كفتربازي با همه معايبش يه خوبي داره اونهم اينه كه چشم آدم رو از زمين به آسمون مي دوزه . يادش بخير ، ظهر كه ميشد ناهار نخورده يا نصفه نيمه خورده ميرفتم بالا پشت بوم . سي چهل تا كفتر داشتم كه همه كفتربازاي شهر آرزوي داشتن يه دسته كفتر مثه مال منو داشتند . نژاد همشون اصيل و اصلاح شده بود. هيچكدومشون خط و خال اضافي نداشتند . دارآمدي هم از روي جوجه كشي و خريد و فروش گيرم مي اومد . بدك نبود .
تا صداي سوت زدن من و بال زدن كفترا بلند ميشد ، صفا دختر همسايمون به بهانه شستن ظرف به لب حوض حياطشون مي اود و من هم سينه سرخ رو مي پروندم تا روي ديوار خونشون بشينه . بچه كه بوديم با صفا و داداشاش يا توي خونه ما بازي مي كرديم يا توي حياط خونه اونا . وقتي راهنمايي بودم ميرفتم بهش رياضي درس مي دادم . اما هرچه بزرگتر شديم فرهنگ و سنت و تعصب جامعه به همراه باز شدن چشم و گوش ما ، كم كم باعث فاصله گرفتن همه ما از هم شد . ايكاش هميشه بچه مي مونديم .
كفترا كه اوج مي گرفتند ، گوشه پشت بوم خونه يواشكي يه سيگار روشن مي كردم و مي رفتم توي خيالات و افكار خودم . مادرم خواسته بود كه ببرمش مشهد ، از طرف ديگه سه مرتبه بود كه از دست جناب سروان كربلايي به خاطر فرار از خدمت و شكايت همسايه ها مبني بر ايجاد مزاحمت فرار كرده بودم . گرو بودن مدرك تحصيلي بخاطر نداشتن كارت پايان خدمت ، و قايم موشك بازي با نيروي انتظامي حوصله ام رو سر برده بود . بايد دل به دريا مي زدم و ميرفتم خدمتم رو تموم مي كردم تا تكليفم روشن بشه . توي اين حال و هوا يه چشمم به دسته كفترا بود كه عقاب يا قرقي اونا رو نزنه . يه چشم ديگم به كوچه بود تا نكنه سر و كله داداشاي قلچماق صفا پدا بشه و دعوا و الم شنگه اي توي محل راه بيفته . اين بود كه هميشه روي يه بام و دو هوا بودم .
واسه اينكه با خيال راحت به خدمت مي رفتم بايد كفترا رو به يكي مي سپردم ولي هيچكس نبود . دلم نمي اومد اونا رو بفروشم . اين بود كه به دلم افتاده بود تا اونا رو نذر حرم امام رضا كنم و اينجوري بعد از مدت ها مادرم رو به مشهد ببرم.
بعدالظهر همون روز رفتم و دو تا بليط اتوبوس واسه پنجشنبه گرفتم . صبح پنجشنبه كفترا رو توي دو تا كارتن بزرگ گذاشتم و روي هر كدوم واسه هواگيري چند تا سوراخ باز كردم. كارتون ها رو توي جعبه بغل اتوبوس جا دادم و با مادرم نشستيم كه راهي مشهد بشيم . به شاگرد شوفر سپرده بودم هروقت دستي به لاستيك هاي ماشين ميزنه يه نگاهي هم به كارتن كفترا بكنه .
وقتي ماشين به تپه سلام رسيد و گنبد طلايي آقا نمايون شد ، راننده شروع كرد به سلام و صلوات فرستادن و مسافرا جواب صلواتش رو مي دادند . مادرم گريش گرفته بود و زير لب دعا مي كرد .
از ترمينال يه وانت كرايه كردم و مستقيم رفتيم حرم . جلوي ورودي حرم يه گاري گرفتم و كارتن كفترا رو گذاشتم روش و يا علي به سمت صحن اصلي . جلو سقاخونه اسمال طلا در كارتون ها رو باز كردم . گره از پاي كفترا كه با نخ بسته بودم باز كردم . براي آخرين بار با كفتراي دلبندم خداحافظي كردم و يكي يكي بوسيدمشون و رهاشون كردم . كفترا تا صحن و هياهو براشون عادي شد شروع كردن به پريدن و من با حركت دستام به سمت گنبد حرم روندمشون . دسته كفترا شروع به دور زدن كرد و يواش يواش خيلي از كفتراي حرم به اونا ملحق شدن و بزرگترين دسته اي شد كه تا اون موقع ديده بودم . انگار دسته كفترا داشتن از امام رضا چيزي مي طلبيدن . زير بغل مادرم رو گرفتم و به سمت رواق حرم حركت كرديم . وارد كه شديم خيلي شلوغ بود . خبردارشديم كه يه دختر مريض شفا گرفته . مردم تيكه هاي چادرش رو واسه تبرك بين خودشون تقسيم مي كردن .
دو روز بعد وقتي صبح زود ساكم رو بسته بودم تا برم سر خدمت سربازي همينكه از زير سيني آب و آينه و قرآن مادرم رد شدم ، ديدم كه كفتر سينه سرخ روي ديوار خونه همسايمون نشسته.
-------------------------------------------------------------