نيايش
ای خدای بزرگ! دست از جهان شستهام، و برای ملاقات تو به كربلای خوزستان آمدهام. از تو ميخواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كنی، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشورای حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار ميآورد و هميشه با تو ميگويم: «يالَيْتَنيكُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.
اين زمزمه سوزناكی بود كه در دل شب، از سينه سوزانی اوج ميگرفت و من در كنار سنگرش ميشنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نميتوانستم حركت كنم، اشك از چشمانم فرو ميريخت و من هم در عاشورای حسينی فرو رفته بودم و احساس ميكردم كه به خدا نزديك شدهام و در ملكوتاعلی پرواز ميكنم.
ای حسين! ای سرورم، من هم آمدهام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه وجود آمدهام، تاسوعاست، گروهی بزرگ از يزيديان با تانكها، توپها، زرهپوشها، ماشينهای زياد و سربازان فراوان درحركتند. حق باباطل روبرو شده است. دشمن سيلآسا پيش ميآيد، و من ميخواهم مثل يكی از اصحاب تو در كربلا بجنگم.
ای حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيدی، ميبوسيدی، وداع ميكردی، آيا ممكن است، هنگامی كه من نيز به خاك و خون خود ميغلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سيراب كني؟
من از اين دنيای دون ميگريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهيها، سفسطهها، مغلطهها، دروغها و تهمتها، خسته شدهام، احساس ميكنم كه اين جهان جای من نيست آنچه ديگران را خوشحال ميكند مرا سودی نميرساند.
-------------------------------------------------------------