*
مستي و ديوانگي
مستي يعني بيخودي و خود فراموشي . كافيست تا آدم هوشيار و عاقل جرعه اي مي بنوشد تا مست گردد . از خود رهايي يابد و در حيرت افتد . به قول شيخ محمود :
بخور مي تا ز خويشت وارهاند
وجود قطره با دريا رساند
شراب بيخودي دركش زماني
مگر از مكر خود يابي اماني
عطار ، آن پير عرصه عرفان اينگونه عزم و قصد مستي مي كند :
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي كوبان كوزه دردي بدست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست
او در نيم مستي اينچنين همه چيز را در قمار عشق مي بازد . ايكاش مي توانستم بدانم پس از اين مصرع چه مي سرود : عزم آن دارم كه امشب مست مست ...
مست هراس و انديشه اي از آبرو و نام و ننگ ندارد و رسواست . حافظ كه در رندي و مستي شهره آفاق است مي گويد :
از ننگ چه گويي كه مرا نام ز ننگ است
و ز نام چه پرسي كه مرا ننگ ز نام است
و اما
ديوانگي
ديوانگي مرحله اي بالاتر و برتر از مستي است . مست از خود بيگانه است و ديوانه از هستي . آن خود را نمي شناسد و اين عالم را . ديوانه مستي است كه همچون عطار در يك ساعت همه چيز را بباد فنا مي دهد . مست از باده لب لعل يار چشيده و ديوانه را پاي و گردن در زنجير زلف و گيسوي اوست . مرز ديوانگي و مستي ، دو سه پيمانه بيشتر است .
من مست و تو ديوانه ، ما را كه برد خانه ؟!
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه ؟!
ديوانگي شكل هاي گوناگون دارد و يكنوع نيست و در مثل است كه
الجنون فنون
ظهير فاريابي در اين باب چنين سروده است :
خرد چو رونق ديوانگان عشق تو ديد
به صد بهانه برآورد خويشتن به جنون
دلم حكايت زنجير زلف تو بشنيد
عقال عقل بيفكند كالجنون فنون
و ختم كلام بسنده مي كنم به اشعاري از مثنوي معنوي مولانا ، آن عاشق لاابالي كه تا بيدارست و هشيار يكي دم نزند :
باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
حلقههای سلسلهی تو ذو فنون
هر يکی حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنونی ديگرست
پس مرا هر دم جنونی ديگرست
پس فنون باشد جنون اين شد مثل
خاصه در زنجير اين مير اجل
آنچنان ديوانگی بگسست بند
که همه ديوانگان پندم دهند
-------------------------------------------------------------