل برگزار مي شود.
زمان: جمعه، ۲۶/۷/۱۳۸۱ ساعت ۱۰ صبح
مكان: ميدان احمدآباد، روبروي هتل هما، جنب رستوران احسان، پلاك ۱۷۸، طبقه دوم، شركت هميار، كافي نت عسل
تلفن ۸۴۲۳۰۷۰



-------------------------------------------------------------


یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۱
 
سلام
با عرض معذرت در حال تغيير است



-------------------------------------------------------------

 
مشهدي ها
احتمالا تا حالا بلاگر مشهدي ها را ديده باشيد .
آنها در مدت كوتاهي كه همديگر را پيدا كرده اند تا حالا دو بار همايش در كوهسنگي مشهد داشته اند .
برايشان آرزوي موفقيت دارم



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۱
 
غزلي از سعدي :

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
**********
به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم
به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
**********
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم
**********
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوي موي تو باشم
**********
حديث روضه نگويم ، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم ، دوان بسوي تو باشم
**********
مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم
**********
هزار باديه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف كنم سعديا ، بسوي تو باشم



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۱
 
بهزاد در تهران چكار مي كني؟



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۱
 
تـــا تو نگاه مي كـــنــي كار من آه كــردن است
جان به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است



-------------------------------------------------------------


یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۱
 
چه كسي در را باز خواهد كرد ؟
در خانه نشسته ام و به روزهاي تكراري مي انديشم. احساس ميكنم كسي پشت در منزل ايستاده ولباسهايي پوشيده كه همرنگ لباسهاي من است ودستش را بالا برده تا زنگ بزند ولي ترديد دارد چه كسي در را باز خواهد كرد ، آيا هماني خواهد آمد كه انتظار دارد ؟ و دوباره دستش را پايين مي آورد.
درخانه را باز ميكنم ولي كسي پشت در نيست . در را مي بندم و تا خيابان مي روم ولي هيچ كس را نمي بينم . فكر ميكنم هنگامي كه در را باز كردم كسي از كنارم گذشت و وارد خانه شد و وارد اطاق من شده و پشت ميز من نشسته است . به خانه بر ميگردم و دستم را بالا مي آورم تا زنگ منزل را بزنم ولي شك دارم چه كسي در را باز خواهد كرد . آيا هماني خواهد آمد كه انتظارش را دارم؟ دستم را پايين مي آوردم و مردد مي مانم .
اه اي خدا ... اين روزها چقدر تكراري و خسته كننده است



-------------------------------------------------------------


دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۱
 
كوي يار
زماني در جستجوي كوي يار برآمده بودم ولي هر چه مي گشتم كمتر مي يافتم . تا دراين جستجو به پيري برخوردم . مدتي مرا نصيحت و ارشاد نمود واين بيت حافظ را بهتر دريافتم كه مي گويد:
طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر تنهايي
و چون از اين مرحله گذشتم او نشان كوي يار را در نزديكي كوه شمال داد . براي رسيدن به كوه شمال مراحل و راه زيادي در پيش بود و من مدتي تامل كردم تا بالاخره تصميم به رفتن گرفتم . از شهر اول و دوم گذشتم و بسوي كوه ادامه دادم تا به بارگاه امام زاده اي رسيدم و براي موفقيتم از او توسل جستم . خسته به چشمه اي رسيدم آبي از آن نوشيدم و سر و صورتي تازه كردم كه متوجه عطر خوشبوي پيچيده در آن فضا شدم . آري عطر بوي گل ياس بود و مشتاقانه به سمت جايي كه اين عطر از آن مي آمد راهي شدم كه باغ زيبايي از گل ياس در مقابل يافتم . بلبلان غرق در نغمه سرايي و باغباني مشغول آبياري و رسيدگي به گلها و من مست تماشابودم ونسيم صورت نوازي از مشرق مي وزيد .
ناگهان به ياد آوردم كه بايد بروم و كوي يار را پيدا كنم . با خود گفتم شايد باغبان نشاني از كوي يار داشته باشد به پيشش رفتم گفتم سلام باغبان آيا از كوي يار نشاني داري ؟
لبخند تلخي زد و پس از لحظه اي سكوت گفت :
كوي يار همينجا بود ولي حالا فقط كوي ياس است.
از اينكه تاخير كرده بودم و دير رسيده بودم غمگين بودم و خود را سرزنش ميكردم . ولي يادم آمد كه قاصدك مي تواند خبري از كوي يار برايم بياورد . قاصدك مهربان را صدا زدم و از او خواستم كه آنجا را برايم پيدا كند . درگوشش زمزمه اي كردم و او را راهي كردم .
قاصدك ! در انتظار رسيدن تو هستم.
...



