جلو آينه ايستادم
آينه پاك بود
شفاف بود
با آينه حديث آشنايي گفتم
از دلتنگي ها گفتم
از دلواپسي ها گفتم
آه كشيدم
فرياد كشيدم
...
با هر كلام من ، با هر نفس من
آينه مكدرتر ميشد ، گرفته تر ميشد ،
تا جاييكه ديگه توش خودم رو نديدم
هيچ چيزي ديگه رو هم نديدم
دلم گرفت
تقصير من بود . ايكاش هيچ حرفي نمي زدم
ايكاش فقط تماشا مي كردم
اين هم به غم هاي دلم اضافه شد
ديگه جرات نمي كنم جلو آينه نفس بكشم
-------------------------------------------------------------