مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۴
 
نمي دونم شما قدرت رو تا چه سطح تجربه كرده ايد . ميل به داشتن قدرت شبيه حرص براي ثروت مي مونه كه مدام دوست داري افزايش پيدا كنه . اما رقابت براي رسيدن به قدرت مشكل تر از ثروت است ، چون جايگاههاي قدرت در جامعه محدود هست ، تعداد كمي از مردم مي تونند مسند قدرت رو كسب مي كنند و تعداد افراد قدرتمند كمتر از افراد ثروتمند است . البته ثروت و قدرت با هم پيوند عميقي دارند . هستند كسانيكه از ثروت به قدرت رسيده اند ، و ثروتمنداني هم وجود دارند كه قدرت چنداني ندارند و فقط يك زندگي مرفه براي خود و خانوادشون دارند ودر مقابل افراد قدرتمندي هم هستند كه ثروت ندارند .
حالا شما بگيد قدرت بهتر است يا ثروت ؟

من قدرت رو در يك مرحله از زندگي تجربه كرده ام ، اونهم زمانيكه در لباس پليس خدمت مي كردم .
همه بهم احترام مي گذاشتند و كسي نمي تونست تو چشام ذل بزنه . وقتي اسلحه به كمرم مي بستم و با موتور وارد خيابان دانشگاه ميشدم تمام دختر و پسرا از هم جدا ميشدند . دخترا حجابشونو درست مي كردند و من توي دلم به اينهمه ميخنديدم كه چطور به ذهنشون نميرسه كه من به تنهايي و با يك دستگاه موتور سيكلت چطور مي تونم اونهمه رو دستگير يا مورد تفتيش قرار بدم . گره به ابروانم مي انداختم و با ابهت از كنارشون رد مي شدم .
وقتي به چهار راهي كه پاتوق اغلب خلافكارها بود مي رسيدم ، يكي يكي خودشونو جمع و جور مي كردن و گم و گورميشدند . متهميني بودند كه از نظر جسماني خيلي از من قويتر بودند ولي من براي گرفتن اعتراف به راحتي دست روشون بلند مي كردم .
دستگيري كلاه برداري كه سر پنجاه نفركلاه گذاشته بود و ديدن موج خوشحالي توي چشاي مالباختگان . دختر دانشجويي كه خاطرخواهم شده بود و به بهانه گم شدن كارت دانشجوييش مرتب ميومد دفتر كلانتري . سربازي كه يك سرگرد و خودشو كشت . رفيق شدن با يك معلم افغاني كه نگهبان معدن كچ بود و من بعضي شبها به ديدنش مي رفتم . دزدي كه از دستم فرار كرد و بخاطرش مجبور شدم چند شب در بازداشتگاه بخوابم وخيلي از مواردي كه نميشه اينجا نوشت از خاطرات تلخ و شيرين من در لباس قدرتمند پليس بود . وقتي اون دوره تموم شد و لباس و درجه نظامي رو از تنم درآوردم ، تمام قدرت محو شد و من دوباره شدم مثل مردم عادي كه قبلش بودم .

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش

بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home