مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
 
سالروز تولد مولانا اين آتش افروز بيشه انديشه و احساس بر عاشقان و دوستدارانش مباركباد



سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز

مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز

چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز

صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز

دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز

پیراهن سیاه که پوشید روز فصل
تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز

مستورگان مصر ز دیدار یوسفی
هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز

افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد
با تنگ‌های لعل خریدن گرفت باز

آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان
در خون عاشقان بچریدن گرفت باز

خاتون روح خانه نشین از سرای تن
چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز

دیگ خیال عشق دلارام خام پز
سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز

نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر
از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز

آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد
افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز

بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز

سودای عشق لولی دزد سیاه کار
بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز

صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق
بر کف قراضه‌ها بگزیدن گرفت باز

تبریز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴
 
پلك بر چشم ميگذارم تا شب را بسازم و چشم ميگشايم تا روز را بيافرينم
ببين
...
به همين سادگي !
و اين معجزه ايست كه فقط به شوق ديدار تو شكل مي گيرد وگرنه عمريست كه شب و روز در خلوت و تنهايي خود به تكرار ، پلك ها زده ام .
هر بار كه نسيمي نوازشم مي كند ودر من مي پيچد ، ترا در آغوشم مي بينم . عطر تو فضاي سينه ام را پر مي كند . نامت را كه مي برم ، دهانم خوشبو و شيرين مي شود . انگار در اسمت فرو رفته اي و تا از لبانم سُر مي خوري مرا مي بوسي . دستهاي گرمت از قلبم پنجره اي به آسمان باز مي كند ، عقاب روياهايم بال ميگسترد ، اوج ميگيرم ، به دور تو مي چرخم و مي چرخم و دوباره بسوي تو خيز ميگيرم و همچون نسيمي بر تو مي پيچم . خودم را مي شنوم و مي بينم كه بر لب تو سُر مي خورم .
...
لحظه ايست كه نه حرفي براي گفتن مي ماند و نه چيزي براي نوشتن جز تداعي شعري از سهراب :

در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.
و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دور ترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من، شاخه نزديك!
از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،
رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو، شاخه نزديك



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home