رد پاي خدا
ديشب رويايي داشتم:
خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم
همراه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم.
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم
روز به روز از زندگي را
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا ! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم .
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند پاسخ داد :
فرزندم ! ترا دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز ترا تنها نخواهم گذاشت
نه حتي براي لحظه اي
و من چنين نكردم
هنگامي كه در آن روزها ، يك رد پا بر روي شن ديدي
من بودم كه ترا به دوش كشيده بودم.
فرهنگ عاميانه برزيلي
-------------------------------------------------------------