خواب مي ديدم ولي در چشم من خوابي نبود
گريه ميكردم ولي در ديده ام آبي نبود
مانده بودم در بياباني كه پاياني نداشت
غرقه در درياي مواجي كه پايابي نبود
دل پر از آشوب و غوغا بود و در جوش و خروش
در فضاي سينه ام جز قلب مضرابي نبود
آتش از سر تا به پايم را چو شمعي ميگداخت
صبر از كف رفته بود و طاقت و تابي نبود
بي وضو با ياد تو تكبير گفتم در نماز
در نگاهم جز خم ابروت محرابي نبود
مست گشتم بي مي و بي ساقي و بي ميكده
هيچ آثاري ز جام و باده نابي نبود
ناگهان خود را در آغوش تو ديدم نازنين
اي كه زيبايي تو محصول سرخابي نبود
بوسه هاي آتشينت عقل و هوشم را ربود
لذتي ديدم كه در لب هاي عنابي نبود
اين همه از لطف حق مشمول حالم گشته بود
چون جلالي را بجز الله اربابي نبود
-------------------------------------------------------------