مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳
 
گوهری شد از درون کعبه بيرون از صدف



زهره ساز نغمه تبريک زد بی چنگ و دف




نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳
 
يارو اهل مطالعه نيست ، ولی وقتی مياد آرايشگاه ، تمام مجله ها و روزنامه های عهد بوق روی ميز رو از يک کنار درو ميکنه !



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳
 
شب زفاف کم از تخت پادشاهی نيست
به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳
 
خسته که ميشی ، دلت يه چيزی ميخواد
دلتنگ که ميشی ، دلت يه چيزی ميخواد
گاهی هم که بيقرار ميشی، بازم دلت يه چيزی ميخواد

نه مثل هميشه !
اين بار شايد از جنس آسمون
آره ! از جنس آسمون

شما چی ؟
وقتی که خسته ، دلتنگ ، يا بيقرار ميشيد ، دلتون از جنس چی ميخواد ؟



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۳
 
سلام مرتضی جان . تولدت مبارک

من برايش از سرزمين آلاله ها مي گفتم و او چه زيبا با دستان لطيفش گل چين مي كرد آلاله ها را با مهرباني در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از زيباييهايش مي گفتم چيزي كه خود باور نداشت و او چه با اشتياق زيبايهايش را همچون مرواريد در صدف زندگيش نوازش مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از داشته هايش و نداشته هايش مي گفتم و او با نجابت همه آن چه را كه داشت و نداشت را با صداقتش در صندوقچه ذهنش مرور ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از غرور فراموش شده اش مي گفتم و او خاشعانه غرورش را با نگاه ساده اش نثار نيلوفر ها ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از دلتنگي ها و غم هايش مي گفتم و او غريبانه اشكهايش را هديه گونه هايش ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نشانه هايي كه چشم انتظار او هستند مي گفتم و او همچون كيمياگري به دنبال نشانه ها مي دويد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از شهامت تنها چيزي كه مي توانست او را تا اوج بلند بودن بكشاند مي گفتم و او همچون پرنده تازه از قفس رها شده چه مستانه ديوانگي ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از مسافر بودن، جاده و دو راهي كه در انتهاي اين جاده به انتظارش نشسته است مي گفتم و او طبق عادت گلايه از لحظه جدايي مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از وابسته نشدن در اين همراهي مي گفتم و او چه خوب عهد مي كرد و باور داشت كه وابستگي، پوسيدگي است در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از آغاز مي گفتم و اينكه او نبايد به قصه ماندن كه مردابي بيش نيست دل خوش باشد و او چه خوب با اشتياق مرداب را از تابلوي نقاشي اش پاك ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از باورهايش گفتم از ايمان و از خدا و او چه خوب در كلبه روحش اعتكاف ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از سكوت مي گفتم و او چه معصومانه فرياد مي زد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نيازش به غرور مي گفتم و او چه خوب تمرين مي كرد اين داشته فراموش شده اش را در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از خلوت كردن با خود و خويشتنش مي گفتم و او چه خوب شمع تنهايي را به نيت شفا روشن مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از حديث روييدن و حكايت جوانه زدن مي گفتم و او چه ملتمسانه چشمانش را به ياري اين حاصلخيزي ميبرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از دوباره تولد يافتن و تازه شدن مي گفتم و من چه خوب زايش را در وجودش مي ديدم در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نياوفرها، از گل پونه و از شاخه هاي بلوط مي گفتم و او چه زيبا ريشه مي دوانيد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از كوچ مي گفتم و از لذت هجرت و او چه خالصانه كوله بار رفتن را مي بست در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از شمع، مي، ساقي و همه آنچه كه بوي هستي مي داد مي گفتم و او چه ماهرانه جام را بر دستانش مي گرفت در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش ترانه اميد مي خواندم و او چه بچه گانه زندگي را معنا مي كرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از نواختن، با ضرباهنگ فرياد مي گفتم و او چه نيكو سازش را با اين تپش كوك ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از سرانگشتان دستهاي توانايش مي گفتم و او چه زيبا دستانش را كه توانايي ابديت را داشتند را نوازش ميكرد در شب بيست و پنجم مرداد
من سرود سياست آينه ها، گيتار دلواپسي، ماندن تا معجزه، اشك و تنهايي و قاصدكها را برايش خواندم و او چه با حيا گوشش را به همراهي اين فرياد قلم مي آورد در شب بيست و پنجم مرداد
من برايش از همه چيز گفتم به جز دردهاي كهنه مانده بر اين دل و او چه خوب روايت چشمانم را مي خواند و هيچ نمي گفت در شب بيست و پنجم مردادماه
...
او چقدر مرا دوست مي داشت در شب بيست و پنجم مردادماه و من نيز هم...

