از سعيد رند کوچه گرد
باز شب با يك بغل دلواپسي
ميهمانم شد به شهر بيكسي
يك دل ديوانه و درياي درد
دفتر اشعار من هم مرد مرد
بايد از او گفت ديگر چاره نيست
دفتر و احساس هم اينكاره نيست
آه آري از تو بايد گفت راست
در كمالات تو پيدا نيست كاست
پيش من هستي ، نميبينم تو را
از گلستاني نمي چينم تو را
ارتباط ما چرا ناياب شد؟
عشق و اخلاصم چرا كمياب شد ؟
گوشم از نجواي تو خالي شده ست !
نقش شيرم نقش كوپالي شده ست
من نيازم بر تو پوشيده ست ؟ نه
خون من بر غير جوشيده ست ؟ نه
لطف تو امروز و ديروزي نبود
دشمنت از مهر بي روزي نبود
نيست بر انعام تو جاي سوال
دارم از اكرام تو قدري ملال !
اي فداي نور كوه طور تو
صد سليمان محو اندر مور تو
اي بغايت مهر و عشق و دوستي
درد ده كاز من نماند پوستي
من به جورت خوشترم اي بي نظير
طاقت وصلت ندارم ، نا گزير
آتش دوزخ برامان سهل بود
ليك دوري تو عين جهل بود
پنجره چشمان من را باز كن
مطرب آهنگ نوازش نوازش ساز كن
دور از ما كي بود آن نازنين ؟
او به ما مشغول و ما با آن و اين
گر بداني تا چه حد مشتاق ماست
اشك در چشمان تو بي انتهاست
بر سبيل عشق راندم اين سخن
تا نباشد فهم آن اندر محن
عشق او ، معشوق او ، ساقي هم اوست
جام او ، خمار او ساقي هم اوست
-------------------------------------------------------------