-------------------------------------------------------------

 
غزلي از مولوي : اين همه از عشق زاد
آه كه بــار دگــر آتش در من فـتــاد
وين دل ويرانه باز روي به صحرا نهاد
**********
آه كه دريــاي عــشــق باردگــر موج زد
وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
**********
آه كه جست آتشي خانه دل را گرفت
دود گرفت آسمان آتش دل يافت باد
**********
آتش دل سهل نيست هيچ ملامت نكن
يــارب فـريـادرس زاتـش دل داد داد
**********
لشــكر انديشهــــا مي رســد از بيشهـــا
سوي دلم طلب طلب و ز غم من شاد شاد
**********
اي دل روشن ضمير بر همه دلهـا اميــر
صبر گزيدي و يافت جان تو جمله مراد
**********
چشــم همه خشك و تـر مانده در همدگـر
چشم تو سوي خداست چشم همه بر تو باد
**********
دست تو دست خدا چشم تو مست خدا
بر هـمـه پـاينده باد سايه رب العبــــاد
**********
ناله خلــق از شماست آن شما از كجــاست
اين همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد
**********
شمس حق دين تويي مالك ملك وجود
اي كه نديده چو تو عـشـق دگر كيقباد



-------------------------------------------------------------


یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۱
 
دلم ديوانه شد اي عاقلان آريد زنجيري
كه نبود چاره ديوانه جز زنجير تدبيري



-------------------------------------------------------------


شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۱
 
اتفاقي دوستي را ديدم كه به عكس هاي كوچكي نازنينش با حسرت مي نگريست و محو تماشا شده بود . درك كردم كه نا اميد است و نرسيدن را حس مي كند . اشك در چشمانم حلقه زد .
چرا آن دو عاشق عليرغم ميلشان به هم نخواهند رسيد و روزگار و سرنوشت دست به دست هم دادده بودند تا حجابي بين آنها قرار گيرد ؟. آيا درست است كه مي گويند :
عشق يعني نرسيدن !؟
غم تمام وجودم را فرا گرفته است و اين ترانه ها برايم تداعي ميشود :
غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت
دلم هواي مي و گريه شبانه گرفت
به شهر خويش غريبم ولي چه خواهد كرد
كبوتري كه به ويرانه آشيانه گرفت!
××××××××××××
گذشت عهد من و هرچه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت
بهار بود وتو بودي و عشق بود واميد
بهار رفت و تورفتي و هرچه بود گذشت



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۱
 
ديروزدر ميان كوهها باز به تنهايي خود گريستم.هميشه احساس تنهايي كرده ام ، چه درجمع چه در تنهايي.
خود را متعلق به اين ديار نمي دانم و هيچ رغبتي به برگشتن از كوه به شهر را نداشتم و دلم ميخواست رقص كنان وذره صفت به خورشيد برسم و اشعار زير را زمزمه ميكردم :
دور از تو در اين شهر مرا همنفسي نيست
فرياد كنم از دل و فرياد رسي نيست
********
اي آه بسوزان ز شرر سينه ما را
كين سينه براي دل ما جز قفسي نيست
********
گفتم به دل از همهمه در سينه چه غوغاست
گفتا كه در اين خانه بجز يار كسي نيست
********
ما را نفس از هجر بلب آمد و مردم
گويند كه اين عشق تم هم جز هوسي نيست
********
صفايت را بنازم اي رند



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۱
 
دلتنگي
بدترين شكل دلتنگي اينست كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد



-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۱
 
با عرض تشكر از عليرضا و مهدي ومسافر كه راهنمايي كردند تا طرح صفحه من بهتر شود.
در ضمن مسافر در چگونه بسوالات عمومي، پاسخ داده است.