نوشته شده در ساعت 11:06 PM مسافر خدا



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳
 
از سعيد رند کوچه گرد
باز شب با يك بغل دلواپسي

ميهمانم شد به شهر بيكسي


يك دل ديوانه و درياي درد

دفتر اشعار من هم مرد مرد


بايد از او گفت ديگر چاره نيست

دفتر و احساس هم اينكاره نيست


آه آري از تو بايد گفت راست

در كمالات تو پيدا نيست كاست


پيش من هستي ، نميبينم تو را

از گلستاني نمي چينم تو را


ارتباط ما چرا ناياب شد؟

عشق و اخلاصم چرا كمياب شد ؟


گوشم از نجواي تو خالي شده ست !

نقش شيرم نقش كوپالي شده ست


من نيازم بر تو پوشيده ست ؟ نه

خون من بر غير جوشيده ست ؟ نه


لطف تو امروز و ديروزي نبود

دشمنت از مهر بي روزي نبود


نيست بر انعام تو جاي سوال

دارم از اكرام تو قدري ملال !


اي فداي نور كوه طور تو

صد سليمان محو اندر مور تو


اي بغايت مهر و عشق و دوستي

درد ده كاز من نماند پوستي


من به جورت خوشترم اي بي نظير

طاقت وصلت ندارم ، نا گزير


آتش دوزخ برامان سهل بود

ليك دوري تو عين جهل بود


پنجره چشمان من را باز كن

مطرب آهنگ نوازش نوازش ساز كن


دور از ما كي بود آن نازنين ؟

او به ما مشغول و ما با آن و اين


گر بداني تا چه حد مشتاق ماست

اشك در چشمان تو بي انتهاست


بر سبيل عشق راندم اين سخن

تا نباشد فهم آن اندر محن


عشق او ، معشوق او ، ساقي هم اوست

جام او ، خمار او ساقي هم اوست




نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳
 
نه هيچ انساني دشمن توست
و نه هيچ انساني دوست تو
بلكه هر انسان معلم توست



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳
 
ايكاش قبل از رفتنت
يك بار بيشتر مي گفتم كه دوستت دارم .


چراغ خانه ام خاموشه هر شب
كجايي مادر خوبم ، كجايي
كجايي يار محبوبم ، كجايي

دست هاي خسته و سينه مجروحت از يادم نميره . خاك مزارت را مي بوسم و شاخه گلي مي گذارم .
چقدر زود ميگذره ، پارسال روز مادر رو اينگونه بهش تبريك گفتم و اكنون در حسرتشم . سال پيش هرگز به فكرم خطور نمي كرد كه امسال نباشه . خيلي قدر مادر رو بدونيد خيلي .



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------


یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳
 
بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد
کز اين خاک برآييد سماوات بگيريد

بميريد بميريد و زين نفس ببريد
که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد

يکی تيشه بگيريد پی حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد

بميريد بميريد به پيش شه زيبا
بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد

بميريد بميريد و زين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

خموشيد خموشيد خموشی دم مرگست
هم از زندگيست اينک ز خاموش نفيريد



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home