مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳
 


سالها پيش كه تنها و براي اولين بار قصد زيارت حافظ رو كرده بودم ، مثه اين روزا آلوده نبودم و دلم پاك تر بود . قبل از سفر تفالي به ديوان خواجه زدم و نيت كردم كه هر غزلي بياد به خاطر بسپارم و هنگامي كه در مقابل آستانش رسيدم با صداي بلند بخونم .
صبح بود كه رسيدم و مستقيم و بدون معطلي رفتم حافظيه . خلوت بود ، از پله ها بالا رفتم و در چند متري مقبره ايستادم و با صداي بلند غزل را خواندم . جلو رفتم تا فاتحه اي بخونم . ولي تا چشمم به سنگ مرمرين افتاد بهت زده شدم . باورم نمي شد . انگار خواب مي ديدم . غزلي كه خوانده بودم روي سنگ مزار حافظ حك شده بود :

مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم

به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخيزم

يا رب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر زانکه چو گردی ز ميان برخيزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم

خيز و بالا بنما ای بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم

گر چه پيرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم

روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home