مجتبي كاشاني * وعده
به دلم مي گويم
شايد اين شعر فرو سوخته از شمع شبم،
شايد اين نامه که بر باد نوشتم بر دوست،
بر تن باد بماند و به دستش برسد نيمه شبي
شايد اين درد مدام به سر انجام رسد،
شايد اين رنج هميشه، به سحر هم نرسد،
وتن خوني و رنجور و پر از تاول من،
ره خود يابد و از حادثه بيرون بشود نيمه شبي
شايد اين خانهء بي رونق رؤياهايم،
شايد اين کلبهء تاريک و خموش،
از سر معجزه اي آينه باران بشود نيمه شبي
به دلم مي گويم،
مدتي هست دعا مي خوانم،
مدتي هست نگاهم به تماشاي خداست،
مدتي هست اميدم به خداوندي اوست
نغمهء اشک مرا گوش خدا مي شنود،
شايد اين قفل دروغين كه به بغضم زده ام،
با سر نيشتر خاطره اي باز شود،
شايد اين گريهء آرام، فغاني بشود نيمه شبي
مرغ جانم هوس رنگ پريدن دارد،
و من بندي رؤياي زمين،
قفسي جنس قناعت بر او ساخته ام
به دلم مي گويم،
قفسم کم رمق است،
شايد اين دخمهء بي پنجره در هم شکند،
شايد اين عمر قفس گونه به پايان برسد نيمه شبي
به دلم مي گويم، به دلم مي گويم،
و دلم مي گويد :
همه اينها وعده ست،
همه اينها سخنانيست که من ميدانم،
از براي غم هر روزهء من مي گويي،
پر از شايد و ايکاش و اگر، پر ناباوريند
به دلم مي گويم،
عازم يک سفرم، سفري دور به جايي نزديک
سفري از خود من تا به خودم
شايد اين بار سفر چارهء کارم بشود
شايد اين وعدهء بيهوده، به جايي برسد نيمه شبي ...
-------------------------------------------------------------
نمي دونم شما قدرت رو تا چه سطح تجربه كرده ايد . ميل به داشتن قدرت شبيه حرص براي ثروت مي مونه كه مدام دوست داري افزايش پيدا كنه . اما رقابت براي رسيدن به قدرت مشكل تر از ثروت است ، چون جايگاههاي قدرت در جامعه محدود هست ، تعداد كمي از مردم مي تونند مسند قدرت رو كسب مي كنند و تعداد افراد قدرتمند كمتر از افراد ثروتمند است . البته ثروت و قدرت با هم پيوند عميقي دارند . هستند كسانيكه از ثروت به قدرت رسيده اند ، و ثروتمنداني هم وجود دارند كه قدرت چنداني ندارند و فقط يك زندگي مرفه براي خود و خانوادشون دارند ودر مقابل افراد قدرتمندي هم هستند كه ثروت ندارند .
حالا شما بگيد قدرت بهتر است يا ثروت ؟
من قدرت رو در يك مرحله از زندگي تجربه كرده ام ، اونهم زمانيكه در لباس پليس خدمت مي كردم .
همه بهم احترام مي گذاشتند و كسي نمي تونست تو چشام ذل بزنه . وقتي اسلحه به كمرم مي بستم و با موتور وارد خيابان دانشگاه ميشدم تمام دختر و پسرا از هم جدا ميشدند . دخترا حجابشونو درست مي كردند و من توي دلم به اينهمه ميخنديدم كه چطور به ذهنشون نميرسه كه من به تنهايي و با يك دستگاه موتور سيكلت چطور مي تونم اونهمه رو دستگير يا مورد تفتيش قرار بدم . گره به ابروانم مي انداختم و با ابهت از كنارشون رد مي شدم .
وقتي به چهار راهي كه پاتوق اغلب خلافكارها بود مي رسيدم ، يكي يكي خودشونو جمع و جور مي كردن و گم و گورميشدند . متهميني بودند كه از نظر جسماني خيلي از من قويتر بودند ولي من براي گرفتن اعتراف به راحتي دست روشون بلند مي كردم .
دستگيري كلاه برداري كه سر پنجاه نفركلاه گذاشته بود و ديدن موج خوشحالي توي چشاي مالباختگان . دختر دانشجويي كه خاطرخواهم شده بود و به بهانه گم شدن كارت دانشجوييش مرتب ميومد دفتر كلانتري . سربازي كه يك سرگرد و خودشو كشت . رفيق شدن با يك معلم افغاني كه نگهبان معدن كچ بود و من بعضي شبها به ديدنش مي رفتم . دزدي كه از دستم فرار كرد و بخاطرش مجبور شدم چند شب در بازداشتگاه بخوابم وخيلي از مواردي كه نميشه اينجا نوشت از خاطرات تلخ و شيرين من در لباس قدرتمند پليس بود . وقتي اون دوره تموم شد و لباس و درجه نظامي رو از تنم درآوردم ، تمام قدرت محو شد و من دوباره شدم مثل مردم عادي كه قبلش بودم .
