سالها پيش كه تنها و براي اولين بار قصد زيارت حافظ رو كرده بودم ، مثه اين روزا آلوده نبودم و دلم پاك تر بود . قبل از سفر تفالي به ديوان خواجه زدم و نيت كردم كه هر غزلي بياد به خاطر بسپارم و هنگامي كه در مقابل آستانش رسيدم با صداي بلند بخونم .
صبح بود كه رسيدم و مستقيم و بدون معطلي رفتم حافظيه . خلوت بود ، از پله ها بالا رفتم و در چند متري مقبره ايستادم و با صداي بلند غزل را خواندم . جلو رفتم تا فاتحه اي بخونم . ولي تا چشمم به سنگ مرمرين افتاد بهت زده شدم . باورم نمي شد . انگار خواب مي ديدم . غزلي كه خوانده بودم روي سنگ مزار حافظ حك شده بود :
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
خيز و بالا بنما ای بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
-------------------------------------------------------------