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۱
 
مصيبتهاي خاكي
شاعر : صمد باروج
***********
شبي از عشق مشق از آسمان ، آواز در چشمت
و يادم هست آري آخرين پرواز در چشمت
حضوري ساده از دلواپسي هاي تمام من
و بغضي ناگهاني لكنت ابراز در چشمت
كه اشكي روستايي زاده با فانوس مي رقصد
تماشا ميكند آيينه را با ناز در چشمت
شكوفا شد رسولي مهرباني گستر از مشرق
شكوهي مثل شرقيها غزل پرداز در چشمت
مصيبتهاي خاكي از گناهي سبز ميرويد
مقدس مي شود دلواپسي ها باز در چشمت



-------------------------------------------------------------

 
غزل - مهرباني
شاعر : صمد باروج
***********
يادش بخير آن روزها چشم انتظاري بود
من بودم و تو بودي و دل بيقراري بود
در پشت اين دلواپسي هاي بظاهر تلخ
يك آسمان با اشتياق اشك جاري بود
تا مي شنيدي يك نفر از راه مي آيد
در كوچه هاي چشم تو آيينه كاري بود
مي ساختي در خستگي ها ، نه نمي گفتي
در ازدحام دردها ، حرف تو آري بود
وقتي غروري مي شكست از بغض و دلتنگي
هم صحبت او حافظ و شب زنده داري بود
همسايه از همسايه حفظ آبرو مي كرد
دل مهربان بر سفره فقر و نداري بود
ديوانه اي مي مرد اهالي با خبر بودند
يادش بخير آن روزها دلها بهاري بود
گفتي كه رسم مهرباني ها قديمي شد
آري ولي آن روزها خوش روزگاري بود



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱
 
زخمي كه تازه مي نمايد


اين روزها ياد عهدنامه هاي ننگين گلستان و تركمانچاي در خاطرم تجلي مي شود . آن زمان روسها قسمتهاي زيادي از سرزمينهاي شمالي كشورمان را ازما گرفتند و امروز درصدد تضييع حقوقمان از درياي خزرهستند .
تا قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ، درياي خزر بين دو دولت تقسيم ميشد ولي اكنون كشورهاي منفك از اتحاد جماهيرشوروي بعلاوه ايران كه در پيرامون اين درياچه قرار دارند ، شامل پنج كشور مي باشند و با تدابيري كه بعمل آمده سهم ايران از نصف به يك پنجم كاهش خواهد يافت ، در حاليكه سهم كشور ما نبايد هيچگونه كاهشي يابد .
هميشه كشور ايران سريعترين و ارزانترين مسير دستيابي كشورهاي آسياي ميانه و منافع درياي خزر به درياهاي آزاد است ولي امروز آمريكاييها با فشاري كه وارد مي كنند در حال اجراي برنامه هايي هستند كه اين امر از طرق ديگر عملي گردد.
در صورت تحقق اين امر، تاريخ بشكل ديگري تكرار خواهد شد و قلب ميهن دوستان را خواهد آزرد .




-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۱
 
از عشق تا معرفت


اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است
جان باختن است و با بلا ساختن است

************
اول اين است و آخرش داني چيست ؟
خود را ز خودي خود بپرداختن است


چون تنها نقطه نگاه عاشق ، معشوق است پس خود را فراموش مي كند واز خواب و خوراك مي افتد و بي قرار ميگردد . از قيد خود پرستي رها مي گردد و هر لحظه زيباييهاي بيشتري را از او مي بيند حتي جاذبه هايي عالي تر از آنچه كه او را عاشق او كرده مي بيند و به جايي ميرسد كه تمام هستي را بنام و ياد و تجلي او مي بيند و يار را بيشتر مي شناسد واين معرفت و بقول حافظ ، صاحب خبر شدن است:

