مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۱
 
با عرض تشكر از عليرضا و مهدي ومسافر كه راهنمايي كردند تا طرح صفحه من بهتر شود.
در ضمن مسافر در چگونه بسوالات عمومي، پاسخ داده است.



-------------------------------------------------------------


سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۱
 
مصيبتهاي خاكي
شاعر : صمد باروج
***********
شبي از عشق مشق از آسمان ، آواز در چشمت
و يادم هست آري آخرين پرواز در چشمت
حضوري ساده از دلواپسي هاي تمام من
و بغضي ناگهاني لكنت ابراز در چشمت
كه اشكي روستايي زاده با فانوس مي رقصد
تماشا ميكند آيينه را با ناز در چشمت
شكوفا شد رسولي مهرباني گستر از مشرق
شكوهي مثل شرقيها غزل پرداز در چشمت
مصيبتهاي خاكي از گناهي سبز ميرويد
مقدس مي شود دلواپسي ها باز در چشمت



-------------------------------------------------------------

 
غزل - مهرباني
شاعر : صمد باروج
***********
يادش بخير آن روزها چشم انتظاري بود
من بودم و تو بودي و دل بيقراري بود
در پشت اين دلواپسي هاي بظاهر تلخ
يك آسمان با اشتياق اشك جاري بود
تا مي شنيدي يك نفر از راه مي آيد
در كوچه هاي چشم تو آيينه كاري بود
مي ساختي در خستگي ها ، نه نمي گفتي
در ازدحام دردها ، حرف تو آري بود
وقتي غروري مي شكست از بغض و دلتنگي
هم صحبت او حافظ و شب زنده داري بود
همسايه از همسايه حفظ آبرو مي كرد
دل مهربان بر سفره فقر و نداري بود
ديوانه اي مي مرد اهالي با خبر بودند
يادش بخير آن روزها دلها بهاري بود
گفتي كه رسم مهرباني ها قديمي شد
آري ولي آن روزها خوش روزگاري بود



-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱
 
زخمي كه تازه مي نمايد


اين روزها ياد عهدنامه هاي ننگين گلستان و تركمانچاي در خاطرم تجلي مي شود . آن زمان روسها قسمتهاي زيادي از سرزمينهاي شمالي كشورمان را ازما گرفتند و امروز درصدد تضييع حقوقمان از درياي خزرهستند .
تا قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ، درياي خزر بين دو دولت تقسيم ميشد ولي اكنون كشورهاي منفك از اتحاد جماهيرشوروي بعلاوه ايران كه در پيرامون اين درياچه قرار دارند ، شامل پنج كشور مي باشند و با تدابيري كه بعمل آمده سهم ايران از نصف به يك پنجم كاهش خواهد يافت ، در حاليكه سهم كشور ما نبايد هيچگونه كاهشي يابد .
هميشه كشور ايران سريعترين و ارزانترين مسير دستيابي كشورهاي آسياي ميانه و منافع درياي خزر به درياهاي آزاد است ولي امروز آمريكاييها با فشاري كه وارد مي كنند در حال اجراي برنامه هايي هستند كه اين امر از طرق ديگر عملي گردد.
در صورت تحقق اين امر، تاريخ بشكل ديگري تكرار خواهد شد و قلب ميهن دوستان را خواهد آزرد .




-------------------------------------------------------------


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۱
 
از عشق تا معرفت


اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است
جان باختن است و با بلا ساختن است

************
اول اين است و آخرش داني چيست ؟
خود را ز خودي خود بپرداختن است


چون تنها نقطه نگاه عاشق ، معشوق است پس خود را فراموش مي كند واز خواب و خوراك مي افتد و بي قرار ميگردد . از قيد خود پرستي رها مي گردد و هر لحظه زيباييهاي بيشتري را از او مي بيند حتي جاذبه هايي عالي تر از آنچه كه او را عاشق او كرده مي بيند و به جايي ميرسد كه تمام هستي را بنام و ياد و تجلي او مي بيند و يار را بيشتر مي شناسد واين معرفت و بقول حافظ ، صاحب خبر شدن است:

اي بي خبربكوش كه صاحب خبر شوي
تا راهـــــرو نباشي كي راهبــــر شوي

**********
در مكـتـب حـقـايـــــق پـيـش اديـب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي

**********
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا كـيــمــيــاي عـشـق بيـابي و زر شوي

**********
خـواب و خورت ز مـــرتـــبـه خويـش دور كــرد
آنگه رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي

...
و عاشق به اين معرفت و شناخت نمي رسد مگر آنكه آشناي اهل نظر شده باد :

بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق
اهل نظر معامــلــه با آشــنــــا كــنـنـد


حق يار



-------------------------------------------------------------


شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۱
 
غزلي از عراقي :
دلي يا دلبري يا جان و يا جانان نمي دانم
همه هستي تويي في الجمله اين و آن نمي دانم
بجز تودر همه عالم دگر دلبر نمي بينم
بجز تو در همه گيتي دگر جانان نمي دانم
بجز غوغاي عشق تو درون دل نمي يابم
بجز سوداي وصل تو ميان جان نمي دانم
چه آرم بر در وصلت كه دل لايق نمي افتد
چه بازم در ره عشقت كه جان شايان نمي دانم
يكي دل داشتم پرخون شد آن هم از كفم بيرون
كجا افتاد آن مجنون در اين دوران نميدانم
دلم سرگشته مي دارد سر زلف پريشانت
چه مي خواهد از اين مسكين سرگردان نميدانم
دل وجان مراهر لحظه بي جرمي بيازاري
چه مي خواهي از اين مسكين سرگردان نميدانم
اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
وگر قصد دگر داري من اين و آن نمي دانم
مرا با توست پيماني ، تو با من كرده اي عهدي
شكستي عهد يا هستي بر آن پيمان نميدانم
ترا يك ذره سوي خود هواخواهي نمي بينم
مرا يك موي بر تن نيست كت خواهان نمي دانم
چه بي روزي كسم يا رب كه از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم زتو حرمان نمي دانم
چو اندر چشم هر ذره چو خورشيد آشكارايي
چرايي از من حيران چنين پنهان نميدانم
به اميد وصال تو دلم را شاد ميدارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمي دانم
نمي يابم تو را در دل نه در عالم نه در گيتي
كجا جويم ترا آخر من حيران نمي دانم
عجبتر آنكه مي بينم جمال تو عيان ليكن
نمي دانم چه مي بينم من نادان نميدانم
همي دانم كه روز وشب جهان روشن به روي توست
وليكن آفتابي يا مه تابان نميدانم
به زندان فراقت در عراقي پايبندم شد
رها خواهم شدن يا ني از اين زندان نمي دانم



-------------------------------------------------------------

Home