زخم كهنه يعني فراموشي . زخم كهنه يعني نديدن دوست . زخم كهنه يعني نديدن زخم دوست . زخم كهنه يعني در كنار دوست بودن ولي از او دور بودن . زخم كهنه يعني كر بودن گوش در صحبت دوست . زخم كهنه يعني كور بودن چشم در ديدن دوست . زخم كهنه يعني تشنگي دوست و خالي بودن مشك تو . زخم كهنه يعني صلا گفتين دوست همه را غير از تو . زخم كهنه يعني خواندن اين بيت با افسوس
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق وذكر حلقه عشاق بود
زخم كهنه يعني گم كردن راه . زخم كهنه يعني سياهي دل . زخم كهنه يعني اينكه زخم دوست را ببيني و دردت نيايد .زخم كهنه يعني بي دردي يعني بي زخمي .
زخم كهنه تمام وجودم را دربر گرفته و اكنون من چيزي جز يك زخم نيستم . هيچ دارويي بر من اثر نمي كند . شراب نيز نه تنها از غم و درد من چيزي نمي كاهد كه بر جراحت زخم نيز مي افزايد .
زخم من سيلي تو را مي طلبد . چرا به تماشا نشسته اي . دستهايت را مي گيرم و التماسشان مي كنم . همان دستهايي كه برآنها زخم كهنه ديده بودم . همان زخم هايي كه نشانه و مُهر بزرگي ، معلمي و رسالت است . من نيز تشنه نشستن در كلاس بزرگي تو هستم . چرا دستهاي تو سيلي نمي زنند . چرا دستهاي تو بيكارند .
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يكساعتم بگنجان در سايه عنايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتن از اين ولايت
-------------------------------------------------------------
DON`T DRINK & DRIVE
اين هم اخر عاقبت رانندگي در حالت مستي . اگه نازك دل هستيد نگاه نكنيد .
--------------------
من مست و
تو ديوانه ، ما را كه برد خانه
صد بار
تو را گفتم كم خور ، دو سه پيمانه
--------------------
چيز خوب هم خوب چيزي است
-------------------------------------------------------------
اول ارديبهشت ماه جلالي
بلبل گوينده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلي
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
در بزرگداشت سعدي بد نيست شوخيي با شيخ اجل داشته باشيم :
گفت شخصي شبي به زوجه خويش
از تو اين نكته ميكنم تفتيش
وقت خلوت كه حاصل آيد كام
اولش بهتر است يا فرجام
زوجه گفتا كه افصح الفصحا
در گلستان چنين نموده ادا
تا فرو مي رود ممد حيات
چون برآيد بود مفرح ذات
-------------------------------------------------------------
باده ريزم ، روزگار اگر بگذارد
گردش چشم نگار اگر بگذارد
دست در آن زلف بيقرار برآرم
عشق تو به من قرار اگر بگذارد
پاي دل ز حلقه جنون بدرآرم
سلسله زلف يار اگر بگذارد
---------------------------
من
آب شدم ،
سراب ديدم خود را
دريا گشتم ،
حباب ديدم خود را
آگاه شدم ،
غفلت خود را ديدم
بيدار شدم ، به
خواب ديدم خود را
-------------------------------------------------------------
آهاي
رفيق !
و به قول آن
چشم پزشك بصير : اي يار جاني !
نامت را از هر طرف كه مينگرم يا از هر سو كه مي خوانم يكي است . دم ايليايي تو نفس باد صبا را مشك فشان نموده و بر هر شاخي كه مي نشيني نغمه دل انگيزت يك حس را تداعي مي كند :
حس غريب
حس غريبي كه شعاعي است برگرفته از غربت مولاي درويشان در تنهايي نخلستان با چاه
نشستنت بر شاخه ديگري از شجره طوبي مبارك
باقي آن غزل را اي مطرب ظريف
زانسان همي نواز كه زانسانم آرزوست
---------------------------------
بدترين دردها اينه كه بخاطرش نه بتوني بنشيني و نه بتوني بايستي . يه دردمندتر از خودت هم بخواد استراحت كنه و حال و حوصله حرف زدن رو نداشته باشه و تو باز نتوني داد بزني و بگي
آخ
آره دوست عزيز ! كج خلق و بي حوصله اي . اما اين فقط حرف توست . حكايت من و تو حكايت افتادن كلاغ زشت و بد صدايي چون من در قفس بلبل زيبا و خوش الحاني چون توست . بهت حق ميدم كه گوشه قفس كز كني و صدات در نياد كه گفته اند :
نه عجب گر فرو رود نفسش
عندليبي غراب همقفسش
-------------------------------------------------------------