مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴
 
اي رشك برده بر سخن خيست آبها * بس شرم كرده از افقت آفتابها
آبي ست آسمان خيالت، پريده اند * در آن هميشه چلچله ها و عقابها
خفته ست پشت پرده پيشانيت هزار * مضمون بكر در گرو انتخابها
پستو نشين پر شده در جام خواهشم * دستم مبُر ز شيشه سرخ شرابها
من جرعه نوشم و تو خروشان و بيقرار * اي بر رسول تشنگي من جوابها
دستي برآور از دل درياييت چو موج * مگذار كه غرق شوم در سرابها

مهدي ملكي دولت آبادي



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴
 
من نه از رئيس جمهور شدن احمدي‌نژاد مي‌هراسم و نه از رياست جمهوري رفسنجاني شادمان مي‌شوم. نه احمدي‌نژاد قادر به تندروي است و نه رفسنجاني امكان اصلاح دارد. آنها هر دو بايد در چارچوبي حركت كنند كه ابعاد آن خارج از اراده آنان است و بنابراين هر دو ما را وارد سياه چاله‌اي مي‌كنند كه حجم و هزينه آن براي جامعه براي من روشن نيست.

بنظر من اين بهترين و بي طرفانه ترين نتيجه گيري است كه احمد زيدآبادي در مقاله سيا‌ه چاله‌اي گريز ناپذير نوشته است



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴
 
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.



راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.

ناگفته‌هاي خاكسپاري غريبانه شريعتي



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۴
 
هر شب مي ميرم و هر سحرگاه متولد مي شوم . بارها در لبانت گم گشته ام و دوباره از چشمانت پيدا شده ام . و بدين گونه عمريست كه تكرار شده ام .
تكرار و تكرار و تكرار مرا لحظه به لحظه به مرز خستگي و شكست از درون مي كشاند و انگار براي تو هيچ خيالي نيست و راحت و آسوده لم داده اي و اصول علم مواد و مقاومت مصالح را در من تجربه مي كني .



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴
 
چه فرصتي و ديگر چه رخصتي مي طلبي ؟ تو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم .
چشمت را به كدام نقطه دوخته اي و گوشت را براي شنيدن چه آوازي تيز كرده اي ؟
بلقيس و عاشقانه هاي ديگر را در كدام يك از دست نوشته هاي نزار قباني ترجمه خواهي كرد ؟! تو كه ترجمان عاشقانه هاي مرا كه از درياي نگاهم موج مي زد تفسير نكردي و آواز مرغ طوفان را نشنيدي !
تو كه شاعرانه هاي ناشناسم را كه هزار سال است در گوشه تنهايي ام با گوشت زمزمه كردم نگرفتي !
نگرفتي كه من ترا براي شعر برنگزيده ام ، شعر مرا براي تو برگزيده است . در هشياري به سراغت نمي آيم و هر بار از سوزش انگشتانم در مي يابم كه باز نام ترا نوشته ام !
حال در جستجوي كدام گوشه تنهايي و يا در خيال چه حضوري هستي ؟!
تو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم .
...
من اينك خيره گشته ام به خرده شكسته هاي دل و نشسته ام شكسته و رسوا ، غريب و تنها . و ميزبان شراره هاي غمي كه عمريست مهمان سينه ام است و در حاليكه كودك احساسم ديگر تاب نگهداشتن سيلاب اشكم را ندارد.

در دل آتش نشستن كار آساني نبود
راه را بر اشك بستن كار آساني نبود

با غروري هم قد و بالاي بام آسمان
بارها در خود شكستن كار آساني نبود


تو اكنون گريزاني از عشقم و ناتواني از خواندن غم از چشمم . چه فرصتي و ديگر چه رخصتي مي طلبي ؟



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۴
 
مرا بوسه اي ده

چو آن ساغر مي كه بوسد پياپي لب ميگساران
مرا بوسه اي ده

نگه كن به شبنم كه بوسد دمادم رخ سبزه زاران
مرا بوسه اي ده

چو آن مي كه هر شب نهد بر لبش لب ، شبي در بهاران
مرا بوسه اي ده

چو آن گل كه بخشد به پروانه بوسه ، لب جويباران
مرا بوسه اي ده

چو موجي كه بوسد لب ساحلي را چنان بيقراران
مرا بوسه اي ده

بمانند ژاله كه رخسار لاله كند بوسه باران
مرا بوسه اي ده

(شاعر ؟ )

******************************************

كدخداي ده كه مرغابي بود .....

دو نماينده هم‌طايفه‌اي كه با تباني به صورت نوبتي در جلسات مجلس حاضر مي‌شدند، شناسايي شدند .
اين اقدام كه باعث مي‌شد، در تعداد نمايندگان حاضر در صحن مجلس و رسميت يافتن آن خدشه ايجاد شود، با كنترل تعداد حاضران و مقايسه آن با نشانگر الكترونيك افشا شد.



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴
 
شب و روزي نيست كه از راديو تلوزيون و يا در اماكن عمومي ترانه اي با صداي مرحوم ايرج بسطامي نشنوم . ايرج كه در اواخر عمر خود مورد بي مهري عامه قرار گرفته و به كنج عزلت پناه برده بود ، گويي براي مشهور شدن نياز به مردن داشت . و البته نه مرگي ساده و خاموش كه زلزله جانخراش بم با آنهمه هياهو باعث و باني آن شد .

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده كش مرده پرست

تا مَرد بود زنده كُشندش به جفا
چون مُرد به غيرت ببرندش سر دست



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home