اي بي خبربكوش كه صاحب خبر شوي
تا راهـــــرو نباشي كي راهبــــر شوي

**********
در مكـتـب حـقـايـــــق پـيـش اديـب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي

**********
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا كـيــمــيــاي عـشـق بيـابي و زر شوي

**********
خـواب و خورت ز مـــرتـــبـه خويـش دور كــرد
آنگه رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي

...
و عاشق به اين معرفت و شناخت نمي رسد مگر آنكه آشناي اهل نظر شده باد :

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق
اهل نظر معامــلــه با آشــنــــا كــنـنـد


حق يار



-------------------------------------------------------------


شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۱
 
غزلي از عراقي :
دلي يا دلبري يا جان و يا جانان نمي دانم
همه هستي تويي في الجمله اين و آن نمي دانم
بجز تودر همه عالم دگر دلبر نمي بينم
بجز تو در همه گيتي دگر جانان نمي دانم
بجز غوغاي عشق تو درون دل نمي يابم
بجز سوداي وصل تو ميان جان نمي دانم
چه آرم بر در وصلت كه دل لايق نمي افتد
چه بازم در ره عشقت كه جان شايان نمي دانم
يكي دل داشتم پرخون شد آن هم از كفم بيرون
كجا افتاد آن مجنون در اين دوران نميدانم
دلم سرگشته مي دارد سر زلف پريشانت
چه مي خواهد از اين مسكين سرگردان نميدانم
دل وجان مراهر لحظه بي جرمي بيازاري
چه مي خواهي از اين مسكين سرگردان نميدانم
اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
وگر قصد دگر داري من اين و آن نمي دانم
مرا با توست پيماني ، تو با من كرده اي عهدي
شكستي عهد يا هستي بر آن پيمان نميدانم
ترا يك ذره سوي خود هواخواهي نمي بينم
مرا يك موي بر تن نيست كت خواهان نمي دانم
چه بي روزي كسم يا رب كه از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم زتو حرمان نمي دانم
چو اندر چشم هر ذره چو خورشيد آشكارايي
چرايي از من حيران چنين پنهان نميدانم
به اميد وصال تو دلم را شاد ميدارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمي دانم
نمي يابم تو را در دل نه در عالم نه در گيتي
كجا جويم ترا آخر من حيران نمي دانم
عجبتر آنكه مي بينم جمال تو عيان ليكن
نمي دانم چه مي بينم من نادان نميدانم
همي دانم كه روز وشب جهان روشن به روي توست
وليكن آفتابي يا مه تابان نميدانم
به زندان فراقت در عراقي پايبندم شد
رها خواهم شدن يا ني از اين زندان نمي دانم



