غزلي از عراقي :
دلي يا دلبري يا جان و يا جانان نمي دانم
همه هستي تويي في الجمله اين و آن نمي دانم
بجز تودر همه عالم دگر دلبر نمي بينم
بجز تو در همه گيتي دگر جانان نمي دانم
بجز غوغاي عشق تو درون دل نمي يابم
بجز سوداي وصل تو ميان جان نمي دانم
چه آرم بر در وصلت كه دل لايق نمي افتد
چه بازم در ره عشقت كه جان شايان نمي دانم
يكي دل داشتم پرخون شد آن هم از كفم بيرون
كجا افتاد آن مجنون در اين دوران نميدانم
دلم سرگشته مي دارد سر زلف پريشانت
چه مي خواهد از اين مسكين سرگردان نميدانم
دل وجان مراهر لحظه بي جرمي بيازاري
چه مي خواهي از اين مسكين سرگردان نميدانم
اگر مقصود تو جان است رخ بنما و جان بستان
وگر قصد دگر داري من اين و آن نمي دانم
مرا با توست پيماني ، تو با من كرده اي عهدي
شكستي عهد يا هستي بر آن پيمان نميدانم
ترا يك ذره سوي خود هواخواهي نمي بينم
مرا يك موي بر تن نيست كت خواهان نمي دانم
چه بي روزي كسم يا رب كه از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم زتو حرمان نمي دانم
چو اندر چشم هر ذره چو خورشيد آشكارايي
چرايي از من حيران چنين پنهان نميدانم
به اميد وصال تو دلم را شاد ميدارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمي دانم
نمي يابم تو را در دل نه در عالم نه در گيتي
كجا جويم ترا آخر من حيران نمي دانم
عجبتر آنكه مي بينم جمال تو عيان ليكن
نمي دانم چه مي بينم من نادان نميدانم
همي دانم كه روز وشب جهان روشن به روي توست
وليكن آفتابي يا مه تابان نميدانم
به زندان فراقت در عراقي پايبندم شد
رها خواهم شدن يا ني از اين زندان نمي دانم
-------------------------------------------------------------