يك سال گذشت
نه چندان است در جانم غم او
كه بتوان داد شرح ماتم او
عجب آه سحرگاهيش بودي
ز هر آهي بحق راهيش بودي
مگر داغ مادر را تحمل كردن در بزرگي آسان است ؟
دامني كه هميشه سر بر آن مي نهادم ، دست نوازشي كه همواره بر سر و رويم كشيده ميشد ، آغوشي كه هميشه به رويم باز بود و عشق جاودانه اي كه مرا و همگان را گرمي و صفا ميبخشيد . چه دشوار و جانكاه است!
گويند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بيدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شيوه راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شكفتن آموخت
پس هستي من ز هستي اوست
..........
آنشب كه مادر مرد ، باور نمي كرديم
رخت عزا را ما ، در بر نمي كرديم
آنشب كه مادر مرد ، مهتاب پنهان شد
آشوب در صحرا افتاد و طوفان شد
اي كاش اي مادر ، هرگز نمي مردي
در اين غم و ماتم ، ما را نمي بردي
-------------------------------------------------------------