مجبور شدم كه قاتلم را بكشم
اين آينة مقابلم را بكشم
بين خودمان بماند امروز غروب
تصميم گرفته ام دلم را بكشم
خبر چون سيل دنيا را گرفته
كه دارا رفته سارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد يقيناً
دلم تصميم كبري را گرفته
خودت را شكل دلقك در بياور
اداي يك عروسك در بياور
سر هر فرصتي تا زنده هستي
براي مرگ شكلك در بياور
ای کاش که عشق آبرويت می ريخت
يک کاسه ی زهر در گلويت می ريخت
آه ای دل ورپريده ی من ای کاش!
يک کتری آب جوش رويت می ريخت
شاعر رباعيات بالا رو مي شناسيد يا نه ؟ مي بينيد چه رباعيات باحالي هستند . امروزي و دلنشين . نميشه گفت كه در قالب طنز هستند . شاعر به خوبي با كلمات بازي مي كند و اشعارش در يك حال و هواي جديد و با نگاه نو سروده شده اند .
جليل صفربيگي شاعر باذوق و خوش قريحه اي كه مجموعه هاي «چرا پرنده نباشم » و «شكلكي براي مرگ» و «هيچ» تاكنون از او به چاپ رسيده است .
اين هم يك غزل از او كه در آن عباراتي از غزل معروف مولانا با مطلع
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست را تضمين كرده است :
از دست اين جماعت بی جان جلال جان!
سر می نهم به کوه و بيابان جلال جان!
من را ببخش که اينگونه حرف می زنم
حالم بد است از تو چه پنهان جلال جان!
يادش به خير شيخ و چراغش کجاست؟ کو
شير خدا و رستم دستان جلال جان!
باور نمی کنی که در اينجا چه می کنند
دونان به نام نامی انسان جلال جان!
انگار حال و روز خدا هم گرفته است
انسان رسيده است به پايان جلال جان!
هدهد کجاست تا برساند پيام ما
بر دوش ماست تخت سليمان جلال جان!
از بس که نيست در اين روزگار دلبری
دل را گرفته ايم به دندان جلال جان!
***
(گفتند يافت می نشود جسته ايم ما)
ما نيز خسته ايم به قرآن جلال جان!!
اگه يه سري به وبلاگ
واران از جليل صفر بيگي بزنيد ، بي شك مشتريش خواهيد شد .
-------------------------------------------------------------