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
-------------------------------------------------------------
پاداش این دل آگاهی
ای کاش می توانستم
تا گل برات بفرستم
یا بهر روزه داری هات
نقل ونبات بفرستم
شوریده وار امشب را
با واژه عشق می ورزم
تا با دمیدن خورشید
شعری سزات بفرستم
ای کودکی که دیروزت
موقوف نی سواران شد
اکنون که مرد میدانی
اسب وقبات بفرستم
ابلیس را زخود راندی
از دل غبار افشاندی
پاداش این دل آگاهی
شکر ونبات بفرستم
ای کاش می توانستم
بر عمر تو بیفزایم
سویت ز اشک خود جامی
آب حیات بفرستم
ای کاش می توانستم
شرحی به خون کنم امضا
در تنگنای زندانت
حکم نجات بفرستم
این ناگشوده در برتو
روزی گشاده خواهد شد
خوش امید می بافم
تا پیش پات بفرستم
14 تیر 84
سیمین بهبهانی
-------------------------------------------------------------
* تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
چند وقت پيش براي مشاوره به يك روانشناس باليني مراجعه كردم و پس از دو جلسه گفتگو با او و جواب دادن به كلي سوالات چرت و پرت و انجام يك تست روانشناسي گفت نياز به يك معشوقه دارم و بهم پيشنهاد داد كه زن جوان بيوه و محترمي را مي شناسد كه تحت درمان اوست و او نيز براي تكميل درمان به يك آقا با خصوصيات شما نياز دارد .
به شك و ترديد افتادم كه آيا واقعا دارد مطابق علم و حرفه اش عمل مي كند يا اينكه اين هم تست ديگري است كه بايد آنرا پاس كنم . پيشنهادش رو قبول كردم و قرار شد در جلسه بعدي ما را در مطبش به هم معرفي كند .
جلسه معارفه با كلي انتظار و افكار عجيب و غريبي كه احاطه ام كرده بودن رسيد و جناب روانشناس پول وزيت دو نفر را ازم گرفت و بعد از بيان چند نكته و توصيه در روابط عشقي و سكسي ، با تلفن همراهش با اون خانم تماس تلفني گرفت و بهم گفت جلوي درب ساختمان منتظر شماست . ازش تشكر و خداحافظي كردم . از پله هاي ساختمان پايين آمدم و مقابل درب ساختمان باديدن زني با آرايش و سر و وضعي كه داد مي زد جنده رسمي است در جا ميخكوب شدم . پس از اينكه متوجه شدم خودش است هر طور بود دست به سرش كردم و با نفرت و خشمي كه تا اون موقع در خودم نديده بودم پله ها را سريع بالا رفتم و بدون معطلي به اتاق روانشناس برگشتم. يقه و كراواتش را گرفتم و هرچه فحش بلد بودم نثارش كردم و نزديك بود از پنجره بندازمش بيرون . تمام پولي رو كه در اين چند نوبت مشاوره ازم گرفته بود پس گرفتم و راهم را كشيدم و رفتم و نفهميدم تا خونه چند تا سيگار كشيدم .
اين اتفاق چند وقته كه بدجوري منو بهم ريخته . از هر كس و ناكسي انتظار داشتم جز يك فوق ليسانس روانشناسي كه با سوء استفاده از علم و حرفه اش به شغل شريف ..س كشي مشغوله . ميگن فقر باعث و باني فساد ميشه ، شايد اين قانون در مورد اون زن بدبخت و بيچاره صدق كنه ، اما در مورد آقاي روانشناس با كت و شلوار و كراوات و دفتر و دستك مشاوره چه چيز اونو به اين راه كشونده ؟
-------------------------------------------------------------
عارفي بودي كه تمام صورتش را زخم هاي ناسور پوشانده بود. او تنها در بياباني بزيست و با كس هم كلام نشد. روزي زني راه گم كرده به منزل عارف رسيد و در بكوفت. عارف از پشت در ندا داد: «كيستي و قصدت چيست؟» زن گفت: «از قافله بازمانده و ره گم كرده ام.» عارف خواست تا در بگشايد و زن را ميهمان كند. اما تامل كرد، چون بيم آن داشت زن از روي اش مشمئز شود و بهراسد. گفت: «سايباني پشت منزل است و كوزه اي آب در سايه، آبي بنوش و لختي بياسا تا راه چاره اي جويي.» زن آن بكرد كه عارف گفته بود. زير سايبان حصيرين بنشست تا خستگي از تن به در كند. عارف از پشت پرده گفت: «اگر گرسنه اي طعامي برايت فراهم سازم. تا رفع جوع كني. زن گفت: «بعيد است طعامي باشد كه دو نفر را كفايت كند.» مرد گفت: «هر چه در سفره باشد هر دويمان را سير كند.» مرد با قرصي نان خشك و چند دانه خرما زن را ميهمان كرد. زن گفت: «از چه رو، خود را نشان ندهي؟» عارف گفت: «زخم هاي ناسور چهر ه ام تو را مي هراساند.» زن گفت: «صورت هر كسي را زينتي است. شايد آن زخم ها زينت روي تو باشد.» عارف گفت: «تاكنون نشينده ام زشتي زينت باشد.»
