هنوز پس از گذشت بيست سال صداي آوازش به هنگام ورود به هشتي خونه ، توي گوشمه . تا مي گفت بيا منو سر حال بيار مي پريدم تو بغلش . دستامو دور گردنش حلقه مي كردم و سرم رو ميذاشتم رو سينش ، اون هم منو نوازش مي كرد . مي نشستيم لب حوض و برام قصه هاي كليله و دمنه رو مي خوند .
هميشه كت و شلوار با كلاه شاپو مي پوشيد . طرح هاي ديپلمات رو بيشتر مي پسنديد .اغلب پيراهناش سفيد بود و چند تا كراوات خوش رنگ هم داشت . زمستونا يه باروني يا پالتو روي كتش مي انداخت . هفته اي سه بار ريششو مي تراشيد . هيچ وقت نامرتب نديدمش . من جووني هاشو نديده بودم ولي زمينه صورت ، چشمهاي درشت و ابروهاي كمونيش حاكي از اين بود كه جوان زيبايي بوده . عكس هاي قديمي هم همينو اثبات مي كنند .
سال سي و هشت يك ماهنامه محلي بنام مهتاب راه انداخت ولي نشريه اش به شماره دوم نرسيده بود و با انتشار اولين شماره توقيف شده بود . من هم به يادش اسم اينجا رو مهتاب گذاشتم .
جالبه بگم كه گواهينامه دوچرخه داشت . تاريخ صدورش مال سال هزار و سيصد و پانزده بود . خودش مي گفت وقتي براي اولين بار دوچرخه اومد به شهرمون ، مردم مي گفتند يك اسبي آورده اند كه نه آب ميخواد نه علف .
در نوشيدن مشروب افراط مي كرد . دوست داشت وقتي مشروب مي خوره من هم دور و برش باشم ولي من از حالاتي كه بهش دست مي داد خوشم نمي اومد . بد مستي مي كرد و به زمين و زمان فحش مي داد . بعضي وقتا هم كتك كاري . البته هيچ وقت دست روي من بلند نكرد . آخه من عزيز دردونش بودم .
هر از چند گاهي توبه مي كرد و صوفي مسلك مي شد . سيبيل مي گذاشت و مي رفت بيدخت گناباد به محضر حضرت رضا عليشاه تابنده ، قطب سلسله شاه نعمت اللهي ها. يا مي رفت تهران خانقاه صفي عليشاه توي ميدون بهارستان . بعضي وقتها به حسينيه سليمانيه هم سري مي زد و دوستاي زيادي داشت .
وقتي بهت زده به چشماش نگاه مي كردم كه چگونه ميشه مستي و صوفيگري رو با هم جمع كرد ، بدون اينكه سوالي كرده باشم جوابمو با اين شعر حافظ مي داد :
خرقه زهد و جام مي گرچه نه در خور همند
اين همه نقش مي زنم از جهت رضاي تو
گاهي منو هم با خودش به جمع صوفي ها مي برد . من هم قبلش چند تا غزل از ديوان شمس و يا داستاني از مثنوي مولوي حفظ مي كردم تا پيش دراويش بخونم . بعضي وقتا توي مجالسشون مناجات خواجه عبدالله رو با صداي خوش و بلند قرائت مي كردم . من حضرت رضا عليشاه و پسرشون محبوب عليشاه رو ديده بودم . مقبره خانوادگي همشون در خانقاه بيدخت گناباد قرار داره .
همين رفت و آمدها به خانقاهها و ديدن مراسم وعظ و سماع صوفيانه در كودكي باعث علاقه من به عرفان نظري شد ولي هيچ وقت بطور رسمي وارد جمعشون نشدم و بعد از فوتش به خانقاه بيدخت هم نرفته ام. معمولا در همه خانقاه ها روي يك تابلو قديمي نوشته شده :
به اين سرا هر كه درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد
امروز ، هفتم تير سالگشت وفاتشه . اگه حال داشتي براي شادي روحش يك فاتحه بخون .
-------------------------------------------------------------