باز ديشب مثل خيلي از شبها خواب در چشم من اثري نداشت . من بودم ياد تو و يك شب مهتابي . نمي دانم تو ديشب را چگونه بسر برده اي!!
ماهــي و مرغ دوش نــخـفــت از فـغان من
وان شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد
مثل هميشه به ديوان حافظ پناه بردم تا مگر آرام شوم ولي هر غزل كه مي خواندم پريشانتر ميشدم :
نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلـقه اوراد ما مجلس افـسـانه شـــد
********
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين وچشم نرگس شد
...
-------------------------------------------------------------