مهتاب
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                                        و ز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم


كوچه هاي مهتاب


ارسال نامه به
ايميل ياهو

ايميل گوگل

Persian Weblogs

ديوان حافظ

بايگاني

MY PROFILE

Farsi Lampoditor

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.






یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۳
 
كفتربازي با همه معايبش يه خوبي داره اونهم اينه كه چشم آدم رو از زمين به آسمون مي دوزه . يادش بخير ، ظهر كه ميشد ناهار نخورده يا نصفه نيمه خورده ميرفتم بالا پشت بوم . سي چهل تا كفتر داشتم كه همه كفتربازاي شهر آرزوي داشتن يه دسته كفتر مثه مال منو داشتند . نژاد همشون اصيل و اصلاح شده بود. هيچكدومشون خط و خال اضافي نداشتند . دارآمدي هم از روي جوجه كشي و خريد و فروش گيرم مي اومد . بدك نبود .
تا صداي سوت زدن من و بال زدن كفترا بلند ميشد ، صفا دختر همسايمون به بهانه شستن ظرف به لب حوض حياطشون مي اود و من هم سينه سرخ رو مي پروندم تا روي ديوار خونشون بشينه . بچه كه بوديم با صفا و داداشاش يا توي خونه ما بازي مي كرديم يا توي حياط خونه اونا . وقتي راهنمايي بودم ميرفتم بهش رياضي درس مي دادم . اما هرچه بزرگتر شديم فرهنگ و سنت و تعصب جامعه به همراه باز شدن چشم و گوش ما ، كم كم باعث فاصله گرفتن همه ما از هم شد . ايكاش هميشه بچه مي مونديم .

كفترا كه اوج مي گرفتند ، گوشه پشت بوم خونه يواشكي يه سيگار روشن مي كردم و مي رفتم توي خيالات و افكار خودم . مادرم خواسته بود كه ببرمش مشهد ، از طرف ديگه سه مرتبه بود كه از دست جناب سروان كربلايي به خاطر فرار از خدمت و شكايت همسايه ها مبني بر ايجاد مزاحمت فرار كرده بودم . گرو بودن مدرك تحصيلي بخاطر نداشتن كارت پايان خدمت ، و قايم موشك بازي با نيروي انتظامي حوصله ام رو سر برده بود . بايد دل به دريا مي زدم و ميرفتم خدمتم رو تموم مي كردم تا تكليفم روشن بشه . توي اين حال و هوا يه چشمم به دسته كفترا بود كه عقاب يا قرقي اونا رو نزنه . يه چشم ديگم به كوچه بود تا نكنه سر و كله داداشاي قلچماق صفا پدا بشه و دعوا و الم شنگه اي توي محل راه بيفته . اين بود كه هميشه روي يه بام و دو هوا بودم .

واسه اينكه با خيال راحت به خدمت مي رفتم بايد كفترا رو به يكي مي سپردم ولي هيچكس نبود . دلم نمي اومد اونا رو بفروشم . اين بود كه به دلم افتاده بود تا اونا رو نذر حرم امام رضا كنم و اينجوري بعد از مدت ها مادرم رو به مشهد ببرم.
بعدالظهر همون روز رفتم و دو تا بليط اتوبوس واسه پنجشنبه گرفتم . صبح پنجشنبه كفترا رو توي دو تا كارتن بزرگ گذاشتم و روي هر كدوم واسه هواگيري چند تا سوراخ باز كردم. كارتون ها رو توي جعبه بغل اتوبوس جا دادم و با مادرم نشستيم كه راهي مشهد بشيم . به شاگرد شوفر سپرده بودم هروقت دستي به لاستيك هاي ماشين ميزنه يه نگاهي هم به كارتن كفترا بكنه .
وقتي ماشين به تپه سلام رسيد و گنبد طلايي آقا نمايون شد ، راننده شروع كرد به سلام و صلوات فرستادن و مسافرا جواب صلواتش رو مي دادند . مادرم گريش گرفته بود و زير لب دعا مي كرد .
از ترمينال يه وانت كرايه كردم و مستقيم رفتيم حرم . جلوي ورودي حرم يه گاري گرفتم و كارتن كفترا رو گذاشتم روش و يا علي به سمت صحن اصلي . جلو سقاخونه اسمال طلا در كارتون ها رو باز كردم . گره از پاي كفترا كه با نخ بسته بودم باز كردم . براي آخرين بار با كفتراي دلبندم خداحافظي كردم و يكي يكي بوسيدمشون و رهاشون كردم . كفترا تا صحن و هياهو براشون عادي شد شروع كردن به پريدن و من با حركت دستام به سمت گنبد حرم روندمشون . دسته كفترا شروع به دور زدن كرد و يواش يواش خيلي از كفتراي حرم به اونا ملحق شدن و بزرگترين دسته اي شد كه تا اون موقع ديده بودم . انگار دسته كفترا داشتن از امام رضا چيزي مي طلبيدن . زير بغل مادرم رو گرفتم و به سمت رواق حرم حركت كرديم . وارد كه شديم خيلي شلوغ بود . خبردارشديم كه يه دختر مريض شفا گرفته . مردم تيكه هاي چادرش رو واسه تبرك بين خودشون تقسيم مي كردن .

دو روز بعد وقتي صبح زود ساكم رو بسته بودم تا برم سر خدمت سربازي همينكه از زير سيني آب و آينه و قرآن مادرم رد شدم ، ديدم كه كفتر سينه سرخ روي ديوار خونه همسايمون نشسته.



نوشته شد توسط  ع . جلالي    

-------------------------------------------------------------

Home