اتفاقي دوستي را ديدم كه به عكس هاي كوچكي نازنينش با حسرت مي نگريست و محو تماشا شده بود . درك كردم كه نا اميد است و نرسيدن را حس مي كند . اشك در چشمانم حلقه زد .
چرا آن دو عاشق عليرغم ميلشان به هم نخواهند رسيد و روزگار و سرنوشت دست به دست هم دادده بودند تا حجابي بين آنها قرار گيرد ؟. آيا درست است كه مي گويند :
عشق يعني نرسيدن !؟
غم تمام وجودم را فرا گرفته است و اين ترانه ها برايم تداعي ميشود :
غروب در دل تنگم دوباره خانه گرفت
دلم هواي مي و گريه شبانه گرفت
به شهر خويش غريبم ولي چه خواهد كرد
كبوتري كه به ويرانه آشيانه گرفت!
××××××××××××
گذشت عهد من و هرچه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت
بهار بود وتو بودي و عشق بود واميد
بهار رفت و تورفتي و هرچه بود گذشت
-------------------------------------------------------------
ديروزدر ميان كوهها باز به تنهايي خود گريستم.هميشه احساس تنهايي كرده ام ، چه درجمع چه در تنهايي.
خود را متعلق به اين ديار نمي دانم و هيچ رغبتي به برگشتن از كوه به شهر را نداشتم و دلم ميخواست رقص كنان وذره صفت به خورشيد برسم و اشعار زير را زمزمه ميكردم :
دور از تو در اين شهر مرا همنفسي نيست
فرياد كنم از دل و فرياد رسي نيست
********
اي آه بسوزان ز شرر سينه ما را
كين سينه براي دل ما جز قفسي نيست
********
گفتم به دل از همهمه در سينه چه غوغاست
گفتا كه در اين خانه بجز يار كسي نيست
********
ما را نفس از هجر بلب آمد و مردم
گويند كه اين عشق تم هم جز هوسي نيست
********
صفايت را بنازم اي
رند
-------------------------------------------------------------
دلتنگي
بدترين شكل دلتنگي اينست كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
-------------------------------------------------------------