دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کشت به نامهربانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم
-------------------------------------------------------------
انارها را براي اينكه تا شب چله سالم بمانند در گوشه اي از باغچه زير خاك مي كرديم . ولي شب چله حق نداشتيم زير كرسي انار بخوريم ، چون مادر مي دانست اون شب ، لحاف كرسي را لكه هاي سرخ رنگ آب انار دوباره رنگ خواهد كرد . همزمان با خوردن تنقلات و انار و هندوانه كه معمولا تراشيدن پوستش نصيب بچه ها ميشد، منتظر بوديم تا آدم باذوقي در جمع مهماني شب يلدا پيدا بشه و برامون قصه بگه . هميشه شنيدن قصه اونهم از زبان حيوانات و جنگل شنيدني تر است . نمي دونم كه از كي و به چه علتي تمام قصه ها رو با جمله مشهور :
يكي بود ، يكي نبود ! شروع ميكنن و من هنوز كه هنوزه نمي دونم كه معني اين جمله متناقض يعني چه ؟
يادم از داستاني افتاد در
مذمت سواد كه خواندنش خالي از لطف نيست :
يكي بود ، يكي نبود . زير گنبد كبود غير از خدا هيشكي نبود.
روزگاري در جنگلي دور ، زمستاني رسيد كه سخت سرد بود و برف و سرما بيداد مي كرد .در ميان حيوانات اين جنگل ، شير و اسب و روباهي براي نجات جانشان به غاري پناه بردند . چند روزي گذشت و ديگر هيچ موجودي براي شكار و خوردن پيدا نشد ، شير كه ديگر طاقتش تمام شده بود ، نعره اي كشيد و گفت ، ديگر چاره اي ندارم جز خوردن شما و براي اينكه انصاف را رعايت كرده باشم ، هركدامتان را كه بزرگتر باشد اول مي خورم .
شير رو به اسب كرد و گفت چند سال داري ؟ اسب گفت : قربانت شوم ، من از بچگي كودن بودم و حافظه درست و حسابي نداشته ام ، و به همين علت پدرم تاريخ تولدم را روي سم پايم نوشته و متاسفانه خودم هم نمي توانم آنرا ببينم و بايد كسي آنرا بخواند.
شير به روباه گفت برو و تاريخ تولد اسب را بخوان . روباه سرش را پايين انداخت وگفت شرمنده شما هستم اي سلطان ، اين ننگ بي سوادي هميشه موجب خجالت و سرافكندگي من بوده است ، پدرم مرا از مكتب گرفت و نگذاشت كه درس بخوانم و باسواد شوم ، مرا معذور داريد كه سواد خواندن و نوشتن ندارم .
شير كه كلافه شده بود گفت اشكالي ندارد ، اي اسب پايت را بالا بگير تا خودم بخوانم و همينكه شير به اسب نزديك شد و سر خود را جلوي پاي او آورد ، اسب چنان لگد محكمي به سر او كوبيد كه شير را درجا كشت .
روباه تا اين صحنه را ديد به سمت جنگل شروع به دويدن كرد ، اسب با خودش فكر كرد كه روباه ترسيده است و او را صدا زد كه لازم نيست فرار كني ، من به تو آزاري نمي رسانم . روباه لحظه اي ايستاد و به اسب گفت : راستش را بخواهي فرار نمي كنم ، بلكه به گورستان جنگل براي زيارت قبر پدرم مي روم تا او را دعا كنم و برايش آمرزش بطلبم كه مرا از مكتب گرفت و نگذاشت كه با سواد شوم .
بالا رفتيم ماست بود ، پايين اومديم دوغ بود ، قصه ما دروغ بود !
-------------------------------------------------------------
درب چوبي منزل به هشتي باز مي شد . هشتي يك هشت ظلعي منتظم بود كه سقفي بلند با نورگير طبيعي داشت و به اندروني و بيروني وصل ميشد . اندروني براي اهل منزل طراحي و ساخته شده بود و بيروني به اتاق مهمان و حياط راه داشت . حياط از سطح خيابون پايين تر بود و ديوارها بقدري بلند بودند كه به هيچوجه داخل حياط و اتاق ها ديده نمي شدند .
آب قنات از خونه هاي مسير خودش عبور مي كرد و يك تخت چوبي براي شبهاي تابستون كنار حوض ساخته بودند . يك درخت توت ، زرد آلو و چند تا درخت انار باغچه هاي حياط منزل رو آراسته بودند .
مجموعه مطبخ شامل انبار هيزم ، آشپزخانه ، تنور نانوايي و دو تا اتاق در آخر حياط قرار داشت . توي آشپز خونه علاوه بر چاه فاضلاب يك چاهك مخصوص ريختن آب چلو حفر بود تا از قاطي شدن چلوكش برنج با فاضلاب جلوگيري كنند ، چون احترام زيادي به بركات خدا مخصوصا نون و برنج قائل بودند .
وقتي از خونه هاي قديمي جنوب خراسان واسش حرف مي زدم بهم گفت : مي بيني چقدر فرهنگ اصيلي داريم ؟
/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|/|
در وصالت چرا بياموزم * در فراقت چرا بياموزم
يا تو با درد من بياميزي * يا من از تو دوا بياموزم
مي گريزي ز من كه نادانم * يا بياميزي يا بياموزم
پيش ازين ناز و خشم مي كردم * تا من از تو جدا بياموزم
چون خدا با تو است در شب و روز * بعد ازين از خدا بياموزم
در فراقت سزاي خود ديدم * چون بديدم سزا بياموزم
خاك پاي ترا به دست آرم * تا ازو كيميا بياموزم
آفتاب ترا شوم ذره * معني والضحي بياموزم
كهرباي ترا شوم كاهي * جذبه كهربا بياموزم
از دو عالم دو ديده بردوزم * اين من از مصطفي بياموزم
سر ما زاغ و ماطغي را من * جز ازو از كجا بياموزم
در هوايش طواف سازم تا * چون فلك در هوا بياموزم
بند هستي فرو گشادم تا * همچو مه بي قبا بياموزم
همچو ماهي زره ز خود سازم * تا به بحر آشنا بياموزم
همچو دل خون خورم كه تا چون دل * سير بي دست و پا بياموزم
در وفا نيست كس تمام استاد * پس وفا از وفا بياموزم
ختمش اين شد كه خوش لقاي مني * از تو خوش خوش لقا بياموزم
-------------------------------------------------------------