من رفوزه شده ام اول مهر
نمره هايم تك و صفر
مهر قرمز زده اند
آخر نامه كار
مانده ام در انكار
كه نوشته
مردود
...
خجل از ديدن همشاگردان
ميكنم نامه خود را پنهان
زير چشمي به همه مي نگرم
دل ندارم كه به خانه بروم
-------------------------------------------------------------
دانشگاه استنفورد
خانمي با لباس كتان راه راه وشوهرش با كت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ كاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در كمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود كه بالاخره دلسرد شوند و پي كارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند كه اين كار نامطبوعي بود كه همواره از آن اكراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
رييس با اوقات تلخي آهي كشيد و سرتكان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينكه لباسي كتان و راه راه وكت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد ، خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم كه يك سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يك سال پيش در حادثه اي كشته شد . شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا كنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يكه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هركسي كه به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا كنيم. اگر اين كار را بكنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فكر كرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس كتان راه راه و كت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز كرد و گفت : « يك ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يك ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يك لحظه سكوت كرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش كرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تكان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت كاليفرنيا شدند ، يعني جايي كه دانشگاهي ساختند كه نام آنها را برخود دارد .
دانشگاه استنفورد ، يادبود پسري كه هاروارد به او اهميت نداد
با تشكر از آقاي آريافر جهت ارسال اين مطلب
-------------------------------------------------------------
عشق سيگار
اي سيگار !
عاشقي بهتر از تو نديده ام .
با هر كامي كه از تو مي گيرند ، شعله ورتر مي شي .
آب مي شي . كوچيك و كوچيك تر مي شي .
عشق ورزيدن و سوختن را بايد از تو ياد گرفت نه از شمع !
تو دود عشقت را درون خونشان مي كني ولي نمي داني كه اين لذت تلخ در آنها چند دقيقه اي بيشتر نمي ماند . آه كه چقدر بي وفايند .
تا آخرين ذرات توتوني كه داري مي سوزي . حتي مي خواهي فيلترت را هم بسوزاني . ولي چه سود كه وقتي به اينجا مي رسي با سنگدلي هر چه تمام در خاك سيگاري خاموشت مي كنند و فشارت مي دهند . بعضي ها كه زير پا لهت مي كنند . اونا ديگه كي هستند .
ايكاش فيلتر نداشتي تا عاقبت كارت را اينگونه نمي ديدي و هيچ اثري ازت باقي نمي موند .
شايد فيلتر تو براي اينه كه اونا ظرفيت همه عشق تو را ندارند و امكان دارد خفه شوند . تو چه روح بزرگي داري و كسي اينو نمي دونه .
خاكسترت را هم حرمت ندارند و هر از چند گاهي با تلنگري خاكسترت را در باد رها مي كنند . و تو چه مظلومانه و غريب فرو ميريزي .
چه بي غيرت و پستند اونايي كه چند كام از تو مي گيرند و به ديگري تعارفت مي كنند . آخه مگه تو هرجايي هستي ! عجب سرنوشت تلخي داري .
همون بهتر كه نيستي تا ببيني بعد از له كردن تو ، پس از فراموش كردن تو ، ساعتي نمي كشه كه ميرن سراغ روشن كردن يكي ديگه .
سيگار پايه كوتاه باشي ، پايه بلند باشي ، لايت باشي ، هاي لايت باشي ، ارزون باشي ، گرون باشي ، سفيد باشي ، به هر شكلي باشي عاقبتت همينه .
ايكاش با هر آتشي و به راحتي روشن نمي شدي .
ايكاش دست فروش ها تو رو كنار خيابونا عرضه نمي كردند .
ايكاش قدر خودتو مي دونستي و دست هر كس و ناكس رو نمي گرفتي .
ايكاش به راحتي لبت رو به لب هر نامردي نمي سپردي .
ايكاش اصلا سيگار نبودي !
آهاي ! آهاي دخترايي كه پشت موتور پسرا مي شينيد
مواظب باشيد به سرنوشت سيگار دچار نشيد .
هر روز تو خيابونا و پياده روها فيلترها و ته سيگارهاي زيادي رو مي بينم كه زير پاي مردم ريخته شده اند !!!
-------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------
يك ساعت بود كه دهنم باز بود و فكم مي خواست در بره . ديگه حوصله ام سر رفته بود و اعصابم خورد شده بود . مي خواستم يك لگد بزنم به چراغ بالاسرم و ميز و دم و دستك دندونپزشكي رو بهم بريزم .
دكتر داشت دندونم رو عصب كشي ميكرد . بهش گفتم سرويس شدن دهن رو هم فهميدم . خنديد . شايد با خودش گفت صبر كن موقع حساب كتاب برسه ، اون موقع مي فهمي دهن چجوري سرويس ميشه !
گفتم دكتر! حالا كه دندونم عصب نداره ، اگه دوباره بپوسه چطوي متوجه ميشم . گفت پوسدنش رو نمي فهمي چون دردي احساس نمي كني . بدترين بيماري ها اونايي هستند كه درد ندارن و وقتي متوجه مي شي كه ديگه كار از كار گذشته و علاجي بجز مرگ نيست .
با خودم گفتم اين درد و عصب عجب چيزاي خوبين . ايكاش دكترعصب دندوني رو كه كشيده بود به قلبم ، به وجدانم ، به شرافتم پيوند مي زد . نكنه بيماري بگيرن كه دردي احساس نكنم . نكنه وقتي بفهمم كه ديگه علاجي جز آتش نباشه .
آخه اگه دندونم بپوسه و نفهمم خيلي مهم نيست يا مي كشمش كه بدون دندون هم مي شه زندگي كرد يا فوقش جاش دندون مصنوعي مي كارم . ولي اگه قلبم ، وجدانم ، شرافتم بپوسن بوي تعفنشون دوروبريامو و بيشتر خودمو آزار مي ده . مصنوعيش هم وجود نداره . اون موقع ديگه وجود خودم اضافيه .
اي درد چقد دوستت دارم . هميشه باهام باش
اي عصب خيلي ميخوامت . ديگه هيچ عصبي رو نمي كشم .
-------------------------------------------------------------