اگه به منزل استاد شهريار در تبريز تشريف برده باشيد مي بينيد كه اسباب و اثاث خانه را همانگونه كه استاد استفاده مي كرده بصورت موزه درآورده اند . شهريار در آخرين لحظات عمر غزلي را سروده كه فقط دو بيت اول آنرا توانسته است بنگارد
ياران چرا به خانه ما سر نمي زنند
آخر چه شد كه حلقه بر اين در نمي زنند
دائم پرنده اند به هر بام و بر ولي
ديگر به بام خانه ما پر نمي زنند
بيست و هفتم شهريور روز شعر و ادب فارسي ، روز بزرگداشت استاد سيد محمد حسين شهريار است .
حراج عشق نام غزلي است كه برايتان انتخاب كرده ام :
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشيدی به درد خويش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خيالت ساده دل تر بود و با ما از تو يك رو تر
من اينها هر دو با آئينهی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزيز دل که من از نقش غير تو
سرای ديده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود ديشب با خيالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغيار پيش چشم من می در سبو کردی
من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو کردم
ازين پس شهريارا، ما و از مردم رميدنها
که من پيوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
-------------------------------------------------------------