زن گفت: «زشتي چه باشد؟» عارف گفت: «آن چه متناسب و موزون نباشد.» زن گفت: «پس زخم هايت متناسب با صورتت نيست؟» عارف گفت: «آري» زن گفت: «اگر اين گونه است صورتت بي زخم متناسب باشد.» عارف گفت: «ندانم، اما مشمئز كننده نباشد.» زن گفت: «صورت بر زخم عارض شد يا زخم بر صورت؟» عارف گفت: «زخم بر صورت عارض گرديد.» زن گفت: «پس اصل صورت در غايت تناسب است.» عارف گفت: «آري اين گونه بود.» زن گفت: «اگر اين گونه بود يعني اين گونه نيز باشد.» عارف گفت: «از چه رو؟ اگر صورتي نباشد زخمي نيست اما زخم بدون صورت نباشد.اما اينك زخم و صورت از هم جدا نباشد.» زن گفت: «اين گونه نيست، اگر طبيبي زخمت را شفا دهد چه؟» عارف گفت: «طبيبان مرا رانده اند.» زن گفت: «اگر دست مسيح شفايت دهد؟» عارف گفت: «مسيح هرگز از اين مكان نگذرد.»
زن گفت: «اگر مسيح شفايت دهد، صورتت به تناسب گردد و تو از آشكار شدن نهراسي ليك مي گويم
حتي اگر مسيح شفايت ندهد، اصل بر زيبايي است .اگر صورتي نباشد زخمي نيست و اگر زخمي و صورتي نباشد عارفي نيست و اگر عارفي در اين بيابان سوزان مرا آب و طعامي ندهد، زن زائري نيز نخواهد بود. اگر راهي نباشد گم كرده راهي نباشد و اگر گمشده اي نباشد راهيابي نيست.» عارف گفت: «تو مرا با الفاظ بفريبي مگر رخ نمايان كنم تا آتش كنجكاويت فرو نشيند.» زن گفت: «آدم از چه روي كنجكاوي مي كند؟» عارف گفت: «از آن رو كه نداند و در آتش دانستن بسوزد.» زن گفت: «پس اين مرا راست نيايد.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «مي دانم زخم هاي تو چگونه است صورتت دمل هاي چركيني دارد كه هر دم دهان باز كند و از آن خون و چرك فرو ريزد.» مرد گفت: «آري اين گونه باشد.» زن گفت: «اگر اين گونه است پس خود آشكار كن وديگر مهراس.» مرد گفت: «اين مرض نيك شناسي اما تاكنون علاج آن را در كس ديده اي؟» زن گفت: «مردي در دياري دور به اين مرض مبتلا گرديد. همه طبيبان در علاجش فرو ماندند. و مردم با سنگ او را براندند. مرد به ديري پناه جست و مسيح را فرياد زد. مسيح از آن دير بگذشت و شفايش داد.»
مرد گفت: «مسيح از اينجا نگذرد.» زن گفت: «تاكنون او را صدا زده اي؟» مرد گفت: «نه!» زن گفت: «پس اگر او را صدا نزده اي چگونه او به اينجا آيد.» مرد گفت: «اگر تو راه را يافتي و به سلامت رفتي من نيز آن كنم كه تو گويي.» زن گفت: «تا آن زمان چهره آشكار نخواهي كرد؟» مرد گفت: «اين كار برايم بسي دشوار است.» زن گفت: «من زائري راه گم كرده ام، دير آمده و زود خواهم رفت. پس بگذار ميزبان خود را ببينم و او را سپاس گويم.» عارف به خدمت ميهمان از پرده برون آمد و متحير بر جاي ماند. صورت زن را زخم هاي چركين ناسوري گرفته بود. عارف هراسان شد و وجودش مشمئز گشت.
زن اين فهميد و گفت: «اصل به زيبايي است. اگر صورتي نباشد، زخمي نيست.» عارف گفت: «تو خود چرا مسيح را طلب نكني؟» زن گفت: «شفاي مسيح را نخواهم.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «كسي را خواهم كه مرا اين گونه خواهد.» عارف به انديشه شد و گفت: «
كاش هرگز مسيح از اينجا نگذرد.»
-------------------------------------------------------------