مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






یکشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۴
 
عارفي بودي كه تمام صورتش را زخم هاي ناسور پوشانده بود. او تنها در بياباني بزيست و با كس هم كلام نشد. روزي زني راه گم كرده به منزل عارف رسيد و در بكوفت. عارف از پشت در ندا داد: «كيستي و قصدت چيست؟» زن گفت: «از قافله بازمانده و ره گم كرده ام.» عارف خواست تا در بگشايد و زن را ميهمان كند. اما تامل كرد، چون بيم آن داشت زن از روي اش مشمئز شود و بهراسد. گفت: «سايباني پشت منزل است و كوزه اي آب در سايه، آبي بنوش و لختي بياسا تا راه چاره اي جويي.» زن آن بكرد كه عارف گفته بود. زير سايبان حصيرين بنشست تا خستگي از تن به در كند. عارف از پشت پرده گفت: «اگر گرسنه اي طعامي برايت فراهم سازم. تا رفع جوع كني. زن گفت: «بعيد است طعامي باشد كه دو نفر را كفايت كند.» مرد گفت: «هر چه در سفره باشد هر دويمان را سير كند.» مرد با قرصي نان خشك و چند دانه خرما زن را ميهمان كرد. زن گفت: «از چه رو، خود را نشان ندهي؟» عارف گفت: «زخم هاي ناسور چهر ه ام تو را مي هراساند.» زن گفت: «صورت هر كسي را زينتي است. شايد آن زخم ها زينت روي تو باشد.» عارف گفت: «تاكنون نشينده ام زشتي زينت باشد.»

زن گفت: «زشتي چه باشد؟» عارف گفت: «آن چه متناسب و موزون نباشد.» زن گفت: «پس زخم هايت متناسب با صورتت نيست؟» عارف گفت: «آري» زن گفت: «اگر اين گونه است صورتت بي زخم متناسب باشد.» عارف گفت: «ندانم، اما مشمئز كننده نباشد.» زن گفت: «صورت بر زخم عارض شد يا زخم بر صورت؟» عارف گفت: «زخم بر صورت عارض گرديد.» زن گفت: «پس اصل صورت در غايت تناسب است.» عارف گفت: «آري اين گونه بود.» زن گفت: «اگر اين گونه بود يعني اين گونه نيز باشد.» عارف گفت: «از چه رو؟ اگر صورتي نباشد زخمي نيست اما زخم بدون صورت نباشد.اما اينك زخم و صورت از هم جدا نباشد.» زن گفت: «اين گونه نيست، اگر طبيبي زخمت را شفا دهد چه؟» عارف گفت: «طبيبان مرا رانده اند.» زن گفت: «اگر دست مسيح شفايت دهد؟» عارف گفت: «مسيح هرگز از اين مكان نگذرد.»
زن گفت: «اگر مسيح شفايت دهد، صورتت به تناسب گردد و تو از آشكار شدن نهراسي ليك مي گويم حتي اگر مسيح شفايت ندهد، اصل بر زيبايي است .اگر صورتي نباشد زخمي نيست و اگر زخمي و صورتي نباشد عارفي نيست و اگر عارفي در اين بيابان سوزان مرا آب و طعامي ندهد، زن زائري نيز نخواهد بود. اگر راهي نباشد گم كرده راهي نباشد و اگر گمشده اي نباشد راهيابي نيست.» عارف گفت: «تو مرا با الفاظ بفريبي مگر رخ نمايان كنم تا آتش كنجكاويت فرو نشيند.» زن گفت: «آدم از چه روي كنجكاوي مي كند؟» عارف گفت: «از آن رو كه نداند و در آتش دانستن بسوزد.» زن گفت: «پس اين مرا راست نيايد.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «مي دانم زخم هاي تو چگونه است صورتت دمل هاي چركيني دارد كه هر دم دهان باز كند و از آن خون و چرك فرو ريزد.» مرد گفت: «آري اين گونه باشد.» زن گفت: «اگر اين گونه است پس خود آشكار كن وديگر مهراس.» مرد گفت: «اين مرض نيك شناسي اما تاكنون علاج آن را در كس ديده اي؟» زن گفت: «مردي در دياري دور به اين مرض مبتلا گرديد. همه طبيبان در علاجش فرو ماندند. و مردم با سنگ او را براندند. مرد به ديري پناه جست و مسيح را فرياد زد. مسيح از آن دير بگذشت و شفايش داد.»

مرد گفت: «مسيح از اينجا نگذرد.» زن گفت: «تاكنون او را صدا زده اي؟» مرد گفت: «نه!» زن گفت: «پس اگر او را صدا نزده اي چگونه او به اينجا آيد.» مرد گفت: «اگر تو راه را يافتي و به سلامت رفتي من نيز آن كنم كه تو گويي.» زن گفت: «تا آن زمان چهره آشكار نخواهي كرد؟» مرد گفت: «اين كار برايم بسي دشوار است.» زن گفت: «من زائري راه گم كرده ام، دير آمده و زود خواهم رفت. پس بگذار ميزبان خود را ببينم و او را سپاس گويم.» عارف به خدمت ميهمان از پرده برون آمد و متحير بر جاي ماند. صورت زن را زخم هاي چركين ناسوري گرفته بود. عارف هراسان شد و وجودش مشمئز گشت.

زن اين فهميد و گفت: «اصل به زيبايي است. اگر صورتي نباشد، زخمي نيست.» عارف گفت: «تو خود چرا مسيح را طلب نكني؟» زن گفت: «شفاي مسيح را نخواهم.» عارف گفت: «از چه رو؟» زن گفت: «كسي را خواهم كه مرا اين گونه خواهد.» عارف به انديشه شد و گفت: «كاش هرگز مسيح از اينجا نگذرد



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home