عارفي بودي كه تمام صورتش را زخم هاي ناسور پوشانده بود. او تنها در بياباني بزيست و با كس هم كلام نشد. روزي زني راه گم كرده به منزل عارف رسيد و در بكوفت. عارف از پشت در ندا داد: «كيستي و قصدت چيست؟» زن گفت: «از قافله بازمانده و ره گم كرده ام.» عارف خواست تا در بگشايد و زن را ميهمان كند. اما تامل كرد، چون بيم آن داشت زن از روي اش مشمئز شود و بهراسد. گفت: «سايباني پشت منزل است و كوزه اي آب در سايه، آبي بنوش و لختي بياسا تا راه چاره اي جويي.» زن آن بكرد كه عارف گفته بود. زير سايبان حصيرين بنشست تا خستگي از تن به در كند. عارف از پشت پرده گفت: «اگر گرسنه اي طعامي برايت فراهم سازم. تا رفع جوع كني. زن گفت: «بعيد است طعامي باشد كه دو نفر را كفايت كند.» مرد گفت: «هر چه در سفره باشد هر دويمان را سير كند.» مرد با قرصي نان خشك و چند دانه خرما زن را ميهمان كرد. زن گفت: «از چه رو، خود را نشان ندهي؟» عارف گفت: «زخم هاي ناسور چهر ه ام تو را مي هراساند.» زن گفت: «صورت هر كسي را زينتي است. شايد آن زخم ها زينت روي تو باشد.» عارف گفت: «تاكنون نشينده ام زشتي زينت باشد.»
زن گفت: «زشتي چه باشد؟» عارف گفت: «آن چه متناسب و موزون نباشد.» زن گفت: «پس زخم هايت متناسب با صورتت نيست؟» عارف گفت: «آري» زن گفت: «اگر اين گونه است صورتت بي زخم متناسب باشد.» عارف گفت: «ندانم، اما مشمئز كننده نباشد.» زن گفت: «صورت بر زخم عارض شد يا زخم بر صورت؟» عارف گفت: «زخم بر صورت عارض گرديد.» زن گفت: «پس اصل صورت در غايت تناسب است.» عارف گفت: «آري اين گونه بود.» زن گفت: «اگر اين گونه بود يعني اين گونه نيز باشد.» عارف گفت: «از چه رو؟ اگر صورتي نباشد زخمي نيست اما زخم بدون صورت نباشد.اما اينك زخم و صورت از هم جدا نباشد.» زن گفت: «اين گونه نيست، اگر طبيبي زخمت را شفا دهد چه؟» عارف گفت: «طبيبان مرا رانده اند.» زن گفت: «اگر دست مسيح شفايت دهد؟» عارف گفت: «مسيح هرگز از اين مكان نگذرد.»
زن گفت: «اگر مسيح شفايت دهد، صورتت به تناسب گردد و تو از آشكار شدن نهراسي ليك مي گويم
حتي اگر مسيح شفايت ندهد، اصل بر زيبايي است .اگر صورتي نباشد زخمي نيست و اگر زخمي و صورتي نباشد عارفي نيست و اگر عارفي در اين بيابان سوزان مرا آب و طعامي ندهد، زن زائري نيز نخواهد بود. اگر راهي نباشد گم كرده راهي نباشد و اگر گمشده اي نباشد راهيابي نيست.» عارف گفت: «تو مرا با الفاظ بفريبي مگر رخ نمايان كنم تا آتش كنجكاويت فرو نشيند.» زن گفت: «آدم از چه روي كنجكاوي مي كند؟» عارف گفت: «از آن رو كه نداند و در آتش دانستن بسوزد.» زن گفت: «پس اين مرا راست نيايد.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «مي دانم زخم هاي تو چگونه است صورتت دمل هاي چركيني دارد كه هر دم دهان باز كند و از آن خون و چرك فرو ريزد.» مرد گفت: «آري اين گونه باشد.» زن گفت: «اگر اين گونه است پس خود آشكار كن وديگر مهراس.» مرد گفت: «اين مرض نيك شناسي اما تاكنون علاج آن را در كس ديده اي؟» زن گفت: «مردي در دياري دور به اين مرض مبتلا گرديد. همه طبيبان در علاجش فرو ماندند. و مردم با سنگ او را براندند. مرد به ديري پناه جست و مسيح را فرياد زد. مسيح از آن دير بگذشت و شفايش داد.»
مرد گفت: «مسيح از اينجا نگذرد.» زن گفت: «تاكنون او را صدا زده اي؟» مرد گفت: «نه!» زن گفت: «پس اگر او را صدا نزده اي چگونه او به اينجا آيد.» مرد گفت: «اگر تو راه را يافتي و به سلامت رفتي من نيز آن كنم كه تو گويي.» زن گفت: «تا آن زمان چهره آشكار نخواهي كرد؟» مرد گفت: «اين كار برايم بسي دشوار است.» زن گفت: «من زائري راه گم كرده ام، دير آمده و زود خواهم رفت. پس بگذار ميزبان خود را ببينم و او را سپاس گويم.» عارف به خدمت ميهمان از پرده برون آمد و متحير بر جاي ماند. صورت زن را زخم هاي چركين ناسوري گرفته بود. عارف هراسان شد و وجودش مشمئز گشت.
زن اين فهميد و گفت: «اصل به زيبايي است. اگر صورتي نباشد، زخمي نيست.» عارف گفت: «تو خود چرا مسيح را طلب نكني؟» زن گفت: «شفاي مسيح را نخواهم.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «كسي را خواهم كه مرا اين گونه خواهد.» عارف به انديشه شد و گفت: «
كاش هرگز مسيح از اينجا نگذرد.»
-------------------------------------------------------------