غزل - مهرباني
شاعر : صمد باروج
***********
يادش بخير آن روزها چشم انتظاري بود
من بودم و تو بودي و دل بيقراري بود
در پشت اين دلواپسي هاي بظاهر تلخ
يك آسمان با اشتياق اشك جاري بود
تا مي شنيدي يك نفر از راه مي آيد
در كوچه هاي چشم تو آيينه كاري بود
مي ساختي در خستگي ها ، نه نمي گفتي
در ازدحام دردها ، حرف تو آري بود
وقتي غروري مي شكست از بغض و دلتنگي
هم صحبت او حافظ و شب زنده داري بود
همسايه از همسايه حفظ آبرو مي كرد
دل مهربان بر سفره فقر و نداري بود
ديوانه اي مي مرد اهالي با خبر بودند
يادش بخير آن روزها دلها بهاري بود
گفتي كه رسم مهرباني ها قديمي شد
آري ولي آن روزها خوش روزگاري بود
-------------------------------------------------------------