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۱
 
امروز دلم گرفته . از ديشب به ياد عارف افتاده ام و ياد آخرين روزها . ميخوام يك كم بنويسم اگه آزرده خاطر ميشيد نخونيد .
هزار ويك حرف برايش داشتم . چار ماه بود نديده بودمش و دلم برايش تنگ شده بود. آخرين بار نامه اي حدودا" دو ماه پيش برايش نوشته بودم ولي از او خبري نداشتم.
آخه از بچگي با هم بزرگ شده بوديم . مثل دو تا داداش . مردم مي گفتند قيافه هاتون مثل همه . هميشه باهم بوديم .
ترم بهاره تمام شده بود همه امتحاناتم رو خوب داده بودم . مشتاقانه آماده رفتن به شهرستان بودم.اسبابهايم را تحويل انبار خوابگاه دادم و بايكي از همشهريهام كه زحمت گرفتن بليط رو كشيده بود راهي شديم . در طول راه چند بار صحبت از او به ميون اومد . همسفرم اونو كمي مي شناخت و ميخواست از اون بيشتر بدونه . كنجكاو بنظر ميرسيد و داشت وارد مسائل خانوادگي من ميشد كه روش ندادم و بحث رو عوض كردم . به هر طريق اون شب در راه گذشت و صبح به شهرمون رسيدم و يك راست به خونه رفتم . قبلآ به خونه خبر اومدنم رو داده بودم . در زدم مادرم مثل هميشه در رو باز كرد و من هم مثل هميشه اول دستش رو بوسيدم . همه بجز عارف به پيشوازم اومدند . فكر كردم خوابه ، آخه صبح خيلي زود رسيدم .مادرم يك چايي برام ريخت . اول احوال اونو پرسيدم كه متوجه تغيير قيافه ها شدم . نگران شدم . دوباره پرسيدم . يكي گفت مريض شده . داداشم دستم و گرفت و از خونه آوردم بيرون ، پرت وپلا ميگفت و در دل من آشوبي بود . با هزار مقدمه همه چيز رو واسم گفت و من با بهت و ناباوري فقط شنونده بودم .
اون روز ، چهلمش بود كه من خبردار شدم . چنان برنامه چيده بودند كه من متوجه نشوم و بهانه شان اين بود كه امتحانات من خراب نشه و برام تو اون ترم مشكلي پيش نياد. ولي براي من قابل توجيه نبود و هيچكس را نمي بخشيدم . با حضور من در مراسم چهلمش غوغايي به پا شد . همه مي دانستند كه من تازه باخبر شده ام . ....
حالا 9 سال از آن روزها ميگذرد و فقط يادش و مزارش باقي مانده . و آنچه از دست من بر مي آيد صبوري است و خواندن فاتحه
تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم
روزي سـراغ وقـت آيي كه نيستم



-------------------------------------------------------------


دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۱
 
باز ديشب مثل خيلي از شبها خواب در چشم من اثري نداشت . من بودم ياد تو و يك شب مهتابي . نمي دانم تو ديشب را چگونه بسر برده اي!!
ماهــي و مرغ دوش نــخـفــت از فـغان من
وان شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد
مثل هميشه به ديوان حافظ پناه بردم تا مگر آرام شوم ولي هر غزل كه مي خواندم پريشانتر ميشدم :
نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلـقه اوراد ما مجلس افـسـانه شـــد
********
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين وچشم نرگس شد
...



-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۱
 
غزلي از سعدي :


يـك روزبه شــيـدايـي در زلـف تو آويزم
زان دو لب شيرينت صد شور برانگيـزم
***
گر قصد جفا داري ، اينك من واينك سر
ور راه وفـا داري ، جان در قدمـت ريزم
***
بس توبه و پرهيزم كز عشق تو باطل شد
من بـعد بـدان شرطـم كز توبه بـپـرهـيـزم
***
سـيم دل مسـكـينم در خاك درت گم شد
خاك سر هر كـويي بي فـايده ميـبـيـزم
***
در شهر به رسوايي دشمن به دفم بر زد
تا بردف عــــشـق آمــد، تير نـظر تيـزم
***
مجنون رخ ليلي چون قـيـس بني عامر
فرهــاد لب شيرين چون خسروپرويزم
***
گفتي به غمم بنشين يا از سر جان برخيز
فرمان برمت جانا ، بـنـشيـنـم و برخـيـزم
***
گر بي تو بود جنت ، بر كنگره ننشينم
ور با تو بود دوزخ ، در سلسله آويزم
***
با يـاد تو گر سعدي در شعـر نمي گـنجد
چون دوست يگانه شد ، با غير نيامـيزم



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱
 
در كلبه ما رونق اگر نيســـــت صفا هست
آنجا كه صفا هست در آن نور خدا هست



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۱
 
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
حافظ شيرين سخن



-------------------------------------------------------------

 
.
بالاخره با كلي دردسر و سرو كله زدن با رندان و سالكان و سردبيران و... تونستم سري توسرا در بيا رم و حرفهاي دل كوچيكمو بريزم اينجا .
البته هنوز كمي ديگه كار داره تا اونجوري كه ميخوام درش بيارم.و بايداز راهنمايي دوستان كمك بگيرم



-------------------------------------------------------------

Home