مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳
 

يك سال گذشت



نه چندان است در جانم غم او
كه بتوان داد شرح ماتم او

عجب آه سحرگاهيش بودي
ز هر آهي بحق راهيش بودي

مگر داغ مادر را تحمل كردن در بزرگي آسان است ؟
دامني كه هميشه سر بر آن مي نهادم ، دست نوازشي كه همواره بر سر و رويم كشيده ميشد ، آغوشي كه هميشه به رويم باز بود و عشق جاودانه اي كه مرا و همگان را گرمي و صفا ميبخشيد . چه دشوار و جانكاه است!

گويند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها بر گاهواره من

بيدار نشست و خفتن آموخت


دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شيوه راه رفتن آموخت


يك حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شكفتن آموخت


پس هستي من ز هستي اوست

..........






آنشب كه مادر مرد ، باور نمي كرديم
رخت عزا را ما ، در بر نمي كرديم

آنشب كه مادر مرد ، مهتاب پنهان شد
آشوب در صحرا افتاد و طوفان شد

اي كاش اي مادر ، هرگز نمي مردي
در اين غم و ماتم ، ما را نمي بردي



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home